امیدوارم خوشتون بیاد
سلام دوستان امیدوارم خوشتون بیاد این قسمت داستان در مورد برادران کلارا است
کمان بسیار نگران خواهرش بود و در دلش میگفت :(آخر چطور میشود کلاراکه تا پارسال از تنهایی میترسید اکنون در خانه ی به آن بزرگی تنها باشد)؟! او مشغول فکر کردن بود که نا گهان در بازشد و .....
ایزابلا دختر پر حرفی بود که هیچ وقت از حرف زدن خسته نمیشد
ایزابلا امد تو و تا خواست سلام کند کمان گفت :(ایزابلا تو هنوز یاد نگرفتی قبل از وارد شدن در بزنی )؟. و چون از قبل عصبانی بود بیشتر خشمش سر ایزبلا خالی کرد . ایزابلا با تمام آرامش گفت :(سعیم رو میکنم که از این به بعد در بزنم).و بعد باز به حرف های حوصله سر برش ادامه داد که کمان ..
او از اتاق رفت بیرون و به خواهرش که رزا نام داشت گفت:(
برو پیش کلارا و چند روزی آنجا بمان تا مطمئن شوی که حالش خوب است هم نیا ).رزا گفت :( باشه برادر جان ). رفت تا وسایلش را جمع کند . بعد از ۱۰ دقیقه به سمت قصر به راه افتاد .
اما و کلارا و هایده در حیاط قصر در حال قدم زدن بودن که یکی از ساکنان قصر دوان دوان آمد پایین و گفت...
او گفت خواهر کلارا آمده و هایده و کلارا باید به اتاق بروند آنها هم به اتاق رفتند و در آنجا پنهان شدند
رزا در زد و کلارا بلافاصله در را باز کرد آنها از اینکه هم را دیده بودند بسیا خوشحال بودند و همدیگر را در آغوش گرفتند
خداحافظ دوستان
عالی;-)