سلاااام آمدم با یک قسمت دیگه این قسمت هیجانی است و امیدوارم دوست داشته باشین اگه پارت های قبل را نخواندین بخوانید
خدای من یعنی ناتالی چهار هفته پیش آنجا بوده پس چرا من ندیدمش??
ناتالی:من نمی توانم یخ زدنشون را تماشا کنم ناشناس:اما مجبوری وگرنه میکشمت ناتالی تو این کار را نمی کنی ? ناشناس:کی گفته مگه تو من را نمیشناسی ناتالی:اما من نمی توانم جان یکی را برای خودم فدا کنم ناشناس:نه ناتالی تو نمیتوانی در را برایشان باز کنی نهههه
وای خدای من یعنی آن کس که در را برایمان باز کرد ناتالی بود!!! اما آخه آن کس ناشناس کی بود ارباب شرارت ؟؟ نمی دونم عمو گفت چیزی شده مرینت گفتم نه عمو مرسی بخاطر گوشی و رفتم بیرون تیکی گفت چیشد مرتبط بود گفتم نمیدونم تیکی همچی قر و قاطی شده لیدی باگ شدم و رفتم بالای یک ساختمان بزرگ و به آسمان نگاه کردم تا شاید فکرم باز شود (مثل عکس بالا??) آهی کشیدم و گفتم از دست تو پیشی آخه تو کجایی گوشیم را نگاه کردم رز 5 بار زنگ زده بود وااااای قرار را یادم رفت ??
سریع دویدم به سمت کافه همه بودن جز من سریع رفتم تو گفتم ببخشید دیر کردم رز گفت سلام لیدی باگ چیزی شده (چرا آنقدر سوتی میدم)گفتم آهان ببخشید رفتم بیرون و گفتم تیکی خال ها خاموش و رفتم تو رز گفت سلام مرینت دقیقا چند دقیقه پیش دختر کفشدوزکی هم بود گفتم آره آره دیدمش اشتباه آمده بود اینجا و الکی خندیدم بعد شروع کردم در مورد تدارکات جشن پس قرار شد همه سه روز دیگه در پارک قرار بزاریم و الیا را سورپرایز کنیم
شب شده بود رسیدم خانه مامانم گفت مرینت کجا بودی گفتم ببخشید مامان با دوستام داشتیم برای تولد الیا برنامه می چیدیم رفتم بالا و سریع خوابم برد صبح با صدای جیغ مردم بلند شدم سریع رفتم سر پنجره تیکی به سمت کامپیوتر اشاره کرد و گفت مرینت اینجا را ببین اخبار سلام نادیا شاماک هستم از پاریس شنیده شده یکی با سه معجزه گر دارد دنیا را تسخیر میکند بعد یهو دوربین را کشیدند کنار اون....اون
اون استاد فو بود!!! با چند تا کیوامی جلوی دوربین گفت سلام به تمام مردم من ارباب کیوامی ها یک صحبت با لیدی باگ دارم لیدی باگ مگه نمیخوای از مردمت دفاع کنی پس بیا دیگه شاید پیشی کوچولوت را هم ببینی چییییییی؟؟؟!!! کت نویر اونجا چیکار میکنه باید سریع تغییر شکل بدم و گفتم تیکی خال ها روشن و رفتم آنجا استاد فو گفت به به سر وقت رسیدی معجزه گرت را نیاز داشتم گفتم تو خوابم نمیبینی بهت بدمش استاد فو گفت باشه خودت خواستی گفت کیوامی ها حمله کنین یهو همه ی کیوامی ها سمتم حمله ور شدن با یویوم از خودم دفاع کردم اما یهو خوردم زمین یهو از بالا سرم یکی گفت به به سلام آن ارباب شرارت بود خدای من بالاخره اومد بیرون اما بدون گربه نمیتونستم با استاد فو و ارباب شرارت و کیوامی ها بجنگم حالا باید چیکار کنم استاد فو گفت چیشده ترسیدی گفتم نخیر پاشدم چشمام بستم و ادرین (گربه) را توی ذهنم تصور کردم و گفتم بخاطر ادرین کیوامی رکس و روباه قرمز را صدا زدم و با شتاب به سمت استاد فو رفتم
گذشته:وقتی استاد فو داشت با قدرتش اذیتم میکرد صدای شکستن چیزی آمد حواسش پرت شد و زود گفتم گردونه خوش شانسی و یک عینک آفتابی آمد در دستم پایم را گذاشته بودم روی استاد فو تا تکان نخورد گفتم حالا با این چکار کنم اما استاد فو نذاشت و پایم را گرفت و من را پرت کرد آن طرف درد داشت اما بلند شدم تا اینکه صدای گربه آمد مثل اینکه پنجش را آماده کرده بود و اما استاد فو نزدیک تر شد اما این دفعه من او را با یویوم پرت کردم آن طرف و اما یک اتفاق بد گوشواره ام وقتش تمام شده بود??
توضیح برای شما:ببخشید جای هیجانی تمام کردم امیدوارم این قسمت را دوست داشته باشین??
با اولین نطر پارت بعد را مینویسم و اینکه در نظر ها بگین لیدی باگ آسیب ببینه گربه پیداش بشه (این یکم رمانتیکه) یا برعکس
ممنون خدانگهدار??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جالب بود ادامه بده
سلام لطفا گربه پیدا شه
و یکم رمانتیک تر
ببخشید کم بود پارت بعدی جبران میشه