سلام به همه دوستان !! من برگشتم با قسمت سوم داستان امیدوارم خوشتون بیاد، گفتم که تو این قسمت یه غافل گیری داریم البته غافل گیری نیست ولی دو تا قهرمان جدید میان و از اون قدرتای اضافه ی مستر فو هم یک جدیدش میاد. نظر یادتون نره
از زبان مرینت:وااااای نه نه نه !! ادرین حواسش به من بود که یکهو لایلا اومد و روش نشست و می خواست معجزه اساش رو برداره من گفتم نههههههه و پریدم که بگیرمش ولی اون کفشدوزک توهمی من رو گرفت و گیر افتادم توی این هیر و ویری نادیا شماک هم با هلیکوپتر شاهد دعوای ما بود و البته تمام کشور.لایلا انگشتر ادرین رو در اورد و یکهو،واای نه هویت ادرین برا همه فاش شد از زبان...
از زبان بانیکس: نه نه نه این یه فاجعس نه !! (داشته از توی اون اتاق سفیدش که تمام اتفاقات رو داره این صحنه رو می دیده) من باید برم باید !! یه دریچه باز کرد و پرید توشو به زمانی رفت که..
به زمانی که اون دو هنوز تو کوچه بود و به حالت عادیشون برنگشته بود و قبل از اینکه ادرین بگه کلاز این پرید بیرون و گفت نهههههه !!!! از زبان ادرین می خواستم بگم کلاز این گه یهو بانیکس مثل اجل معلق اومد و گفت نهههههههه ! قیافه من? قیافه ی لیدی باگ? قیافه ی بانیکس? من گفتم چی شده ؟ اون هوار زد شما دو تا نباید هویت همو بدونین!! قیافه ی من ? قیافه ی لیدی باگ ? من گفتم چرااااااااااااااااااا ؟؟؟؟ اون با تشر گفت اخه تو اینده یه اتفاق می افته و همه هویتتون رو می فهمن!! این کار رو نکنین!! و بعد هم همونطور که ظاهر شده بود همونطور هم رفت.
از زبان مرینت:
ببخشید پیشی شنیدی که چی گفت من می رم باگ اوت.رفتم به اتاقم و رو تختم ولو شدم و گفتم اوه تیکی خیلی نزدیک بودم!! تیکی گفت اره عزیزم ولی اگه اینکار اونقدر به ضررتون تموم می شده که بانیکس اومده بهتون گفته که نکنین پس همون بهتره که ندونین.من آه کشیدم و دستمو بردم زیر تختم که جعبه ی معجزه آسا ها رو ...... تیکییییییییییییی !!!! از زبان تیکی: می خواستم به مرینت دلداری بدم که یکهو عین هیولا ها داد زد و گفت تیکیییییییییییییی !!! گفتم چی شده؟؟؟؟ از زبان مرینت: نه نه نه نه نه !! این یه فاجعه ی افتضاحه نه خدایا بزرگ من منو الان تبدیل به یه کفشدوزک کن که برم و توسط بقیه ی موجودات خورده بشم که این روز رو نبینم ???? من خیلی داغونم!! تیکی گفت مرینت بس کن خودتو کشتی که چیزی نشده تو مدرسه جاش گذاشتی قیافه ی من?? قیافه ی تیکی?♀️?♀️ من پریدم و گفت تیکی اسپاتس ان
من با سرعت تمام رفتم که جعبه رو بردارم مدرسه در حال تعطیل شدن بود و خیلی به موقع رسیدم جعبه رو برداشتم و زدم بیرون اونجا یکهو...
