سلام سری سوم و آخرین سری اگه نظر ندین بدین تا ۱۰ باز بدین ۱۷ دیگه تمام
من به استاد فو گفتم یه راه حل نداری استاد استاد فو گفت نه فقط یک راه شیطانی گفتم اون چیه معجزه گر تو و کفشدوزک رو به هم انتقال بدیم و یک آرزو کنیم که مرینت زنده شه بعد من گفتم خوب این کار رو بکنیم
استاد فو گفت مرینت دختر خوبیه باشه این کار رو میکنم من گفتم استاد پس ۳ تا آرزو دیگه هم می کنی گفت چیه گفتم پدر مادرم زنده شن و پدرم آدم مهربونی شه استاد فو گفت باشه ولی ۳ آدم بی گناه میمیرن و یکی هم از خوشحال و مهربون میشه بد اخلاق گفتم باشه استاد جو نده گفت باشه من معجزه گر کفشدوزک رو بهش دادم و معجزه گر خودم رو بعد هم استاد فو دوباره مرینت پدرم و مادرم رو ساخت و ما ناتالی هم آزاد کردیم
ولی توی بوجود آوردن مرینت مشکلی پیش اومد این که یک دست نداشت بعد دستش درست شد ولی از کل بدنش خون می رفت من سریع بدمش بیمارستان بعد رفتم توی بیمارستان و تبدیل شدم به آدرین
دکتر گفت حالش خیلی بده باید بره تو کوما من گفتم پس زودتر همه کار رو کنین بعد همه بهم نگاه کردن و گفتن این دختر مرده بود چطوری زنده شد من نمی دوستم چی بگم پس گفتم شایعه بود گفتن دزدینش و شکنجش دادن برای همین خون ازش میره
گفتم بفرمایید توی بیمارستان تجمع نکین بعد همه رفتن (بعد از چهار روز ) امروز مرنت مرخص شد من به راننده شخصیم گفتم ببرتش خونش رفتن ازبان مرینت رسیدیم به خونم دیدم هیچ کس نیست یک نامه بود برای مشتری هامون ما از پاریس رفتیم? بعد می خواستم برم خونه آلیا حوصله ی سوال هاش رو نداشتم پس به فکرم رسید برم خونه آدرین به رانندش این موضوع رو گفتم و بهش گفتم من رو ببره به خونه آدرین اون من رو رسوند در زدم آدرین در رو باز کرد
آدرین خودش در رو باز کرد بهش گفتم خدمتکارت کو گفتم اون بالاست من داشتم میرفتم در رو باز کردم پدرم و مادرم رو زنده کردم ولی پدرم دیگه ارباب شرارت نیست من گفتم از کجا میدونی گفت معجزه گرش دستش نیست? خیلی آدرین ناراحت بود نمی دونم چرا
من رو برد بالا خیلی کارش خنده دار بود یکی رو گفت بیاد پام رو بگیره و خودش هم دستم رو برد من رو بالا گفت این تخت منه من دارم میرم کلاس شمشیر بازی تو تو اتاقم باش گفتم باشه
بعد از رفتن آدرین من روی تختش خوابیدم بیدار شدم دیدم ساعت ۱۰ صبح هست یعنی من از دیشب که خوابیدم اینجا بودم بلند شدم دیدم هیچکس تو اتاق نیست می تونستم راحت راه برم رفتم پایین و از ناتالی پرسیدم چیشده گفت آقای آگراست رفتش مدرسه بعد از اینکه آدرین اومد من بهش گفتم من می خوام برم بعد هم آدرین گفت عبدا اصلا گفتم باشه بعد از (یک ماه ) من و آدرین ازدواج کرده بودیم و ۱۵ روز از ازدواجمون گذشت
آدرین قرار بود برامون یک خونه بگیره و گرفت سر۴ روز خیلی تعجب کردم چقدر زود یک خونه گرفت ما الان دقیقا ۱۵ ساله هستیم و خیلی زود ازدواج کردیم
ممنون که تا اینجا با من همراه بودین ادامه می خواین نظر بدین
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظر بدین
نظر بدین