سلام دوستان عزیز م پارت ۹ آنچه گذشت =مرینت:با داد گفتم آخه کی با ای وزن زیاد میاد رو یکی میخواهی. آدرین :حالا عصبی نشو چون اون رخسارت زشت میشه مرینت بیا بریم یکم حال کنیم گفت باشه
مرینت :رفتیم بازی کردیم از اول تا آخر بازی من همش برنده میشدم بعدشم رفتیم درس خوندیم از ساعت ۴ عصر تا ساعت ۱۰ شب داشتیم مطالعه میکردیم چون واقعا عقب بودیم . آدرین : گفتم مرینت تاچشا مون از کار نیفتاده بیا بریم اتاق من گفت باشه
مرینت :تلویزیون رو روشن کردیم داشت فیلم عاشقانه نشون میداد دو نفر که هم رو گم کرده بودن و تو۲۴ سالگی هم رو پیدا کردن . آدرین: داشتیم فیلم عاشقانه نگاه میکردیم خواستم به مرینت یه چیزی بگم سرم رو برگردوندم دیدم
دیدم مرینت سرش رو روی شنوم گذاشته و خوابه لبخند زدم و اون رو بغل کردم و گذاشتمش رو تختم پیشونیش رو 😘 و کنارش خوابیدم .
مرینت: از خواب بیدار شدم رو به روم آدرین بودم سرخ شدم و فهمیدم دوستش دارم آدرین از خواب بیدار شد لباس عوض کرد منم رفتم اتاقم لباس عوض کردم هر دو هم زمان از اتاقتو اومدیم بیرون که گیلبرت داد زد
گیلبرت : با داد گفتم لوکا لوکا برگشته . مرینت : گیلبرت نفس نفس زنان و با داد گفت لوکا لوکا برگشته نمی دونستم لوکا کیه اونا تا گیلبرت این رو گفتم بوووووووم نصف عمارت ریخت گیلبرت اومد پیش مون همه رفتیم تو کتابخانه اون جا پرسیدم
پرسیدم لوکا کیه شمامیشناسیدش همه ساکت بودند فریاد زدم یکی جواب منو بده اول که با پسرایی آشنا میشم که قدرتهای عجیب غریب دارن بعدشم یه یارو میاد میخواد این جا رو رو سر مون خراب کنه این جا چه خبره بازم چیزی نگفتن گفتم چرا لال مونی گرفتید حرف بزنید من من کم کم دارم میترسم .
رایدر : بزار از اول بگم جد جد ما قدرت های زیادی داشته تمام خاندان آگرست ها قدرت هایی داشتند الان هم اون قدرت ها هنوز هستند الکس قدرت آتش جک قدرت یخ آندره خوندن ذهن گیلبرت ناپدید شدن من قدرت خواندن گذشته فیلیکس کنترل حیوانات وحشی آدرین آدرین اثتسنایی هست ، لوکا پسر بزرگ خانوادی آگرست هاست اون یه بار قصد کشتن تو و ما رو داشت به همین دلیل پدربزرگ اون رو توی یه اتاق زندانی کرد و هر بار اون توی این روز میاد
رایدر : بزار از اول بگم جد جد ما قدرت های زیادی داشته تمام خاندان آگرست ها قدرت هایی داشتند الان هم اون قدرت ها هنوز هستند الکس قدرت آتش جک قدرت یخ آندره خوندن ذهن گیلبرت ناپدید شدن من قدرت خواندن گذشته فیلیکس کنترل حیوانات وحشی آدرین آدرین اثتسنایی هست ، لوکا پسر بزرگ خانوادت آگرست هاست اون یه بار قصد کشتن تو و ما رو داشت به همین دلیل پدربزرگ اون رو توی یه اتاق زندانی کرد و هر بار اون توی این روز میاد
و سعی میکنه ما و تو رو بکشه . مرینت:چرا ؟؟؟.رایدر : چون این توری میتونه خودش رو از بند قفس رها کنه و برای ابد به عنوان یه انسان معمولی زندگی کنه
تمام تا پارت خدا حافظ لطفا لایک کنید و نظر بدین .
عالى
ممنون
عالیییییییییییییییییییییییی
ممنونم