سلام آدرینتی ها اومدم با پارت ۴ امیدوارم که خوشتن بیاد بریم سراغ آنچه گذشت:☆: داشتن حقیقت یا رجعت بازی میکردن رفتم به اونا ملحق شدم بهم گفتن حقیقت یا رجعت بازی میکردن رفتم به اونا ملحق .آندره :چرا عاشق شدی ذهنت رو خوندم.
آدرین : گفتم م...مرینت بعد از این حرفم همه زدن زیر خنده جک :اون دختر ترسو 🤣🤣🤣 (+:بعد از چند دقیقه سکوت . )آدرین:جک سکوت رو شکست و گفت خب راستش اون دختر هممون رو عاشق کرده پس بیاین ببینیم با کی راحت باشه آدرین تو که نمیخوای اون رو به زور مال خودت کنی شیطون گفتم معلومه که نه جک گفت باشه پس به ترتیب
مرینت :از خواب بیدار شدم شدن لباس عوض کردم داشتم میرفتم از ماه ها پایین که یکی منو کشید تو اتاقش همه جا سرد بود داشتم قندیل می بستم که جک اومد پیشم گفتم چرا انقدر این جا سرده ❄
جک: اون رو بغل کردم و رو مبل نشستم گفتم چون قدرت من همینه گفت چی گفتم تو داری با چند تا پسر غیر عادی زندگی میکنی عزیگفتم به من نگو عزیزم من مال تو نیستم،گفتم دیگه داری پررو میشی سرما رو بیشتر کردم داشت یخ میزد مو هاش داشت سفید می شد که از هوش رفت.
مرینت:از خواب بیدار شدم دیدم رو تختم به گوشی یه نگاه کردم دیدم چیزی فرداست تازه این جا که اتاق من نیست .الکس: آره اینجا اتاق منه ماکارونی .مرینت : ای بابا چرا شما ها حالی تون نمی شه من اسم دارم مرینت م_ر_ی_ن_ت بفرما برات بخش کردم به ساده ترین حالت ممکن گفت من حالم نمیشه ماکارونی میدونی من ماکارونی خیلی دوستدارم بعد آتش از دستای 🔥الکس زد بیرون اینم از بخت بد من
لباس پیشخدمت ها رو بهم داد گفت اتاقش رو تمیز کنم مامانم حق داشت نزاره برم با این پسرا توی کوچک هام بازی کنم(+:بعد از تمیز کردن اتاق) بعد از اون دیدم شب شده الکس رو تختش خواب بود وقتی بیداره خیلی ترسناک ولی وقتی خوابه خیلی ناز میشه مثل یه بچه گربه آخی 🐈 اهم اهم خب برم اتاقم بخوابم.
لباس خواب پوشیدم به عکس های دوران کودکیم نگاه کردم آخرین عکس آلبوم عکس ۱۴سالگی بود توی چین بودیم آخرین سفر بود چون بعد از برگشت مامانم و بابام از پیشم رفتن خیلی تحملش سخت بود 😔(+:عکس بالا عکس مرینت )
بعد از چند دقیقه اشک ریختن رفتم رو تخت خوابیدم ........................ صبح بیدار شدم رفتم لباس عوض کردم و صبحانه خوردم رایدر گفت سلام مرینت بیا بریم کتاب خونه گفتم باشه رفتیم چند تا کتاب خوب به من معرفی کرد گفتم ممنون چطور ازت تشکر کنم .رایدر : این طوری چسبوندمش به قفسه ها .
بعد از چند دقیقه اشک ریختن رفتم رو تخت خوابیدم ........................ صبح بیدار شدم رفتم لباس عوض کردم و صبحانه خوردم رایدر گفت سلام مرینت بیا بریم کتاب خونه گفتم باشه رفتیم چند تا کتاب خوب به من معرفی کرد گفتم ممنون چطور ازت تشکر کنم .رایدر : این طوری چسبوندمش به قفسه ها .
رایدر: وقتی خونت رو کشیدم بیرون می فهمی چه لطف بزرگی در حق من کردی .مرینت:چچی یعنی تو خون اشام هستی گفت نه ولی به هر حال خونت رو برای آزمایشات میخوام
مرینت: از کتاب خونه بیرون رفتم داخل اتاقم رفتم و در رو محکم بستم. خب این پارت هم به پایان رسید. آنچه خواهید دید:+: بعد از اینکه مرینت میره بیرون سمت اتاقش و بعد از ماجرا هایی نوبت گیلبرت میشه . خداحافظ 🤗
نظرات بازدیدکنندگان (2)