همانطور که در پارت قبل گفتم این قسمت هیجانی است ❤❤
گذشته : داشتم یخ میزدم ادرین جعبه های کهنه آنجا را داشت میگشت تا چیزی پیدا کند یک پتو کهنه آنجا بود پتو را روی شانه هایم انداخت و بعد سمت در فلزی رفت و سعی کرد با دستانش در را باز کند اما نشد یک دستم را به دیوار فلزی گرفتم و به سمت ادرین رفتم اما یهو بیهوش شدم و ادرین من را با عجله گرفت وقتی چشمانم را باز کردم یکی خانم در را برای ادرین باز کرده بود و ادرین من را بغل کرده بود و می دوید آن خانم کی بود اما نفهمیدم چون همه چی تار بود و دوباره بیهوش شدم
در خانه ادرین: آن کیوامی اینجا چکار میکرد تمام کوامی ها را که ارباب شرارت در قفس گذاشته بود الیا تا من را آنجوری دید بهم شک کرد که چیز مهمی می دانم و بهش نمی گویم? بعد گفت مرینت می خواهی بریم کلانتری پرسیدم چطور گفت آخه مثل اینکه چیزی می دانی از این مسئله گفتم خب راستش نه اره....... پلیس ها بهم شک کردن اما حرفی نزدند رفتم خانه و پر طاووس را با خودم بردم در را برام یکی از فامیل های الیا برام باز کرده بود تشکر کردم رفتم در اتاقم بعد یاد تیکی افتادم گفتم تیکی!! زودی در کیفم را باز کردم تیکی خیس امد بیرون گفت مرینت داشتم خفه می شدم ? گفتم ببخشید مثل اینکه دیروز در کیفم باز بوده و باران رفته توش??
دیدم یکی داره خیلی تند تند زنگ در را می زند ترسیدم نکنه خبری بدی باشه زودی در را باز کردم نینو بود معلوم بود تمام راه را دویده چون نفس نفس میزد گفتم بیا داخل یک لیوان آب و کمی شیرینی برایش آوردم گفتم چی شده گفت خبر داری ناتالی را کشتند سرم را پایین انداختم و با ناراحتی گفتم آره نینو گفت باورم نمیشه همین دیروز بود که ........گفتم نینو این مسئله الکی نیست شاید آن پیام که برایش آمد مربوط باشد نینو هنگ کرده بود و رفت بیرون سریع تغییر شکل دادم و گفتم تیکی خال ها روشن رفتم در خانه ادرین تمام اشنایان ناتالی آنجا بودند گوشی ناتالی را برداشتم اما افتاده بود و دیگه کار نمیکرد گذاشتمش تو جیبم حالا باید چیکار می کردم رفتم بیرون تا اینکه مامانم بهم زنگ زد
مامانم گفت مرینت خوبی دیروز یکی از همسایه ها گفت پشت در خوابیدی ?
گفتم اره مامان اما چیزی نشده داشتم با الیا قدم میزدم که رسیدیم به خانمان بعد یهو باد در را بست آنقدر خوش گذشت چقدر خندیدیم و الکی خندیدم اما ناراحت بودم
بعدش رفتم به برج ایفل و یکم آسمان ر ا نگاه کردم و همانجا خوابم برد
در خوابم:گربه آنجا بود سریع رفتم پیشش و گفتم پیشی تو کجا بودی این همه وقت گفت بانوی من قول میدم تا چند روز دیگه یرگردم البته اگه بتونم با تعجب گفتم منظورت چیه که اگه بتونم گربهههه نرو منظورت چیه و از خواب پریدم
صبح شده بود نیم ساعت به این موضوع فکر کردم اما نفهمیدم منظور گربه چی بود حرفاش را روی یک برگه نوشتم و گذاشتم توی کیفم بعد تیکی گفت مرینتتتتتت دو متر پریدم بالا گفتم تیکی چرا داد میزنی گفت دارم هزار بار صدات می کنم سرم را خاروندم و گفتم ببخشید و یک لبخند زدم قیافه من:??? تیکی گفت ساعت 9 است گفتم چیییی
دبیرستانم دیر شد واااایییی میخواستم بلند بشم که پام سر خورد( البته از من دست و پا چلفتی تعجبی نداره)و از برج ایفل پرت شدم پایین
خب امیدوارم دوست داشته باشین با اولین نظر پارت چهارم را می نویسم❤❤??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاللللللللللللللییییییییییئییییییییی???❤❣??????????????????????
جالب بود و قسمت بعد رو سریع تر بزار
آقا آخر گربه سیاه کجاست من که نفهمیدم اگر کسی فهمید به منم توضیح بده