سلام لاوان اینم از پارت دوم کامنت نمیزارین احساس میکنم داستانم بده
بعد از چند دقیقه که رییس کمپانی باهام صحبت کرد ازم خواست تا دوباره برگردم تو اتاق،منم رفتم تو اتاق و نشستم که رییس کمپانی گفت:برا محافظت از پسرای ما بهتره این چند وقته ۲۴ساعت کنارشون باشید هیچی نگفتم و فقط بهش نگاه میکردم یه جوری حرف میزد انگار با بچه ۳ساله طرفم... +خوب حرفای من تموم شد میتونید برید،راننده دم در منتظرتونه(رییس کمپانی) *دیگه به راننده نیاز نیست +بله؟(اعضا) هیچی نگفتم و رفتم سمت در اصلی و ماشین رو دیدم که اونجا بود راننده رو پیاده کردم۰۰۰ +هی چیکار میکنی ولم کن(راننده) *پیاده شو،الآن +گفتم ولم کن،دختر مجبور شدم به زور پیاده ش کنم و منتظر موندم تا اون پسرا بیان.چند دقیقه و کسی نیومد از ماشین پیاده شدم و رفتم که ببینم کجا موندم که +به نظرتون کار درستیه که سوار شیم؟(جونگکوک) -مگه دیوونه شدین من که سوار نمیشم دیدین با راننده چیکار کرد؟!!!(جین) *کاری نکردم که فقط پیاده ش کردم +اما میتونستی با احترام ازش بخوای پیاده شه(نامجون)
*فک میکنی من بیکارم؟؟؟!!!! +خوب من خودم میام شما برید(تهیونگ) -کجا پس منم با تو میام(شوگا) *هی وایسین آقایون خوشگل،میرم تو ماشین ماشینو روشن میکنم هر کی سوار شد،شد نشدم،به من ربطی نداره +خیلی ممنون ما خودمون میایم(جیهوپ) *باشه پس،اگه جلو راتون رو گرفتن و کشتنتون به من ربطی نداره +چی؟؟(تهیونگ) *من رفتم ماشینو روشن کنم در ارز یه ثانیه همه ریختن تو ماشین اینا خیلییییی ترسو عن ماشینو روشن کردم و گفتم:باید برم کجا +من راهنماییت میکنم(نامجون) -امممم،نظرتون چیه امشب هر کی بره اپارتمان خودش(تهیونگ) +اخه نمیشه که،باید پیش هم باشیم تا خانوم روح زیبا از ما محافظت کنه(جونگ کوک) -اوه،پس حیف شد،بریم خونه نامجون(تهیونگ) قشنگ فهمیدم منظورشونو *خودم میدونستم +واقعا؛!!!!!(تهیونگ) +پس چرا از ما نپرسیدی که چرا همه مون قراره پیش هم باشیم(تهیونگ) *چون مغز دارم در ضمن خیلیییی حرف میزنی ساکت شد رفتیم و رسیدیم تو خونه ای که به نامجون تعلق داشت خیلی جای باکلاس و لاکچری بود اصلا همچی داشت و حسابی ازش خوشم اومده بود اما به رو خودم نیووردم و رفتم داخل سالن اصلی کولم رو پرت کردم اونجا و چشمم به اتاقی که طبقه بالا بود افتاد رفتم بالا و بلههه یه اتاق خواب خیلی خفن بود رفتم خودمو پرت کردم رو تخت خواب و چشمامو بستم که +هی اینجا اتاق منه هااا(نامجون) *فک کنم کره ای ها خیلی به اینکه شخصی از خودشون بزرگتر باشه احترام بزارن هااا،تو ادب نداری؟؟؟! +دیگه داری زیاده روی میکنی(نامجون) *کولم پایینه بردار بیار بزارش اینجا و برو بیرون
نامجون از ته دل آهی کشید و رفت پایین که کوله مو بیاره بعد از چندقیقه همه با هم اومدن تو اتاق منم رو تخت ولو بودن +ببخشید نمیخواید بلند شید(جین) *نه راحتم چی شده؟ +ببینید نامجون به جز اتاق و تخت خودش جا دیگه ای خوابش نمیبره(تهیونگ) +تو کولت چیه،چرا اینقدر سنگینه؟(نامجون) *بمب +هاااا(اعضا) نامجون به سرعت کولم رو پرت کرد اونور و از خودشون دورش کردن +ووواقق قعا ت تو...توش بمبه؟(شوگا) *اگه بمب توش بود که الان هممون به خاکستر تبدیل شده بودیم. +خوب بسه دیگه،میشه یه اتاق دیگه رو انتخاب کنید اخه اینجا ماله منه و اینکه اینجا کمه کم 10تا اتاق داره(نامجون) *تا حالا اینقدر با یه نفر حرف نزده بودم بس کنید دیگه اصلا مگه من چیزی گفتم خوب تو هم تو این اتاق بخواب +هااااااا(اعضا) +اصلا خوب نیست یه دختر اینجوری حرف بزنه و بخواد که یه پسر بیاد کنارش بخوابه(جیمین) *گمشید بیرون +هاااااا(اعضا) همه رفتن بیرون اینا یه چیزیشون میشه هاااا اخه این چه ماموریتیه،همش باید با این مسخره ها همصحبت شم.
