سلام به همه با بخش جدید اومدم،ممنون بابت نظراتتون و شرمنده اگه جواب ندادم،واقعا وقت نکردم?♀️.در هر صورت میرسم سر داستان.
مونده بودم خدایا این صدای کیه؟؟؟؟در حالی که به همه جا نگاه میکردم پرسیدم(اخه تو دیگه کی هستی؟؟؟)(عجله نکن میفهمی??)داشتم عصبانی میشدم،میدونید که عصباتی میشم پی کار میکنم?بازم فحش???ولی دیگه هیچ صدایی نمیوند، اشتم کمکم میترسیدم،یاد اولین باری که توی خونه خودمون ترسیده بودم افتادم،هیچوقت فراموش نمیکنمنمش???اروم رفتم توی آسمون و شروع کردم به پرواز کر ن تا به بچه ها برسم،ولی وقتی رسیدم دیدم همه خوابیدن???السا و جک هم که خودتون میدونید دیگه??
منم رفتم یه گوشه،و آروم خوابیدم.چشام رو که بستم بلافاصله خوابم برد.صبح با صدای جک بلند شدم(رویا،رویا،بلند شو،باید بریم?)???پرسدم(بابا اول صبحه،کجا بریم؟؟؟)اومد بالا سرم وایساده(بغل کردن دوست داری؟؟?)(نه???)(پس تا نگفتم مرینت بیاد بغلت کنه بلند شو،یا شاید خودم بغلت کنم اصلا???)حالم بد شد???(بابا چی چی واسه خودت میچینی بیمزه???)(???)از جام پا شدم،حالا چه خبره؟؟؟؟)هیچی باید راه بیفتیم و زود کارها رو تموم کنیم،همه دلتنگ خونه هامون شدیم.?)رنگ از رخم پرید(اهان،باشه پس دیگه راه بیفتیم??)با خودم گفتم بیمزه،دلتنگ خونه است????واقعا که مسخره است???
[یکی از بچه ها خواسته بود یه بحث بین رویا با تمام شخصیتها باشه، واسه همین الان یه کم وقتمون رو به اون اختصاص میدیم]داشتیم قدم میزدیم،ولی من ساکتِ ساکت بودم.میدونید جالب چیه؟؟؟وقتی که میخندونم به جشم همه میام ولی وقتی ساکتم،نامرئی میشم.داشتم دوباره روانی میشدم??وقتی بخوای ولی نتونی گریه کنی این حال بهت دست میده?باید یه کاری میکردم دیگه?
با خودم گفتم(رویای دیوانه،تو هنیشه هزار تا سوال از این شخصیتها داشتی،الان وقتشه)و اول از .....جک شروع کردم.(جک...)(چیزی شده؟؟؟؟)السا هم پیشش بود،رفتم کنارش ایستادم و گفتم(تو نگهبانی،مگه نه،یعنی نگهبان رویا های بچه هایی یه جورایی??)(آره??حالا چرا میپرسی؟؟؟???)(چه طوری با ماه صحبت میکنی؟؟؟)(با ماه؟؟???من که نمیتونم،دوستام میتونن.)(در مورد پری دندانها چی؟؟؟؟)(خب چی؟؟؟?)همین که خواستم بپرسم دیدم السا منتظره من حرف بزنم،صلاح دونستم،دیگه اونجا بحث رو ادامه ندم??
خب فکر کنم مرینت بهتر باشه......گه بلههه،دوباره یه عده آدم که باید کمکشون کنیم،یه مشت گل و خار و چه بدونم واقعا!!!!???گفتم(مگه آدم رو گل هم میکنن؟؟؟؟)مرینت خندید (اگه درخت میشه،پس گل هم میشه???)روراست باشم باهاتون اون روز هیچی از هیچکدوم از کارهامون رو نفهمیدگ،چون سوال هیکاپ ذهنم رو درگیر کرده بود.(رفتین خونه چی کار میکننین؟؟)گفتم(دربه در شده،مجبور بودی اینو بپرسی منم درگیر کنی اخه؟؟????)یعنی اون روز قاطی بودم و هیچکس هم نمیدونست???
شب از راه رسید،روی شاخه درخت نشسته بودم،بچه ها هم دور آتیش،که دیدم جک اومد بالا(غرغرو چرا ساکتی؟؟؟)(میشه بپرسم چرا اوندی???)(معلومه دیگه،چون دیدم ساکتی واسه همین?)(تازه الان ساکتم؟؟؟ایا؟؟؟؟)(خب نه،از صبحه که ساکتی)(از صبح ساکت بودم و هیچی نگفتن،پس بزار الان هم توی حال خودم باشم)رفتم لابه لای درختها(مسخره،تازه الان منو دیده???)نشستم روی زمین و به درخت تکیه دادم،حالم خوب میشه فقط یه روز فزصت میخواستم که دوباره اکن صدای دیروزیه اومد(خوبم نشی فراموش میشه مگه نه؟)دوباره به اطراف نگاه کردم،نمیدونم این توهمه یا اینکه....رفتم توی آسمون.....
که نزدیک یه تپه یه نفر رو دیدم،تاریکی شب نمیزاشت خوب ببینم ولی انگار بال داشت.صدا اومد(گفتم که شر وقت میشناسی)به اون فرد خیره بودم که....
مرینت رو دیدم،نزدیک جایی اومده بود که من بودم،دوباره خواستم به اون فردی که بال داشت نگاه کنم ولی نبود!!!!!!گفتم(توهم،امان از دست من)رفتم پیش مرینت(اااااا،سلام رویا،گفهمیدم اینجایی)(دلتنگی مگه نه)
سرش رو پائین انداخت(راستش.....)(من که میدونم دلت واسه آدرین تنگ شده)(هنینطور دوستان)(چرا اینثدر اون رو دوست داری؟؟؟؟)(چون خیلی مهربونه، ?برخلاف همه آدمهای پولدار دیگه،مثل کلویی و لایلا،آروم و دوست داشتنیه??)چپ چپ نگاهش کردم??قیافه اش عوض شد(???باشه باشه ببخشید.)(ببینم همکارت رو هم دوست داری؟؟؟دلتنگش شدی؟؟؟؟)(خر چند خیلی اذیت میکنه ک سر به سرم میزاره ولی آره دلم واسش تنگ شده)(هیچ حسی به کتنوار نداری؟؟؟؟)(نه)(واقعا؟؟؟؟؟)(این قانونه،من نباید هیچی از اون بدونم،چه طوری عاشق کسی باشم که نمیدونم کیه)من میدونستم ولی نمیخواستم آینده مرینت رو عوض کنم.پرسید(تک میدونی اون کیه نگه نه؟؟؟)(کییی،،،، من؟؟؟)
ممنون که وقت گذاشتید کلی وقت گم اوردم نشد خیلی باحالترش کنم شرمنده کاقعا،دفعه بعد جبران میکنم.لطفا نظر هم بزارید(باز عصبانی نکنید منو هان?????)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (7)