سلام دوستان سری۲ و آخرین سری و اشاره به ابر قهرمان شدن آدرین قبلی مرینت بود و این داستان ۱۹ مهر ۹۹ ساعت ۹چهل و یک دقیقه شروع شد
از زبان من سلام شما در این قسمت آدرین آگراست صاحب معجزه گر گربه سیاه هستین
الان دارین پیانو زدن کار میکنین ............... از زبان آدرین پدر میشه پیانو زدن برای یک ساعت تعطیل بشه می خوام استراحت کنم گفت باشه و پدر آدرین و ناتالی از اتاق رفتن بیرون خوب شروع ماموریت رفتن به خونه کلویی هی محافظ بیا تو برم بعد میری پشت در قایم میشی
محافظ میاد تو و با چوب میزنیش اون بیهوش میشه و میبندیش به دیوار از زبان آدرین خوب شماره1 نابود شد حالا ناتالی سلام ناتالی برام یک تاکو و سیب زمینی و بنیتوی تری میدادی سرت با خامه ترش تند و گوشت دودی ناتالی گفت باشه خوب شماره 2 هم برای ۲ ساعت سرش گرم شد ولی چی گفتم خوب حالا سخت نرین و قوی ترین داشتم میرفتپ که دیدم اصلا پدرم نیست خوب بهتر داشتم میرفتم که صدای محافظم در اومد
من داشتم بدو بدو میرفتم سمت یک تاکسی که دیدم یکی داره یک پیرمرد فقیر رو میزنه سریع رفتم و دست اون رو گرفتم تا مشت به صورتش نخوره
که دیدم ناتالی و محافظم من رو گرفتن و به زور بردنم خونه و اون روز نتونستم برم خونه کلویی رفتم بالا کی دیدم یک جعبه باز شد و یک چیز اومد بیرون از زبان آدرین سلام اسباب بازی چه باحالی اسباب بازی باحال فقط سخنگو چرا هستی از زبان پلگ من نه غول چراغ جادو هستم نه اسباب بازی بهترین کار ممکن میکنم به تو ابرقدرت میدم تا ابر قهرمان بشی
اون گفت باید بگم تبدیل گربه ای دیدم یک لباس مسخره به تمام معنا تنم کرد سیاه من از رنگ سیاه بدم میاد اه با یک کمر بند مثلا گربه هستم
گفتم خوب چجوری به حالت عادی تبدیل شم آدرین شم که دیدم درست شدم اون گفت تو باید اکوما ها رو بگیری کهدیدم شهر بهم نیاز داره تبدیل گربه ای
رفتم و اون شرور رو پیدا کردم می خواستم با چوب بزنمش که من رو پرتاب کرد و خوردم به یک دختراون هم ابر قهرمان بود اسمش رو پرسیدم گفت دختر کفشدوزکی و من هم گفتم گربه ی سیاه
هردو از قدرت هامون استفاده کردیم و برنده شدیم
خیلی کار سختی بود من داشتم میمردم ولی دختر کفشدوزکی من رو نجات داد و از الان با هم دنیا رو نجات میدیم
نظرات بازدیدکنندگان (1)