چشمام سنگین شد و کم کم خوابم برد... تا شب خواب بودم و بعدشم به خاطر اینکه زیادی گرسنم بود بلند شدم رفتم پایین اونا داشتن تو سالن اصلی این کاخ(منظورم همین خونه هس)میرقصیدن منم رفتم سمت یخچال و یه کولوچه در اوردم و نشستم رو مبل و داشتم میخوردم که +راحت باش(شوگا) *اهوم داشتم بهشون نگاه میکردم خیلی هماهنگ بودن خدایی از کارشون خوشم اومده بعد از خوردن کولوچه داشتم میرفتم بالا که صدای شکسته شدن شیشه پنجره از پایین اومد. فک کردم یکی از اون خل چلا بوده برا همین رفتم بالا که بعدش صدای تلفن اومد کنجکاو شدم و رفتم پایین که یکشون اومد و منو محکم بغل کرد +نونا من میترسم(تهیونگ) *نونا!!!! از حرفش شاخ در اوردم نمیدونم چرا ولی تا اسم نونا رو شنیدم جا خوردم یهو یادم اومد که چسبیده به من با یه دست هلش دادم اونور *چی شده هاااا!؟؟؟ +اینا همونایی هستن که تهدیدمون کردن(جین) *حالا از کجا اینقدر مطمئنی؟هااا؟
+اخه....(جین) +هیچی فقط حدس میزنه،مگه نه جین؟(جیمین) +اممممم اره اره حدس میزنم(جین) *خوب،شما چیزی بمن نمیگین،پس من چطور میتونم کمکتون کنم؟اصلا مگه نمیگین تهدیدتون کردن بمونین همین جا تا اوضاع ردیف شه. +مشکل ما نیستیم که(نامجون) ساکت موندم و یکیشون گفت +ما چند روز دیگه کنسرت داریم و اگه کنسرت رو عقب بندازیم کلی هیاهو به پا میشه در ضمن گفتن تموم طرفداراتون هم با خودتون میفرستیم اون دنیا(تهیونگ) *اها،حالا چن روز دیگه کنسرت دارین؟ +5روز دیگه(جیهوپ) *خوب پس خوبه،من میخوام برم بخوابم +ببخشید برنامه ت برا فردا چیه؟(شوگا) *خوب... نمیدونم...شاید رفتم یه دوری زدم +هیییی میفهمی ما چی میگیم،اصلاگمشو بیرون،تو نمیخواد کاری واسه ما انجام بدی(شوگا) *هههه،مگه به خواست تو اومدم که به خواست تو برم،بعدشم صدات رو بیار پایین وگرنه... +وگرنه چی؟هاااااا(شوگا) نشد خودمو کنترل کنم،دستم رو گرفتم رو گردنش و کوبوندمش به دیوار *هی پسر کوچولو،درسته نگفته بودم اعصاب ندارم اما فک کنم خودت باید بفهمی +بببب..اش...ه حال...ا دستت....خفففم کر....دی دستم رو تکون ندادم و داشتم نگاش میکردم که نامجون اومد و گفت::
خب عشقام اینم از پارت دوم امیدوارم خوشتان بیاد😊💜💜کامنت یادتون کره منتظر نظرای خوشگلتون هستم
این ها رو قبلا گذاشته بودی
الان تایید خورد
اجی ها من بخاطر سرطان تو بیمارستان الانم دارم اینارو تو بیمارستان مینویسم مال من خوب نی ولی با کامنت های شما دوتا خوبم😊❤
منم دوستون دارم
شاید این آخرین داستانی باشه که مینویسم هعی دیگه توی بیمارستانم شاید مردم ولی خیلی دوستون دارم امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه اگه مردم هرچی بدی و خوبی ازم دیدین بگذرین😓😥😊💓💔
برا چی آجی خدا بد نده چی شده
فقط خودم باید برای خودم کامنت بزارم😥💔
نه من هستم همیشه من کامنت میزارم الان هم هستم 😉
های چه سکوتی😥
تو منو داری
ندیده خیلی دوست دارم🙂😊