لطفا نظرات فراموش نشه???
از دید تیم : آدرین حواسش به خیابون نبود که یهو یه ماشین بهش نزدیک شد ولی مرینت از پشت آدرین رو هل داد و آدرین افتاد تو پیاده رو و مرینت آسیب دید
سریع زنگ زدم آمبولانس ، آمبولانس بعد از یک ربع اومد و مرینت رو با خودش برد و ما هم یه تاکسی گرفتیم و پشت آمبولانس رفتیم آمبولانس سریع مرینت رو رسوند به بیمارستان و سریع مرینت رو بردن به یک اتاق و دکتر رفت بالای سرش . بعد از نیم ساعت دکتر اومد بیرون و گفت
دکتر گفت خوشبختانه خطر رفع شده ولی ایشون باید تا یک هفته بستری بشن ما هم گفتیم باشه و دکتر رفت بعد تقسیم وضایف کردیم و گفتم که من امشب پیش مرینت میمونم و فردا و پس فردا و آلیا و نینو سه روز بعدش و روز آخر هم من و آدرین و بهشون گفتم حالا برید استراحت کنید ولی اونا گفتن اگه مرینت به هوش اومده بریم باهاش حرف بزنیم بعد بریم
من رفتم و از دکتر سوال کردم که میتونم با مرینت حرف بزنم اون هم گفت باشه فقط دو نفر دو نفر برید داخل اتاق ماهم قبول کردیم . اول من و آلیا رفتیم تو و دیدیم پا ها و دست مرینت باند پیچی شده ولی خوشبختانه نشکسته
بعد رفتم جلو و به مرینت گفتم هنوز عاشق آدرینی درسته؟ اونم گفت نمیتونم فراموشش کنم . آلیا که خیلی تعجب کرده بود به مرینت گفت تیم هم خبر داره؟ اونم گفت آره .
از دید آدرین: تیم و آلیا رفتن تو و منم یهو امروز یه مهری از مرینت به دلم افتاد رفتم دم در تا در بزنم برم تو دیدم تیم میگه هنوز آدرین رو دوست داری درسته؟ مرینت هم گفت آره . اون چیزی که تو دلم بود خیلی شدید تر شد
و تو دلم گفتم من عاشق مرینت شدم???دختری که حاضره جونش رو به خاطر من بده تا من آسیب نبینم حتما دختر رویاهای منه
تیم و آلیا اومدن بیرون و من و نینو رفتیم تو وقتی چشمم به چشم مرینت افتاد یه حس دوطرفه عشق شدید احساس کردم و هیچ کلمه ای به زبونم نمیومد تا مرینت گفت آدرین حالت خوبه ؟ من تازه به خودم اومده بودم و گفتم آره . خیلی ممنونم که جونم رو نجات دادی
دوست داشتم بشینم و فقط مرینت رو نگاه کنم که نینو دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت رفیق وقت رفتنه ما از اتاق رفتیم بیرون و دیدم تیم رو صندلی نشسته و خیلی هم خسته هستش و خمیازه میکشه رفتم پیشش و گفتم تیم تو امشب برو خونه من پیش مرینت میمونم اونم اولش گفت نه ولی من پافشاری کردم و اون قبول کرد . ازم تشکر کرد و همه شون رفتن به سمت هتل.
اتاقی که مرینت توش بود خصوصی بود و یه تخت مخصوص برای همراه داشت من رفتم روی تخت همراه نشستم و دو سه ساعت به چهره مرینت نگاه مبکردم و با خودم میگفتم چطور ندیدمش من خیلی احمقم . نشستم و همینجوری نگاهش کردم فکر کنم از ساعت ۱۲ شب تا ساعت ۳ صبح داشتم نگاهش میکردم . بعد چون خیلی خسته بودم دراز کشیدم و گفتم این حس رو آخرین بار به لیدی باگ داشتم و حالا که اون کس دیگه ای رو دوست داره من این حس رو به مرینت دارم و از این موضوع خیلی خوشحالم. من امروز خیلی خسته شده بودم به حاطر همین ساعت ۹ صبح ساعت گذاشتم و خوابیدم. لطفا نظرات فراموش نشه???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بیاین داستان منم رو بخونید اسمش
((بیشتر شدن لحظه به لحظه عشق من به کت نوار))
ممنون برای نظراتتون???
تیم برادر مرینته
قسمت بعد رو گذاشتم و الان تو بررسی هستش???
عالی سریع بعدی رو بذار لطفاً
حتما بعدی رو زود میزارم
من یک روزه که قسمت بعد رو انتشار دادم ولی سایت داره یکم لفتش میده
جالب بود ????
خیلی ممنونم
شرمنده اگه بد شده دو سه دفعه این داستان رو نوشتم تا به این رسیدم اگه نظرات منفی بود دوباره ۱۴ رو از اول مینویسم راستی Miraculous Lady bug فقط ۲۰ قسمت داره
این قسمت خیلی عالی بود، درود بر تو لطفا بیشتر رمانتیک و هیجان انگیز ترش کن. منتظر قسمت بعدی هستم. دوستان عزیز بهتون پیشنهاد میکنم یه سر به داستان من هم بزنید، تازه نوشتم. من هم یه شخصیت جدید اضافه کردم. شک ندارم خوشتون میاد با تشکر
حتما دوست عزیز
اسم داستانت چیه؟
عالی بود کارتو دوست دارم ادامه بده
ممنونم
ممنون خیلی خوشم اومد
ممنونم???