از زبان ادرین :من هنوز تو کوچه بودم و پلگ داشت پنیرشو می خورد و منم داشت حسرتمو می خوردم که البته مطمئنم پلگ بیشتر از غذاش لذت می برد تا اینکه من لذت ببرم? یکهو دیدم لیدی باگ از بالای سرم رد شد و گفتم پلگ کلاز اوت و پلگ در حالی که می رفتم تو انگشتر گفت نهههه منو از عشقم جدا نکن و من تغییر شکل دادم و رفتم پیش لیدی باگ و گفتم سلام بانوی... پیشی بس کن فکر کنم به کمک نیاز داریم من می رم الان میام و من موندم... از زبان مرینت رفتم خونه و فکر کردم چون هویت قهرمانا فاش شده باید دو نفر جدید انتخاب کنم و بعد از فکر کردن دو تا معجزه آسای خوک و ببر رو برداشتم و به مدرسه رفتم و اونجا ان ها رو به جولیکا و رز دادم موقعی که کوامی هاشون خوک: دیزی و ببر: روار خودشون رو معرفی کردم می خواستن تغییر شکل بدن که من دو تا ماکارون صورتی جادویی در اوردم به کوامی ها دادم و گفتم نه اول این ها رو بخورید. دیزی پرنده...روار پرنده و تغییر شکل دادن و منم هم بهشون گفتم کمی صبر کنید و خودم هم رفتم یه جایی و به تیکی از اون ها دادم و تغییر شکل دادم ولی با دو تا بال صورتی قشنگ شبیه پروانه رو پشتم ما می تونستیم پرواز کنیم و این معرکه بود ما پرواز کنان رفتیم پیش کت نوار و دشمن جدید و من به کت نوار گفتم برو یه جای امن و به کوامیت معجون صورتی رو بده و اون رفت.. از زبان ادرین: بانوی من و دو تا ابر قهرمان جدید با یه جفت بال روی پشت همه شون پرواز کنان اومدن و لیدی باگ به من گفت برو و به کوامیت معجون صورتی رو بده منم رفتم و به محض این که پلگ ظاهر شد گفت کممبرم کوش گفتم بس کن و پنیر صورتی رو دادم بهش و موقع تغییر شکل یه جفت بال سبز در اوردم. امتحانی پریدم و یکهو پرواز کردم!! اولش سخت بود ولی بعدش عادت کردم و رسیدم اونجا و اونی که معجزه اسای خوک رو داشت گفت سلام من فکر می کردم گربه ها از ارتفاع می ترسن و خندید و ما اون دشمن رو شکست دادیم و بعد که لیدی باگ معجزه اسا های اون دو رو ازشون گرفت و تشکر کرد می خواست بره که....
من دستشو گرفتم و بردم یه جایی و زانو زدم و گفتم بانوی من خواهش می کنم من می خوام هویتتو بدونم! اون خیلی جدی گفت نه من گفتم پس حداقل بگو اون پسری که عاشقشی کیه ؟؟ اون یکم مکث کرد و سرخ شد بعد گفت آدرین !!!!
چی ؟؟؟؟؟ ادرین؟؟؟ یعنی لیدی باگ عاشق منه!!????????? صبر کن کت داری چی کار می کنی نباید خودتو خوشحال نشون بدی برا همین گفتم اهان و خیلی خودمو ناراحت نشون دادم و خداحافظی کردم و رفتم ولی موقعی رسیدم به اتاقم گفتم کلاز این و از خوشحالی بالا پایین پریدم و گفتم پلگ پلگگگگگگگگ پلگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ !! اون که داشت کممبر می جویید گفت چته تو ازمون تاریخت قبول شدی !؟!!!؟؟؟ گفتم نه پلگگگگگگگگگ لیدی باگ عاشقمه !!! هورارارارارارا !!! پلگ که داشت پنیرشو می جوید گفت دیوانه !! من همین طور بالا پایین می پریدم و خیلی خوشحال بودم. از زبان مرینت : به محض اینکه گفتم ادرین گربه خداحافظی کرد و رفت طفلکی خیلی ناراحت شد فکر کنم ولی کاریش نمی شد کرد منم می خواستم برم که یکهو یکی از پشت سرم گفت به به ببین کی اینجاست !! من سرمو برگردوندم و
ببخشید جای بحرانی تموم کردم بای ????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لطفا بعدی من اخر از دست شما نویسنده ها سکته میکنم
باشه امشب میذارم ببخشید اخه مزش به همین سکته دادن مخاطبه??