خیلی منتظر این قسمت بودین وای این قسمت خیلی باحاله
مرینت روی تختش داشت گریه میکرد که خویش برد داشت خواب میدید که آدرین بهش میگه طراح لباس بشه ?
با صدای یک نفر از خواب بیدار شدم ......
آدرین بود چشام رو روهم مالیدن گفتم تو که مرده بودی گفت مرینت داشتی کابوس میدیدی????? میخواستم خودمو بیشکون بگیرم ببینم بیدارم یانه ولی بیدار بودم
از آدرین پرسیدم تو گربه سیاهی دستش رو دهنم گذاشت و گفت تو از کجا میدونی گفتم توی کابوسم بودش گفت پس میدونی من لیدیباگ رو دوست دارم
گفت بهتر از هر کسی میدونم آدرین گفت مگه تو کفشدوزکی? ........بانوی من ......... گفتم آره خوب بعدش گفت الان برمیگردم
بعد اومد گفت ساعت شش بالای برج ایفل منتظرتم ولی در حالت معمولی بانوی من
به نیکی گفتم تیکی حتما شوخی میکنید شاید میخواد سوپرایزم کنه پدر و مادرم هم خبر دارم آیا ?یک پلی بک کوچولو?نه مرینت این آدرین آدرین بود چون که ولپینا من رو از پشت بام خانه آدرین پرت کرد آدرین منو گرفت و آورد خونه از اونجا به بعد رو دیگه یادم نمیاد
یک دفعه یادم افتاد که باید میرفتم مدرسه دیدم آدرین به مینو داره میگه بره کنار الیا بشینه من نمیدونستم باید کجا بشینم ? خانم بوسیه گفت که از این به بعد الیا و نینو کنار هم میشینه و مرینت و آدرین کنار هم
آدرین گفت قرارمون یادت نرود من گفتم ای گربه ی ناقلا
من رفتم توی برج دیدم که آدرین به همراه مادر پدرم و پدرش و ناتالی اونجا هستم آدرین جلوی من زانو زد و گفت
گلم تکراریه.
براچی من داستانم رو هم ودم ساختم شاید اگه دیدین همچین داستانی هست از من کپی کرده چون من داستانم رو خودم مینویسم