سلام به همه دوستان امید وارم خوشتون بیاد یه لطفی بکنید دنبالم کنید وتستم رو به دوستاتون معرفی کنید تا اخر تست برین نتیجه براتون سورپرایز دارم
دخترا گفتند ما سراغ داریم پس فقط وسایل و مکان رو انتخاب کنید تا شب هالوین این کار رو انجام بدیم. انها تا شب هالوین تمام وسایل را اماده کردند . در غروب دلنگیز به راه افتادند انها در مسیر متوجه شدند که درخت های جنگل ویچ وود با دیپر جنگل ها همانطور که از دور مشاهده میکردی متفاوت هست هر قدر به جنگل و قلعه ی نزدیکتر میشدند صدای اسب سوار و گریه ی کودکانی رو میشنید پسر ها از دختر ها قضیه این صدا ها را پرسیدند اما انها با اینکه میدانستند صدای گریه مال کودکانی است که اینجا مردن و هر گز جسدشان هر گز پیدا نشده است به انها گفتند که هیچ اطلاعی از این موضوع ندارند .
لحظه به لحظه هوا سوی تاریکی پیش میرفت و ماه کامل نور خود را به همه جاپراکنده بود در ختان کاج بلند مانع از دیدن شده بود اما به لاخره به قلعه رسیدند . در قلعه بسیار قدیمیی بود و بسیار سخت باز شد وارد شدند وسایل رو در مرکز قلعه گذاشتند و دختر ها به یک طرف و پسر ها طرف دیگر حرکت کردند . پسر ها یک سری وسایل شکنجه پیدا کردند اما به نظر شان دخترها در مورد این قلعه و اون چیزی میدانستند که نگفتند چون اون وسایل رو در کتابی که در مورد خوناشام ها بود دیده بودند و ان وسایل رو با خود به مرکز قلعه بردند
. دخترا وارد یک اتاقی شدند که یک اسکلت با میخ هایی به سر و داسی در زیر گردن بر روی دیوار قرار دارد و به موازات ان جسد وانی سنگی روی زمین قرار دارد انها با هر چه توان داشتند جیغ کشیدند و پسر ها فورا به سمت جایی که انها بودند رفتند .انها از شدت تعجب چند دقیقه ای همانطور در ورودی اتاق ایستاندو اهسته به سمت دختر ها رفتند و انها رو ارام کردند.
بعد از گذشت دقایقی همه به مرکزقلعه رسیدند و شروع به چنیدن وسایل کردند دخترا رنگشان از سفیدی هم گذشته بود هنوز هم پسر ها این وقایع را درک نمی کردند و میخواستند در پایان احضار روح ایملی رابسارت انجام دهند .ایملی¬¬- نقش احضار کننده را بر عهده گرفت و با دندان هایی که از ترس بر روی هم کوبیده می شد شروع به خواندن کرد ارام دست های خود را از ترس فشار میداد
میداد ایملی رابسارت عزیز برایت هدایی از زندگی به مرگ اورده ایم با ما صحبت و کن و در ما حرکت کن 3 بار این جمله را تکرار کرد و چشمان سیاه خود را ارم باز کرد در روبه رویش زنی که سپیدی پوستش از سپید هم فرسخ ها دورتر بود چشمانی سیاه داسی در گردن میخ هایی در سر سنگ هایی در کنار بدنش سیخی نقره ای درقلبش چلوی خودش دید
من صفورا هستم 18 ساله در غرب ایران زندگی میکنم ترک هستم برو نتیجه رو ببین خوشت میاد تو نظرات بگین
به نظر من یکم جنایی ترش کنی بهتره مثلا روحی که اخطار شده از کسانی که اونجا هستن کارهای عجیب و غریبی میخواد که انجام دادنش هم سخت هم غیر قابل پیش بینی باشه و حرکات و رفتارهای غیر قابل پیش بینی انجام میدن.
امیدوارم خوشتون اومده باشه به نظطتون در اینده چه اتفاقی میوفته کامنت کنید 1هفته برای شنیدن نظراتتون صبر میکنم