شب، آرام و سنگین روی پرورشگاه نشسته بود. از پشت پنجرههای بلند راهرو، نور کمرنگ ماه روی کف سرد افتاده بود و صدای نفسهای آرام بچهها از اتاقهای نیمهتاریک شنیده میشد. پرستار آرام درِ یکی از اتاقها را بست و چند قدم در راهرو برداشت. هنوز به انتهای راهرو نرسیده بود که صدایی آرام از پشت سرش آمد: «خانم؟» ایستاد و برگشت. پسربچه روی تختش نشسته بود. پتو تا زیر چانهاش بالا آمده بود و موهایش از خواب بههم ریخته بود. پرستار لبخند کوچکی زد. «جانم؟ چرا هنوز بیداری؟» پسر چند لحظه چیزی نگفت. بعد پرسید: «شما تا حالا فکر کردین شاید خدا بعضی بچهها رو دوست نداشته باشه؟» پرستار آرام به طرف تخت رفت و کنارش نشست. «چی شده که اینو فکر میکنی؟» پسر شانههایش را بالا انداخت. «بعضی وقتا اینجوری میشم.» «چهجوری؟» پسر دستش را روی گلویش گذاشت. «انگار... یه چیز گندالو اینجا گیر کرده.» پرستار کمی سرش را کج کرد. «اینجا؟» «آره. توی گلوم.» «آها... بغض میکنی.» پسر کمی فکر کرد. «نمیدونم. شاید شما بزرگترا بهش میگین بغض.» بعد با جدیت گفت: «ما بچهها میگیم یه چیز گندالو توی گلومون گیر کرده.» پرستار لبخند زد. «خب... از کجا میدونی خدا دوستت نداره؟» پسر به گوشهی پتو خیره شد. «چون بابام زود رفت پیش خدا.» پرستار چیزی نگفت. پسر ادامه داد: «مامانم هم گفت تا صد روز بشمار، بعد میام پیشت.» «صد روز؟» «آره.» «شمردی؟» پسر لبخند کوچکی زد. «اولش آره.» «چطوری؟» «هر شب روی دیوار یه خط میکشیدم.» انگشتش را در هوا حرکت داد. «یکی... دوتا... سهتا...» بعد صدایش آرام شد. «بعد رفتم مدرسه.» پرستار نگاهش کرد. «خب؟» پسر به دیوار خیره شد. «اونجا فهمیدم صد روز خیلی وقته.»
اتاق دوباره ساکت شد. پرستار پرسید: «مامانت نیومد؟» پسر سرش را تکان داد. «نه.» «شاید نتونسته بیاد...» پسر فوری گفت: «ولی گفته بود میاد.» چند لحظه سکوت کرد. «توی مدرسه هم هیچکس با من دوست نمیشه.» «چرا؟» «نمیدونم.» پتو را محکمتر گرفت. «شاید چون من مامان ندارم.» بعد آهسته گفت: «شاید بچهها دوست ندارن با بچهای که باباش پیش خدا رفته بازی کنن.» پرستار دستش را روی دست کوچک او گذاشت. «اینطوری فکر نکن.» پسر به دست او نگاه کرد. «خب اگه خدا دوستم داشت...» مکث کرد. «یه مامان و بابایی بهم میداد که دوستم داشته باشن.» پرستار برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آرام پرسید: «میخوای من مامانت بشم؟» پسر سرش را بلند کرد. «نه.» پرستار لبخند محوی زد. «نه؟» پسر سر تکان داد. «من یه مامان میخوام که فقط مال خودم باشه.» «ولی من که مراقب همهی بچهها هستم.» «میدونم.» «پس چرا من نه؟» پسر کمی فکر کرد. «چون من نمیخوام مامانم مال صد و پنجاه تا بچهی دیگه هم باشه.» پرستار خندید. «صد و پنجاه تا؟» «شایدم صد و چهل و نه تا. من که نشمردمشون.» هر دو برای لحظهای خندیدند. اما لبخند پسر خیلی زود محو شد. «من یه مامان میخوام که فقط برای خودم شعر بگه.» پرستار ساکت شد. «فقط برای خودم قصه بخونه.» پسر انگشتهایش را به هم گره زد. «وقتی شب خوابم نمیبره، بیاد کنار تختم بشینه.» مکث کرد. «وقتی مریض میشم، پیشونیمو ببوسه.» صدایش آرامتر شد. «وقتی از مدرسه برمیگردم، بگه خسته نباشی.» بعد به پرستار نگاه کرد. «اگه یکی هم توی مدرسه اذیتم کرد، برم بهش بگم.» پرستار پرسید: «اون چی بگه؟» پسر بدون مکث جواب داد: «بگه: اشکال نداره عزیزم. من هستم.»
