سلام.اینم قسمت جدید.امیدوارم خوشتون بیاد?
یه هو صدای خنده بلند شد.به پشت درخت که نگاه کردیم دیدیم همه دارن میخندن???به جک نگاه کردم،حسابی از دست رویا عصبانی بود??جک شروع کرد به حرف زدن(رویاااااا،خیلی بیمزه ای!!!این کارها چیه دیگه؟؟؟....)هنوز داشت ادانه میداد و رویا با یه پوسخند داشت نگاه میکرد ?که چهره اش تغیر کرد?به اطراف داشت نگاه میکرد???دستم رو گذاشتم روی شونه جک که ساکت بشه،و ساکت هم شد??ولی رفتار رویا عجیب بود.رفت بالا و قیافه اش دوباره تغیر کرد(?اَی بابا???بازم اینا؟؟؟؟)به هم نگاه کردیم.....
رفتم بالا،پیش رویا، اون ادم کوتکوله ها بودن???گفتم(عالی،از همین اول صبح???)》از زبان رویا《السا و بقیه ناراحت و مظطرب بودن.از جمله السا، ولی من(عالیه ،بزن بکش عاشقشم????)همه نگاهم کردن??♀️?♂️اونا رسیدن.رئیسه که به ما رسید(وای خدایا!!!چرا باید به اینا برسیم???)مریدا با افتخار پرسید(چیه؟ترسیدی؟دیر نیست واسه فرار??)(نه خیر،شماها ننگ اورترین گروه واسه رقیب بودن هستید??♀️)همه بهشون خیره شدیم???یه هو صدام بلند شد(صبر کن بینم?)و بعد به یکی از اون کوتوله ها اشاره کردم(تو همونی هستی که دماغ من رو پرس کرد روی درخت????)????کوتوله گفت(بله،خوبه یادت مونده)دیگه نتونستم جلوی هیجانم واسه بزن بکش رو بگیرم(حملههههههه??????)و رفتم جلو.داشتیم کشتی میگرفتیم و من خیلی خوب کار میکردم????راضی بودم.یه هو من و جک رو محاصره کردن.
گفت(به به،محاصره شدیم???)(اره?بریم له کنیم)و رفتیم جلو.گفت(تو باید پسر میشدی.)(چرا؟؟؟?)(چون خوب بلدی کارای پسرا رو بکنی،از جمله بزن و بکش??)از جمله اش خوشم نیومد?واسه همین....????و رفتم نزدیک جک،در حالی که میجنگیدم گفتم(جک،به خاطر حرفی که زدی واست یه جایزه دارم?)(واقعاااا؟؟؟چی؟؟?)(اینننن???)و جاخالی دادم و اون مشتی که کوتوله میخواست به من بزنه به صورت جک خورد????
گفتم(دیگه این جمله رو تکرار نمیکنی،گرفتی???)از حاش بلند شد(بلههههه??)صدای مرینت اومد(اااااااا....بچه ها....چیزه....محاصره شدیم?)به اطراف نگاه کردم،وضع خوبی نبود،السا گفت(تعدادشون زیاد شده?)صدای راپونزل اومد(رویا،این میمون بازی ها رو بزار کن?)پریدم هوا(میمونننننن?????????)
مرینت گفت(اممم?راپونزل،چیزه،اون رویا نیست،واقعا میمونه.)با این جمله همه ،حتی لشکر دشمن هم ساکت شد????پرسیدم(راپونزللللل??؟؟؟؟)دست و پاش رو گم کرد(نه،نه چیزه،ببین،اخه تو هم از شاخه ها اویزون میشی واسه همین......)(یعنی من شباهت زیادی با میمون دارم؟؟؟؟???)
همه خندیدن،حتی رئیس اون کوتوله ها????گفتم(وقت مناسبیه)مرینت که صدام رو شنید پرسید(واسه چی؟؟؟???)(فقط یه راه داریم)مرینت منتظر بود،رفتم بالا(الفرارررررر??)و بچه ها رو هم کشوندم بالا.
مرینت گفت(نقشه اش این بود؟؟؟؟؟)که کشوندمش بالا(حرف اضافه ممنوع?)و سریع رفتم و بقیه هم دنبالم.داشتیم میرفتیم،راپونزل گفت(رویا،ناراحتی؟؟؟)(واسه چی؟؟?)(اونجا اشتباهی گفتم میمون???)(اهان اون؟خب یه کم ناراحت شدم،ولی ارزش فکر کردن بهش رو نداره،میدونی?)مرینت گفت(رویااا،درختها!!!)
اون درختهایی که جک رو مجسمه کرده بودن دیدیم.السا گفت(دمت گرم،رویا از کجا میدونستی اونا اینجان؟؟؟)(ولی،ولی من نمیدونستم ???)و رفتیم پایین.
گفتم(خب،عالی شد،هر جا درخت باشه....)مرینت ادامه داد(مجسمه هم هست?)که تکونهای شدیدی خوردیم،چند ثانیه بعد.......وای خدایا!ادم چه قدر بدشانس؟؟؟؟؟روی یکی از همون درختها بودیم????مریدا گفت(روی محل فرور یگبیشتر وسواس به خرج بده?)(اگه مجسمه نشم و زنده برم بیرون،حتما?????)از روی درخت پرت شدیم پایین،گفتم(خب بچه ها......)که هیکاپ پرید وسط حرفم(اصلا خوب بلد نیستی نقشه و اینا بکشی،پس چیزی نگو،اینبار من.)اخم کردم?جک اومد پشتم(قیافه ات بامزه است غرغرو)(هرهر خندیدم?)(حالا خودمونیم هان،چرا اینجا این همه تاریکه؟؟؟؟؟?)
تا بعد حدافظ،نظرات رو هم بزارید،لطفا.?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)