سلام دوستان این پارت سیزدهم داستانه و به درخواست همگی شما فوق عاشقانه است.
مرینت:بببب...بله.بعد آدرین محکم بغلم کرد و لبهام رو بوسید.یکم سرخ شدم.بعد مامان بابای من با یک کیک که روش عکس من و آدرین(وقتی همو بغل کرده بودیم)بود.بعد پدر آدرین و ناتالی اومدن و نینو آلیا و اکثر دوستامون اومدن.حتی کلویی و لوکا هم اومده بودن.مثل اینکه پدر و مادر من و ناتالی و پدر آدرین و حتی خود آدرین برای اینکار حسابی برنامه ریزی کردن. بعد آدرین حلقه رو رو دستم کرد و یک لباس عروس بسیار زیبا بهم هدیه داد.بعد که لباس عروس رو پوشیدم .بعد پدر آدرین و ناتالی اومدن تا یک هدیه به ما بدن .بعد که هدیه رو باز کردم دیدم توش....
یک کلید با یک کاغذ توشه.بعد که کاغذ رو نگاه کردم دیدم آقای آگراست تمام اموالش و خونش و غیره رو به ما اهدا کرده.بعد گفت:من و ناتالی تصمیم گرفتیم یک خونه در یکی از منطقه های سرسبز فرانسه بگیریم بقیه عمرمون رو اونجا بگذرونیم .به خاطر همین من تصمیم گرفتم تمام اموالم رو به آدرین و تو ببخشم. من خیلی تعجب زده و خیلی خوشحال بودم.بعد آدرین پدرش وناتالی رو بغل کرد و گفت دوستتون دارم.بعد پدر مادر من اومدن و گفتن :ماهم بارتون یک سوپرایز داریم ولی وقتی رفتین خونتون میبینینش.بعد عروسی من و آدرین رفتیم وسایل های من رو از تو اتاقم جمع کردیم .بعد رفتیم و خونه مون.قبل اینکه بهیم خونه مامانم گفت :سوپرایز ما تو اتاق آدرینه و بع د رفتیم دیدم به جای تخت آدرین یک تخت دونفره خیلی خوشگل تو اتاق آدرینه.
بعد آدرین گفت :مثل اینکه اولین شب زندگی دو نفرمون باید کنار هم بخوبیم بانوی من. آدرین:مرینت خیلی خیلی سرخ شده بود تقریبا این رنگی شده بود?.بعد بعد که مرینت کاملا مستقر شد(وسایل هاش رو چید)اومدیم بخوابیم.بعد گفتم:مرینت ، مشکلی پیش اومده که تغییر رنگ دادی.بعد بهم گفت:خببب، شبیه که کنار هم میخوابیمووویکم هیجان دارم که بالاخره با پسر رویاهام ازدواج کردم.آدرین یک لبخند کوچولو زد و بعد در بغل همدیگه خوابیدیم.
از زبان آدرین:از هیجانم فردا صبح زود بلند شدم . وقتی گوشیم رو نگاه کردم دیدم او او.امروز ولنتاینه و خوشبختانه امروز تعطیله.چون میخوام کاری بکنم که هر شوهری فقط با معجزه گر روباه میتونه انجامش بده.بعد رفتم سراغ ولنتاین.صبح که بلند شدم،آدرین دستمو گرفت و من رو روی تخت نشوند. بعد یک جعبه با شکل قلب آورد که توش صبحانه بود.بعد گونه ام رو بوسید و صبحانه خوردیم.بعد صبحانه گفت :میای با هم بریم بیرون .یک دوچرخه خریدم برای خودمون دوتا.وقتی رفتیم بیرون یک دوچرخه دو نفره صورتی ، سبز بود.
بعد رفتیم و توی شهر با آدین کلی دور زدیم.بعد آدرین منو برد کنار حوض پارک نزدیک خونمون .بعد منو هل داد تا بیافتم توی حوض.البته به جای اینکه خیس بشم تعجب زده شدم.چون بجای آب توش پر ماکارون های قلبی شکل صورتی و سبز بود.بعد آدرین دستم رو گرفت و وقتی بلند شدم دستهاش رو انداخت دور کمرم و لبهام رو بوسید.ازش بابت حوض تشکر کردم و بعد با هم نشستیم کنار حوض و کلی ماکارون خوردیم.
از زبان آدرین:
ساعت حدود ۶:۳۰ بود.مرینت خیلی خوشحال بود ، اما خبر نداشت که قسمت خوب سوپرایزش هنوز مونده.بعد گفتم:مرینت خبب..راستش گربه سیاه برای دختر گفشدوزکی یک کادوی ولنتاین تدارک دیده.من که کادومو به تو دادم اما پیشی هنوز کاوش رو به دختر کفشدوزکی نداده.به من که گفت :ساعت ۸ رو برج ایفل.اما من اصلا در مورد کادوی اون خبر ندارم ها.مرینت یک ریز خنده ای کرد تا خواست حرفش رو بزنه دیدیم که....
یک نفر شرور شده و ماهم باید جلوش رو می گرفتیم.مرینت :بعد رفتم تو یک کوچه اما آدرین یه چشمک زد رفت رو برج ایفل.بعد رفتم تو یک کوچه تبدیل به مرینت شدم.بعد به تیکی گفتم:وای تیکی انقدر همسر آدرین بودن خوبه که دلم میخواد بال در بیارم.بعد که تیکی ماکورونش رو خورد رفرو برج ایفل.دید موسیقی مورد علاقه ام داره پخش میشه و همه قلب آویزون شده.بعد گربه سیاه اومد و گفت:ولنتاینت مبارک عزیز دلم.بعد همدیگه رو بغل کردیم و در بغل هم رقصیدیم.داشتیم می رقصیدیم که یهو....
لطفا نظارتتون رو کامنت کنید.
فردا منتظر شما هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حالا که ازدواج کردن وقط بچه دار شدنشون هسته وبعد مشکلات عجیب و غریب
وای مرسی عالی بود ولی لطفا طول داستان رو کم کنید داستان هارو بیشتر یعنی به جای دوتا سه تا بشه ممنون
خیلی خوب بود???????
خیلی جالب و دوست داشتی بود چند بار هم که بخونی بازم کمه
عالی خیلی عالی بود سری پارت بعدی ببینیم چی می شه
عالی بود آفرین ادامه بده