دوستان پارت 4 مرینت❤️❤️آدرین این قسمت رو به درخواست شما عاشقانه کردم
استاد فو مرد و معجزه گر پدرم که ارباب شرارت بود دراومد من برداشتمش و میخواستم نابودش کنم اما نمیشد و و رفتم انگشتر گربه ام رو پس بگیرم تا بتونم پنجه برنده بزنم که دیدم پدرم التماسم می کنه که نابودش نکنم اون میگفت خیلی براش زحمت کشیده و میخواد مادر رو باهاش زنده کنه اما من گفتم مادر دیگه مرده و برگردوندن اون درست نیست مخصوصا با معجزه گر گربه سیاه اون گفت نه خواهش میکنم من دلم خیلی براش تنگ شده اما من دستم کردم و میخواستم معجره گر رو نابود کنم اما وقتی پنجه برنده رو زدم دستم خیلی درد گرفت و نابود نشد که دیدم پدرم اون را بداشت و مایورا هم که سنگ شده بود برداشت و با ماشین رفت و گفت آدرین این شهر دیگه برام امن نیست و رفت
من گفتم ولش کن و موضوعی که برام مهم بود مرینت بود بهش گفتم مرینت تو تو دختر کفشدوزکی هستی اون گفت آره عشقم و هم رو ?? بوسیدیم
ادامه از زبون مرینت??:تو اون حالت که بودم کاگامی یادم افتاد و سریع بوس رو تموم کردم و به آدرین گفتم پس کاگامی چی تو اون رو دوست داری اما اون گفت مرینت من همیشه تورو بیشتر از اون دوست داشتم مخصوصا که الان فهمیدم بانوی من تو هستی و دوباره هم رو ...?? در همون موقع صدای عکس گیری اومد و ما آلیا رو دیدیم و سریع از اون حالت دراومدیم
گفتیم که آلیا اون عکس رو که نگذاشتی فضای گوگل و گفت که دیر گفتی دختر هم اینستا گذاشتم هم تمام گوگل روش هم زدم آدرین آگراست مشهور بغل دوست دخترش مرینت من گوشیش رو از دستش پرت کردم اما اون منتشر کرد و بدبخت شدممممم نههههه
آدرین گفت ولش کن بانوی من بعد اون گفت که من دیگه خونم نمیتونم برم مرینت جون میشه باهات بیام خونت برا همیشه منم با شور شوق گفتم آره و رفتیم
وقتی در خونه رو زدیم مادر و پدرم باز کردن ما که رفتیم من می خواستیم سریع بریم تو اتاقم اما داشتیم می رفتیم مادر و پدرم اومدن و گفتم سلام عزیزم خوش اومدی آدرین منم گفتم آدرین از این به بعد میخواد با ما زندگی کنه و بابام خوشحال شد و گفت خیلی خوبه و تلویزیون رو روشن کرد و تو اخبار داشت بوسه من به آدرین رو منتشر میکرد و نشون میداد آدرین آگراست و مرینت با هم آیا این شروع این دو است. چییی من خجالتی گفتم فتوشاپ و ادرین رو بردم تو اتاق ولی پدر مادرم وقتی این صحنه رو دیدن رفتن بغل هم مثل ما ای بابا آدرین بیا بریم دیگه تو اتاق
بقیه داستان از زبان گابریل(پدر آدرین)?
من داشتم از پاریس خارج می شدم و به سمت مارسی می رفتم که ناتالی از نیشی که خورده بود در اومد و خوب شد و من بهش گفتم داریم میریم اما اون عصبانی شد و گفت گابریل بگذار یک چیزی بهت بگم من من عاشق تو هستم و بودم اما بهت کمک کردم تا زنت رو برگردونی نشد حالا ازت میخوام که ازت میخوام که برگردیم از پاریس نریم و با هم ازدواج کنیم و با هم زندگی و بیهوش شد من یکم که فکر کردم موافق شدم و گفتم حتما و رفتیم خونه مون
بقیه از چشم آدرین ?:مرینت من عاشقتم و میخوام سال بعد که رفتیم دانشگاه با هم ازدواج کنیم اونم گفت ببین آدرین من موافقم و سال بعد فوق العادست و بعد دوباره هم رو بغل کردیم اما من تو این فکر بودم که برای بابام چه اتفاقی افتاد الان کجاست اما ولش کن و بگذار با مرینت خوش باشم??☺?????
نظرات فراموش نشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام عالی بود میشه تست منم بخونیم لطفا
مرسی از نظراتتان اما بقیه پارت ها منتشر شده که خیلی قشنگ تر از اینن چرا نمیخونین??
سلام دوستان پارت های 5 و 6 رو با فضایی عاشقانه گذاشتم برید ببینید و نظرات فراموش نشه
ببخشیددوستان لطفابه یکدیگه توهین نکنین مافقط نظرمونومیگیم ونمی خوایم باعث ناراحتی کسی بشیم پس لطف کنین شماماروناراحت نکنین?
عالی???
تو بی نظیری آفرین
عالی بود ، اما گابریل رو ول کن .
مسخره
دقیقاراست میگی?اگه یه داستان خوب میخوای بیامن ساختم?
خودت مسخره ای مشکلی داری نخون
عای تک
ببین داستانت خوبه اما یکم ایراد داشت اول که گابریل به این راحتی از زنش نمیگذره دوم چرا ناتالی بیهوش شد سوم آدرین از پدرش نمیگذره چهارم مادر پدر مرینت بهیچ وجه جلوی ادرینو مرینت همو نمیبوسن پنجم عالیا چطور تونست یه یه ثانیه تو اینستا و گوگل بزاره زیرشم بنویسه هرچی باشه نمیشه اینا اشکالاتش بود ولی بدون اینا خوبه