سلام خوشگله اینم از پارت ششم
+خوب بسه دیگه،بچه ها شما در مورد روح زیبا کنجکاو نیستین؟؟(جیمین) -من که خیلییی اصلا معلوم نیس کیه(تهیونگ) +منم اما شاید خوشش نیاد چیزی به ما بگه!(نامجون) -بچه ها ما که قراره بمیریم میاید امشب با روح زیبا حرف بزنیم؟شاید یکمی از سوالامون رو جواب داد.(جیهوپ) +اره من مشتاقم ببینم صاحب گردنبدی که در موردش با اون پسره که کشتش حرف میزد، کیه(جین) -منم،شاید عشقشه(شوگا) +به نظرت به این میاد عاشق باشه؟(تهیونگ) -نه،حالا یه چیز دیگه به نظرتون مجرده یا متاهل؟(نامجون) +نامجوناااا از دست میرود😅(جیمین) -نه بابا فقط کنجکاوم😕(نامجون) +اما من میخوام بدونم اسمش چیه؟اخه الکی نیست که اسم یه ادم رو بزارن روح زیبا(جیمین) -خوب تو فقط بهش بگو روح زیبا چیکارش داری؟(جیهوپ) +اخه فک نکنم پدرمادری بیان اسم بچه شونو بزارن روح زیبا(جیمین) -من که میخوام اسم دخترم رو بزارم روح جذاب😌(تهیونگ) +چرا؟؟روح جذاب چیه ته😆؟(جین) -اینجوری هیچ پسری سمتش نمیره از ترس🤣(تهیونگ) +پس منم اسم بچه مو یه چیز ترسناک میزارم که همه ازش بترسن😆(جیهوپ) اومدم توی اتاقم و نشسته بودم روی تخت نمیدونم چرا تا اون پسره گفت باهم میریم پیش عزرائیل یهو یه جوری شدم نمیدونم شاید واقعا الان وقتش نیست که من بمیرم چون باید اونو پیدا کنم ولی فک نکنم به خاطر این باشه شاید به خاطره اینه که اون گفت «باهم» خیلی وقته این کلمه رو نشنیده بودم همیشه همه ی کارامو تنهایی انجام دادم بدون بودن کسی در کنارم بدون داشتن کسی که نگران باشه بدون داشتن کسی که کمکم کنه همش خودم بودم و خودم :\ خودمو دراز کردم رو تخت و چشمامو بستم با تکونی که به دستم می اومد چشمامو باز کردم +هی روح زیبا بیدار شو شام حاظره(جین) *اه باشه برو الان می یام از سر تخت بلند شدم،موهامو مرتب کردم و رفتم پایین بدون هیچ حرفی نشستم +بفرمایید آخرین شامتون رو با دستپخت آقای خوشتیپ و جذاب بخورید و حالشو ببرید(جین) -اینقدر از خودت تعریف نکنی،نمیمیری هاااا!!(تهیونگ) +نمیشه حقیقت رو پنهان کرد😌(جین)
همه بدون هیچ حرفی شروع کردن به خوردن منم تا اون موقع اصلا حرفی نزدم که یهو +اسمت چیه؟(جیمین) *هاااا +مطمئنم اسمت روح زیبا نیست پس اسم اصلیتو به مابگو(جیمین) *نمیدونم -ولش حالا بگو عاشق شدی؟(جیهوپ) *نه +مجردی یا متاهل؟(نامجون) -اخه ابله وقتی عاشق نشده چطور متاهل باشه؟؟؟😆(تهیونگ) +جریان گمشده ات چیه؟(جونگ کوک) -نه اول بگو مادرت امریکایی بوده یا پدرت؟(جیمین) +نه اول بگو چرا رفتی تو ارتش؟(تهیونگ) یهو به خودم اومدم همه داشتن سوال میپرسیدن یهو از سر جام بلند شدم و داد زدم *خوشم نمیاد به کسی جواب پس بدم،این چیزا هم به شما ربطی نداره،مگه میخواید بمیرید هاااا؟غذا رو هم کوفتم کردید عوضیا😤 سریع رفتم تو اتاقم و اعضا شوکه شده بودن +این چش شد؟مگه ما چی گفتیم؟(تهیونگ)
با اعصبانیت بلند شدم رفتم تو اتاق *اَه از دست اینا *غذا رو هم کوفتم کردن داشتم به خودم تو دلم کلی غرررر میزدم اخه اونا چقدر ابله هستن خیلییی خودمو کنترل کردم که نزنم شل پلشون کنم😤 عوضیا با خودشون چه فکری کردن که از من سوال میپرسن اصلا چرا من اولش داشتم جوابشونو میدادم فک کنم خنگ شدی دختر🤬 اعضا... +فک کنم خیلی ناراحت شد!(نامجون) -نباید ناراحت میشد مگه ما بهش چی گفتیم(جیمین) +اما فک کنم شاید چون همه پشت سرهم ازش سوال پرسیدیم اینجوری کرد(جونگ کوک) -فک کنم دختره دیوونس(شوگا) +منم اگه اینقدر سختی میکشیدم حتما دیوونه میشدم😕(تهیونگ) -منظورت چیه ته؟(جیهوپ) +خوب اگه بخوایم عاقلانه فک کنیم این سرباز تو ارتش امریکا بوده(تهیونگ) -خوب؟(نامجون) +واقعا نمیفهمید؟!!کلی چیز در مورد سربازای زن امریکایی گفتن مثلا...