دوستان گلم جلد 5 استار❤️❤️ مارکو رو گذاشتم براتون برید ببینید ولی نظرات یادتون نره❤️??
وقتی دیدم مادر پدرم زندانی اند دارن جلو همه روشون آب داغ بریزن که بگن بله ملکه و شاه هیچی نیستن منم عصبانی شدم و با چوب دستیم تا میتونستم شلیک میکردم اما فایده نداشت و آب جوش رو ریختن و پدر و مادرم مردن نهههههه
آخه چرا??هم مارکو هم پدر و مادرم مگه من چیکار کردم خدایااا??
ازت انتقام میگیرم تافیییی اگه راست میگفتی با من میجنگیدی من اما اون میگفت حق شاه ملکه بود اون ها به شهر خیانت کردن اما من میگفتم چه خیانتی اون میگفت خیانت وحشتناک اون ها میخواستن شهر رو داخل سیاره زمین ببرن من میگفتم این کجاش خیانت اما تافی میگفت که خیلی از موجودات این سرزمین اگه به زمین میرفتن منقرض میشدن
اینبار تافی نظرم رو عوض کرد و باهاش موافق بودم من به تافی گفتم بالاخره تو هم کار کمی نکردی و مادر و پدرم که پادشاه و ملکه این سرزمین هستن رو نابود کردی پس باید به حسابت رسیدگی شه که همون موقع پلیس ها اون رو گرفتن به زندان بردم من که حالا تو سرزمین خودم بودم هم نمیدونستم باید کجا برم و چی کار کنم چون پدر و مادر هم نداشتم ای خداااا??
نشستم رو سکو که دیدم تام (دوست فامیلی خانوامون) اومد پیشم نشست و میگفت که استار درکت میکنم منم پدر مادرم رو از دست دادم و هیچ دوستی ندارم اما استار باور کن پیش خانواده تو بهترین زندگی رو داشتم و اونها حق پدر و مادری برا من داشتن من به تام گفتم من حتی کسی که تو زمین دوست داشتم از دست دادم فکر کنم درکم میکنی که دیدم تام میگه استار نگران نباش من پشتتم من تورو مثل خواهر نداشتم دوست دارم من به تام گفتم باشه فردا میبینمت و رفتم به سمت قلعمون اما دیگه مامان بابام نبود??
تو راه قلعه بودم که دیدم زمین خالی شد و من افتادم توی یک جای تاریک??
هر چی صدا زدم کسی نبود تا یک نور از اون طرف اومد من رفتم به سمت اونجا که دیدم یک پیرمرد کوچولو اومد و گفت سلام استار تو برای این قدرت آماده ای من که نمیدونستم چی میگه پرسیدم چه قدرتی یهو دیدم دارم معلق میشم و نورانی آآاااااهههه
اون پیرمردد به من کتاب داد برای عصای جادویی که داشتم اون گفت این کتاب ورد های جادویی عصا رو بهت برای هر کاری میگه و تو بی نهایت کار میتونی باهاش کنی خیلی از سرزمین های زمین در خطرن تو باید تو سیارتون لشکری قدرتمند از دوستات یا کسایی که میشناسی جمع کنی و بری به کمکشون چون افراد این سرزمین کلا قدرت های خاصی دارن استار هر وقت من رو خواستی من پیشت میام و بعد یهو دوباره اومدم تو راه قلعه و از زیر زمین رفتم بیرون
تو راه تو فکر بودم که چه کسایی رو انتخاب کنم که دلشون پاک و قلبشون سالم باشه و بدی تو وجودشون نباشه و اولین چیزی که به ذهنم می رسید عشقی که دوستش داشتم یعنی مارکو اما خب من دوباره باید برم زمین تا مارکو و جکی رو بیارم اما خب مهم نیست من میرم
دوستان تموم شد فردا 6 و 7 را میگذارم نظرات فراموش نشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اصلا اخلاق استار اینجوری نیست
استار یه اتفاق می افتاد سریع گریه می کرد(البته اتفاق های مهم)
الان پدر و مادرش مردن گریه نمی کنه
بچه ها مال من هم بخونین ۲ تا هست یکی دفترچه خاطرات من است یکی هم میراکلس لیدی باگ
عالیه فقط عاشقانش کن ممنون
آفرین خیلی قشنگ مینویسی من داستان هات رو می خونم تو هم لطفا داستان های منو بخون و نظر بده من دو تا قسمت دیگه هم گذاشتم
منم هر روز میخونم باشه نظر هم میدم
اسم داستانت چیه عزیزم
دوستان لطفا حتما پارت های قبل رو ببینید به هم ربط دارن