
سری دوم از این تست زیبا♡
همه با ترس و یکمی هم با تعجب نگام میکردن. اینا چشون شده بود.. به لبایم نگاه کردم اونکه خوب بود.. پس دلیل زل زدنشون چی بود..؟
پدربزرگ دستمو گرفتو برد بین مهمونا و اکثرشونو بهم معرفی کرد. اما من هیچی نفهمیدم. ذهنم درگیر اون زل ردنای عجیب و غریب بود.. من باید حتما دلیلشونو میفهمیدم!
دست پدربزرگو ول کردمو رفتم طرف داروین(دست راست پدربزرگم) و گفتم: سلام... اونم گفت: سلام.. گفتم: ببینم تو میدونی فرزند خون و ماه یعنی چی. شونشو به نشونه ی ندونستن بالا انداختو گفت: نه والا! منم تازه از پدربزرگت شنیدم وگرنه منم نمیدونستم.. بعد برگشت طرفمو گفت: وقتی تو نمیدونی چجوری من بدونم میخواستم جوابشو بدم که پدربزرگ دستمو کشیدو برد وسط پیست رقص!
گفت؛ نوه ام افتخار یه دور رقصو میده؟ اما من فقط لبخند زدم... نمیدونستم چیکار کنم ذهنم پیش اون حرف پدربزرگ بود!!!!
به پدربزرگ گفتم: پدربزرگ! فرزند خون و ماه یعنی چی!؟ پدربزگ یه خنده ی بی معنی کردو گفت: نیازی نیست بفهمی! برای اونم بلید سالها صبر کنی.. با لحن معترضی گفتم: پدربزرگ.. که باعث خنده ی اون شد...
داروین اومد طرفمونو بعد به پدربزرگ گفت: نوه اتونو بهم قرض میدید.. پدربزرگ با خنده دستمو ول کردو منو داروین رفتیم گوشه ی سالن! به داروین گفتم: داروین.. من سرم درد میکنه خودت خوب میدونی الان وقت خون اشام قوی شدنمه.. تو برو به پدربزرگ بگو لطفا!! میخوام برم اتاقم! داروین با بیخیالی گفت باشه! مم پرواز کردم طرف اتاقم!
وقتی وارد اتاقم شدم همش تو فکر این بودم که معنی اون حرف یعنی چی.؟
بعد از یک ساعت خدمتکار اومد صدام کردو گفت: اقا گفتن وقت بریدن کیکه.. منم دستی به لباسام کشیدمو رفتم پایین...
همه داشتن اهنگ تولد مبارک خون اشامی میخوندنو من دستمو بردم بالا تا کیکو ببرم که یهو صدای تیر و تفنگ شروع شدو همه رو زمین خوابیدن همه من گیج اون وسط وایستاده بودم.
انچه خواهید خواند: حقایقی روشن میشود در این تیر اندازی بزرگ.. حقایقی باور نشدنی!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه بعدی رو بزاری ممنون میشم