(تهیونگ) -خفه شو الکی هم قضاوت نکن(جیمین) +خوب راست میگه سربازای زن امریکایی مجبورن.... *اره چیزی که میخوای بگی درسته +هااا(اعضا) -تو توووو اینجا چیکار میکنی؟(تهیونگ) *اومدم غذا بخورم +پس بیا بشین 😥(جیهوپ) -ببخشید ما نمیخواستیم چیز بدی درمورد شما بگیم(نامجون) *نه بابا،بهتون حق میدم،اره سربازای زن امریکایی مجبورن کارایی انجام بدن اما من فرق داشتم +یعنی تو از اون جور کارا با سربازای مرد انجام ندادی؟(جین) *خیلی رک حرف میزنی😆? *نه راستش من تنها شانسی که تو زندگیم اوردم همینه من هیچ کدوم از اون کارای کثیف رو انجام ندادم +چطور؟؟(تهیونگ) *من به عنوان دختر خونده یکی از فرمانده های امریکایی وارد ارتش شدم برای همین از ترس اونم که بود کسی نزدیکم نمیشد بعدشم خودم اونقدر قوی شدم که دیگه حتی کسی جرات نکنه به همچین چیزایی فک کنه +دختر خونده!!!(جیمین) *اره -از چند سالگی وارد ارتش شدی؟(نامجون) *خنده داره اما 10سالگی +هاااااا(اعضا) -امکان نداره؟چطور دختره بچه 10ساله(شوگا) *اره امکان نداره اما برا من ممکن شد با اینکه سخت بود اما منو تبدیل به روح زیبا کرد +میشه یه چیز دیگه بپرسم؟(جیهوپ) *بزارین غذامو کوفت کنم فلش بک... کلی اعصبانیتم رو خالی کردم و بعدش دیدم ارزش نداره گشنه بمونم بلند شدم رفتم بیرون که دیدم دارن در مورد من حرف میزنن عصبی شدم اما خودمو کنترل کردم نمیدونم چرا واقعا مسخره س اما تصمیم گرفتم که بهشون توضیح بدم خودم از خودم تعجب کردم چون اخه من کسی نیستم که برام مهم باشه بقیه چی میگن اما بازم رفتم پایین. پایان فلش بک... +راست میگه بسه ولش کنین غذاشو بخوره(شوگا) *اممم اممم را....ام..راستی ش...ما چر...ا نمیزن...گین اممم ...خانواد...ه هاتو...ن ؟(غذا تو دهنم بود)
+بخور بعد حرف بزن اصلا معلوم نیست چی میگی(تهیونگ) *میگم چرا زنگ نمیزنین خانواده هاتون؟ +چرا؟؟!!!(اعضا) *اخه شاید مردید امشب -بچه ها راست میگه بریم زنگ بزنیم(نامجون) همه شون از دور میز غذا خوری بلند شدن و هر کدوم رفتن یه گوشه شروع کردن به صحبت کردن با خانواده هاشون... منم بیخیال داشتم غذا میخوردم اما تا کی میتونم خودمو بزنم به بیخیالی خوش به حالشون:\ کاش منم کسی رو داشتم که بهش زنگ بزنم کسی که بهش بگم مامان بابا البته منم داشتم اما فقط برای 10سال اون عوضیا منو 15ساله از چنین نعمتی محروم کردن درسته فرمانده رو دارم اما فقط اونه که میگه من دخترشم اما من نمیتونم اونو به عنوان پدر ببینم حق دارم.... من بهترین پدر مادر دنیا رو داشتم من بهترین خانواده رو داشتم منبهترینزندگیروداشتم اما همش برای 10سال اول زندگیم بود الان 15ساله که هیچ کدومشونو ندارم 15ساله شدم روح زیبا 15ساله دارم دنبال صاحب گردنبندم میگردم 15ساله نگفتم مامان.بابا 15ساله شدم یه هیولا با حسرت بهشون نگاه میکردم و این چیزا رو تو ذهنم به خودم میگفتم اما بادیدنشون اینکه دارن از ته دل میخندن اینکه دارن با لبخند اسم مامان باباشونو میارن،برام جذاب بود با دیدن اون صحنه به خودم قول دادم تا ازشون محافظت کنم،تا جایی که میتونم مراقبشون باشم،تا آسیبی نبینن حتما اگه اسیب ببینن مادرپدراشون زیادی غمگین میشن فقط بهشون نگاه میکردم و تو حالو هوای خودم بودم که یهو +هی روح زیبا،تو هم زنگ بزن،شاید تو هم با ما مردی(جی هوپ) *ای...این چیه ؟؟!!! +وسیله ای به اسم موبایله😅(جیهوپ) *بامزه نشو😒،میدونم موبایله چرا میدیش من +که زنگ بزنی به کسی که دوسش داری،یا خانواده ات،یا دوستت(جیهچپ) *نمیخواد من کسی رو ندارم که بهش زنگ بزنم +مگه میشه بلاخره یه نفر هست که بخوای باهاش حرف بزنی🙂(جیهوپ) *نیست ،حالا هم برو اونور میخوام برم تو اتاق اماده شم،شما هم اماده شید باید دیگه کم کم بریم به اون ادرسه +ام..اما....(جیهوپ) منم محل نزاشتم رفتم بالا...
