سلام دوستای خوبم?امیدوارم تااینجاازداستانم لذت برده باشین اگه قسمت های قبلی رونخوندید سریع بخونین??
هرچه قدرهم که من وماموروازهم دورباشیم،قلبامون پیش همه?رفتم طبقه ی بالاوازکمدم یک بالشت ویک لاحاف آوردم پایین وبرای ماموروروی زمین انداختم?خودمم سریع دوئیدم بالاوبالشت ولاحاف خودمم آوردم پایین وکنارماموروجاموانداختم?...
بازم رفتم طبقه ی بالااماایندفعه ماموروهم باهام"برای کمک کردن به آوردن لوازم"اومد،من دوئیدم رفتم توی اتاقم نمیدونستم که ماموروداره دنبالم میادپس درروبستم وازکمدلباسام لباس خابمودرآوردم وپوشیدم...
که یکدفعه مامورودرروبازکرد?من ازبالاتنه لخت بودم پس دستم رودورخودم حلقه کردم?ماموروخودش هم خجالت کشیدوگفت"ببخشیدآلیس?"بعد درروبست ورفت طبقه ی پایین...
نفس عمیقی کشیدم?ویک باردیگه ازتوی قفل دربه بیرون نگاه کردم،هیچکس نبود?پس سریع لباسم روعوض کردم ورفتم پیش مامورو?هنوزم خجالت زده بودم برای همین سریع خوابیدم؛ماموروهم منودرک کردواذیتم نکرد?صبح که بلندشدم تب داشتم?چشمام یکم تارمیدیدن!،ماموروازتوی آشپزخونه سریع دوئیدسمت من وگفت"حالت خوبه؟"منم باخودم گفتم لابداتفاقی افتاده که مامورواینقدرنگرانه!پس گفتم"یکم تب دارم وانگاری چشمام تارمیبینن?ویکمم سردم شده"ماموروخیلی ناراحت شده بودسریع رفت ولباس های بیرونیموآوردوگفت"آلیس ایناروبپوش بایدسریع بریم دکتر!"منم سریع لباساموپوشیدم وازجام بلندشدم?...
ماموروباماشین اومده بود،دست منوگرفت وبرددم درخانه-حیاط وکفشاموپوشیدوبلندشد،دستاموگرفت ودوئیدسمت درورودی.وقتی سوارماشین شدیم"من مثل همیشه جلونشستم"ماموروبااحتیاط رانندگیمیکردتایه وقت من اذیت نشم?خیلی زودرسیدیم دکترمامورودر روبرام بازکردومنم پیاده شدم وهردو"دست تودست هم "رفتیم داخل مطب...
من روی یکی ازصندلی هانشستم ومامورورفت پیش بخش پذیرش وبرام نوبت گرفت?بعداومدوپیش من نشست ومنوبغل کرد"نگران نباش آلیس من پیشتم"وسرموبوسید?بالاخره نوبتم شدورفتیم داخل خانم دکترگفت که مامورونباید اردبشه پس ماموروپشت درمنتظرم موند؛خانم دکترگفت"سلام من دکترجان هستم?مشکلتوبگو"منم اون چیزایی روکه ازامروز صبح درخودم دیده بودم به دکترجان گفتم"خانم جان من ازامروزصبح تب داشتم وبدنم سردبود،چشمانم هم کمی تارمیدیدن?"خانم دکترجان گفت"اوممم?بذارین ببینم"ورفت سمت میزش؛...
خانم دکترجان به من گفت"خانمه...من برای شمادارونوشتم حتمااین داروهارو..."خانم دکترجان توضیحات کامل رودادومن برگشتم پیش ماموروجانم?وبه ماموروتوضیحات خانم دکترجان روگفتم؛مامورومن رورسوندخونه وخودش رفت داروهاموگرفت وآوردخونه.بعدهی بهم آرامش میدادوقلبموپرازانرژی میکرد?صدای گوشیم دراومدمثل اینکه یه پیام داشتم!رفتم وگوشیموبرداشتم وپیام هاموچک کردم ودیدم مامان بودکه جوابم روداده بود"سلام آلیس جانم?من وپدرت درباره ی این موضوع فکرکردیم وتصمیم روبه خودت واگذارکردیم?من وپدرت هفته ی بعدازمسافرت میایم تااون موقع بهت خوش بگذره عزیزم?خداحافظی?"واقعاخوشحالم که مامان وباباانقدرمهربونن?...
پیام روبه مامورونشون دادم وماموروهم خوشحال شد?ساعت۱ظهربودووقت مصرف کردن یکی ازداروهام بود?امیدوارم که این داروبدمزه نباشه?تاسه شمردم وقرص روانداختم توی دهنم?خیلی بدمزه بود?سریع آبم روخوردم ورفتم پیش مامورو؛ماموروخیلی خسته بودبرای همین روی کاناپه لم داده بودوچشماش داشتمیرفت?بهش گفتم"نگران من نباش مامورومن حالم خوبه?"ماموروهم تأییدکردوبه خواب عمیقی فرورفت?منم روی مامورولاحافشوانداختم وبوسه ای به پیشونیش زدم?...
ببخشیداگه داستان کوتاه بودلطفانظربدین❤خیلی خیلی ممنون?که تاالان همراهیم کردین?
منتظرپارت پنجم باشین ونظرات فراموش نشه?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ممنون مثل همیشه عالی فقط چون سرم با درسا گرمه شاید دیگه نتونم ادامه بدم ولی ممنون
مرسی ❤ممنون ازمحبتت?
من به گفته ی یکی ازدوستان خوبم عکس داستان هارو"جاده ی عشق"رودیگه عکس آلیس ویاسوفی یا...نمیذارم یعنی عکس هایی میذارم که به داستان مربوط نیستن اماعکس های عاشقانه میذارم?سپاس ازهمراهیتون?
خیلی زیبا بود ممنون
ممنون عزیزم مثل داستانای خودت?
عالی
مرسی??