سلام?این داستان داستانِ میراکلس یاهمون لیدی باگه?میدونم ازاین تست هاخیلی زیادشده امامن می خوام یه متفاوته شوبسازم?نظرات فراموش نشه?
"تیکی،فکرمیکنی من میتونم نگهبان معجزه آسای خوبی باشم؟"تیکی به من نگاه میکنه ومیگه"البته مرینت!استادفوبهت اعتمادداشته که این پست خیلی مهم روبهت داده!"یکم سردرگم شده بودم؛چجوری بایدازجعبه میراکلس هامراقبت میکردم؟تیکی بادستای کوچیکش به گونم زدوگفت"مرینت،انقدرنگران نباش!توازپسش برمیای"یکم به خودم امیدوارترشدم ونفس عمیقی کشیدم؛"اماآدرین..."تیکی گفت"نگران نباش،توبیشترازکاگامی ارزششوداری،فقط برووخودتوبهش ثابت کن!"منم ازجام بلندشدم و...
رفتم طبقه ی پایین وازمامان بابام خداحافظی کردم؛دوئیدم طرف خونه ی آدرین؛"ناتالی"ناتالی جلواومدوبه گابریل گفت"بله قربان"گابریل هم دستشوکرد توی جیب کتش ومعجزه گرطاووس رو"سالمِ سالم"به ناتالی دادوگفت"اینم ازقولی که بهت داده بودم،ولبخندکوچیکی زد؛ناتالی هم میراکلس روازگابریل گرفت وگفت"ممنون قربان"زنگ دربه صادراومد"زینگ زینگ"ناتالی میراکلس روتوی جیب لباسش گذاشت و...
اومدسمت آیفون"بله؟"منم خیلی محکم گفتم"اومدم آدرین آگرست روببینم"ناتالی هم گفت"چندلحظه صبرکنین"بعدرفت پیش گابریل وازش درموردملاقات باآدرین پرسید،"البته بگوخانم واردشن"ناتالی رفت ودرروبرای من بازکرد؛منم اول کمی مکث کردم بعدواردشدم وبه گابریل وناتالی "سلام"کردم ناتالی می خواست منوراهنمایی کنه به سمت اتاق آدرین امامن خودم راه روبلدبودم وبدون کمک ناتالی رفتن سمت اتاق؛درزدم وآدرین گفت"تمرین هاموانجام دادم ناتالی"منم گفتم"اممم،من همکلاسیتم،مرینت"آدرین سریع دوئیدواومد درروبازکرد"اِ،سلام مرینت"ولبخندزد،اونوقت منوبه داخل اتاقش دعوت کردومنم باکمال میل پذیرفتم...
"خب راستش آدرین،من..."آدرین گفت"چی مرینت؟"منم ادامه دادم"خب راستش من اومدم اینجاکه بهت بگم،بهت،بگم،"آدرین خیلی دلش می خواست بدونه منوچی می خوام بگم برای همین منم باصدای نسبتأبلندگفتم"من دست دارم ونمی خوامتومال کس دیکه ای بشی،یعنی باکاگامی،لایلاوکلویی نباشی?"آدرین چشماشوتنگ کردوگفت"نه مرینت،توجای خودتوتوی قلبم داری"منم توی چشماش نگاه کردم ومحکم بغلش کردم ؛آدریم هم اولش تعجب کردامابعدبغلم کرد?...
"وقت ملاقاتتون تموم شد خانم دوپن چنگ"منم اولش خیلی ناراحت شدم اما،"صبرکن ناالی الان میان"آدرین اینوگفت وروشوکردبه من وگفت"مرینت،توفقط یه همکلاسی نیستی،یافقط یه دوست،بلکه توبخصوصی"منم خیلی ازحرفای آدرین خوشحال شدم،گفتم"امامن دیگه بایدبرم?"آدرین هم باتکون سرتأییدکردومنورهاکردومنم رفتم...
چه لحظه ی خوبی بودوقتی که آدرین منوبغل کرد?تیکی ازکیفم اومدبیرون"مرینت بهت افتخارمیکنم توشجاعتت رونشون دادی"منم به تیکی لبخندزدم وبه سمت خونه حرکت کردم؛وقتی به خونه رسیدم درروبازکردم وبه مامان بابام سلام کردم وسریع دوئیدم طبقه ی بالاوقتی رسیدم توی اتاقم،لباسای خونگیموپوشیدم وگوشیموبرداشتم تاباآلیاویدیوکال کنیم؛به آلیازنگ زدم"سلام آلیا!"آلیاهم درجواب "سلام"کردوگفت"ببخشیدمرینت الان بانینوداریم بستنی می خورم نمیتونم ویدیوکال کنم?"بعدقطع کرد؛منم خیلی ناراحت شدم که نتونستم به آلیاخبرآدرین وخودموبگم،اماخب بعدابهش میگم...