رفتم تو اتاق و یه نگاه به ساعت انداختم واقعا مسخره س اما نمیدونم چرا میترسم اصلا نمیدونم واقعا این حس ترسه یا نه! بیخیال دختر... رفتم و از تو کولم یه شلوار مشکی با یه پیراهن مشکی برداشتم کلاهه سیاهمم برداشتم و موهامو دم اسبی بستم رفتم سراغ لوازم میکاپم و یه میکاپ ملایم کردم و الان اماده شدم کفش های چکمه ایم و پوشیدم و با دو تا تفنگی که تو دستم بود رفتم پایین *اماده اید؟ +ام...ای....این چیه تو دستت....ببرش اونور😰(جین) *کدومتون با دلو جرات تره؟ +معلومه من😌(شوگا) *اوکی پس اینو بگیر -این چیه!!!ببرش اونور حالا گفتم شجاعم ولی نه در این حد😣(شوگا) *اینو یکیتون بگیره دستش معلوم نیس اونجا چه اتفاقی می یوفته -خوب ما بلد نیستیم باهاش کار کنیم(نامجون) *وای -چیه؟(نامجون) *یه حسی بهم میگه همین الان همه تونو ببندم به بار گلوله +چیییییی؟؟!!!!(اعضا) *مثلا مردین شما هاااا،چرا اینقدر ترسویین +نمیترسیم فقط خطرناکه(تهیونگ) *تو برو اونور ناخونت نشکنه😏 +هییی😤😤(تهیونگ) با خودم گفتم جر بحث کردن با اینا فایده ای نداره رفتم نشستم رو صندلی و بهشون یاد دادم چطور میتونن باهاش کار کنن بعدشم یکی از تفنگا رو گذاشتم رو میز تا برش دارن اون یکی هم گذاشتم زیر لباسم و رفتم بیرون تا ماشینو روشن کنم اعضا... +اینو چیکار کنیم حالا؟؟(شوگا) -چیو؟(جین) +منو😤خوب این تفنگو(شوگا) -بدینش من(جونگ کوک) +تو بچه ای برو اونور😒بدش من(جیهوپ) -نه من لیدرتونم بدینش من😌(نامجون) +چه ربطی داره،اون برا گروه رقصه و موسیقیه نه بکش بکش😓(جونگ کوک) -به نظرتون درسته که به کسی خبر ندیم؟(جیمین) +چرا؟(تهیونگ) -به نظرتون درسته که به این دختره اعتماد کنیم؟(جیمین) +خوب چیکار کنیم؟(نامجون) -نمیدونم(جیمین) +پس خفه شو😕(تهیونگ) *شما که هنوز اینجایین😤 *تفنگ رو بدین من از پس همین یه کارم بر نمیاین🤬 +امممم خوب(جین) *خوبُ زهر مار اگه میترسین و نمیخواین برین بگین یه فکر دیگه کنم +نه باید بریم حتما(نامجون) *پس بیاین سوار شین
کامنت یادتون نره خیلی دوستون دارم حتی فقط یه نفر کامنت میزاره ذوق میکنم هق دوستون دالم دلتان میاد قلبم و بشکنین😢💔❤
منم خیلی خوشحالم سامره که باهات دوست شدم منم اسمم و دوست ندارم😅اما چرا اسمتت نانازه😢
عالی بود من عاشق داستانت شدم😍😍🥀
فدات شم❤❤😄