تیکی گفت"مرینت!یه چیزی رویادت نرفته؟"منم یکم فکرکردم وگفتم"امممم،فکرنمیکنم؟"تیکی گفت"مرینت مشقاتوننوشتی!"منم خیلی تعجب کردم ورفتم سردرسا،خیلی طول نکشیدتاتمومشون کردم اماساعت دیگه۱۰شب بود؛چقدرامروززودگذشت!خمیازه کشیدم ورفتم توی رختخوابم،مامانم برای شام صدام کرد"مرینت!بیاشامتوبخور"امامنم گفتم"نه مامان من گرسنم نیست"اونوقت دیگه مامانم ادامه ندادوگفت"باشه"تیکی هم اومدکنارم،روی تخت درازکشیدوکم کم هردوتامون خوابمون برد...
وقتی بیدارشدم بعدازظهربود!به تیکی گفتم"تیکی فکرمیکنی من اینقدرزیادخوابیدم؟"تیکی گفت"نه،اتفاقاتوخیلی نخوابیدی؛من نتونستم بخوابم وتوی اتاق چرخی زدم تااینکه دیدم یهوهواروشن شدبعدسریع بعدازظهرشد!"من به تیکی گفتم"بایدپای یه شروری درمیون باشه!،پس،تیکی !خال هاروشن!"به لیدی باگ تبدیل شدم وازپنجره رفتم بیرون ودنبال اون شرورگشتم؛ازااون طرف آدرین هم ازاین موضوع تعجب کرده بود!"پلگ؟فکرنمیکنی زمان داره خیلی زودعوض میشه؟"پلگ هم درحالی که پنیرکممبرتوی دهنش بودگفت"آره زمان خیلی زودداره میگذره،گمونم یه نفرآکوماتیزشده باشه!"آدرین هم گفت"منم همین فکرومیکنم،پس، پلگ!پنجه هابیرون وآدرین هم تبدیل شدو...
رفت دنبال فردآکوماتیزشده.من رفتم سمت برج ایفل وازاونجاشهرروآنالیزکردم،هیچ شروری نبود،یهویه نفرتمرکزم روبه هم ریخت وازپشت حلم داد!منم دستم روبه یکی ازمیله های برج ایفل گرفتم تانیوفتم،سرموبرگردوندم و...
اینم ازداستان میراکلس که دیگه تموم شدمن خیلی زودادامشومیذارم وحدوداتایه فصل"یعنی حدود۳۷ قسمت"ادامه میدم وبرای این کاربه نظرات شماخیلی احتیاج دارم?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عزیزم من واقعا دلم برات میسوزه😵9 ماهه عضو تستچی شدی و فقط 8 تا دنبال کننده داری. پس من دنبالت کردم و نیاز نیست دنبالم کنی😊☺داستانت عااالی بود حتما به داستان منم سر بزن
هلو لاولیح تنکیو نیاز نیست دلت برام بسوزه با یه اکانت دیگه وارد شدم الان اینم🐱🤍:)
خوب بود ادامه بده
ممنون.حتما
خیلی بد
سلام دوست عزیز
اگرازداستان بدت اومده میتونی نخ نی من یه تست دیگه ساختم که خیلی زیباتره اسمشم هست جاده ی عشق?
دوستان من هرچی تست شماره ی دورومیزنم مورتأییدمیشه پس همینجابهتون میگم خلاصشو:لیدی باگ کت نواررودیدکه داشت میخندیدولیدی باگم یکم باهاش صحبت کردوبعدش گفت که بایدبرن سرمأموریتشون واون شروریهوازپشت به لیدی باگ ضربه زوداماکت نواراومدجلوشوگرفت وضربه به خودش خوردبعدازمدتی اون شرور روشکست دادن وبه شکل طبیعیشون برگشتن بعدمرینت باتیکی صحبت کردوگفت که تیکی حالاکه من نگهبان میراکلسا هستم،بایدحویت کت نوارروبدونم؟تیکی هم گفت که دقیق نمیدونه بعدازاون طرف آدرینهم همین سوال روازپلگ پرسیدپلگم گفت که نمیدونه بعدناتالی که حالامیراکلسش تعمیرشده بودبه مایوراتبدیل شدوآموک های زیادی درست کردواوناروپخش کردتااینکه لیدی باگ وکت نوارگرفتایکی ازآموک هاشدن اونم به دلیل...داستان اینجوری تموم میشه؛امیدوارم تستچی پارت سوم روقبول کنه وبتونم تقدیم شماعزیزان کنم?
اگرتعدادنظرات به5برسه پارت بعدروتقدیمتون میکنم?
دوستان لطفانظربدین وبانظراتتون منوحمایت کنین?