چشمهای پرستار برای لحظهای خیس شد. «پسر کوچولو...» «هوم؟» «فکر میکنی همهی آدمهایی که خانواده دارن، همیشه خوشبختن؟» پسر کمی فکر کرد. «نمیدونم.» «منم نمیدونم.» پرستار پتو را مرتب کرد. «ولی یه چیزی رو میدونم.» «چی؟» «اینکه خانواده فقط آدمهایی نیستن که اسمشون توی شناسنامهی ما نوشته شده.» پسر اخم کوچکی کرد. «پس چی هستن؟» پرستار به پنجره نگاه کرد. «آدمهایی که وقتی دنیا برات زیادی بزرگ و ترسناک میشه، کنارت میایستن.» پسر چیزی نگفت. «آدمهایی که وقتی زمین میخوری، دستت رو میگیرن. وقتی خوشحالی، باهات میخندن. و وقتی دلت گرفته... لازم نیست حتی چیزی بگی. فقط کنارت میمونن.» پسر پرسید: «یعنی من هیچوقت تنها نمیمونم؟» پرستار کمی مکث کرد. «ممکنه بعضی وقتها احساس تنهایی کنی.» پسر سرش را پایین انداخت. «اما این با تنها موندن فرق داره.» چند لحظه سکوت کردند. بعد پرستار گفت: «چشماتو ببند.» «چرا؟» «فقط ببند.» پسر چشمهایش را بست. «بستم.» پرستار لبخند زد. «حالا بذار یه چیزی برات تعریف کنم...» صدای پرستار آرامتر شد؛ شبیه کسی که قصهای را برای خواب تعریف میکند. «حالا تصور کن چند سال گذشته.» «دیگه این تخت کوچیک رو نداری.» پسر لبخند کوچکی زد. «یه اتاق برای خودت داری. یه اتاق با یه پنجرهی بزرگ که صبحها نور خورشید ازش میاد تو.» «چه شکلیه؟» «هر شکلی که خودت بخوای.» «آبیه؟» «اگه دوست داشته باشی، آره.» «پنجرهش بزرگه؟» «خیلی.» «بیرونش چی هست؟» «یه باغ.» پسر لبخند زد. «درخت هم داره؟» «پر از درخته.» «پرنده؟» «خیلی.» «قورباغه هم هست؟» پرستار خندید. «اگر تو بخوای، حتی قورباغه هم هست.» پسر آرام خندید. «صبح از خواب بیدار میشی. پرده رو کنار میزنی و صدای پرندهها رو میشنوی. یه دفتر روی میزته.» «تو دفتره چی نوشته؟» «شعر.» «من که شعر بلد نیستم.» «اون موقع بلدی.» «کی یادم میده؟» «خودت.» پسر چشمهایش هنوز بسته بود. «تو بزرگ میشی. چیزهای زیادی یاد میگیری. آدمهایی رو پیدا میکنی که دوستت دارن.»
پسر آهسته پرسید: «مامانم هم ممکنه برگرده؟» پرستار لحظهای سکوت کرد. «نمیدونم.» صداقت صدایش از هر وعدهای آرامتر بود. «شاید یه روز برگرده. شاید هم نه.» پسر چیزی نگفت. پرستار ادامه داد: «اما آیندهی تو فقط به برگشتن اون بستگی نداره.» پسر چشمهایش را باز کرد. «یعنی چی؟» «یعنی شاید یه روز یه نفر بیاد که صدات کنه پسرم.» پسر نگاهش کرد. «شاید یه نفر واقعاً بشه مادرت.» «شاید؟» «شاید.» «و اگه نشد؟» پرستار دستش را گرفت. «اونوقت قصهات تموم نمیشه.» «چهجوری؟» «ممکنه یه دوست پیدا کنی که سالها کنارت بمونه. ممکنه آدمهایی وارد زندگیت بشن که هیچ نسبت خونی باهات ندارن، اما از خیلی از آدمهای همخونت بیشتر دوستت داشته باشن.» پسر آرام گوش میداد. «ممکنه یه روز خودت یه خونه داشته باشی.» «با همون پنجره؟» «حتی بزرگتر.» «و باغ؟» «اگه بخوای.» «و قورباغه؟» «حتماً.» پسر خندید. پرستار ادامه داد: «ممکنه یه روز خودت پدر بشی.» پسر با تعجب گفت: «من؟» «آره، تو.» «ولی من بلد نیستم.» «یاد میگیری.» «اگه بچهم یه شب ازم بپرسه خدا دوستش داره یا نه چی؟» پرستار لبخند زد. «اونوقت چی بهش میگی؟» پسر کمی فکر کرد. «میگم... بیا بغلم.» پرستار لبخند زد. «آفرین.» «بعدش؟» «بعدش میگی: من اینجام.» پسر آرام سر تکان داد. «فقط همین؟» «گاهی آدمها قبل از اینکه جواب سؤالهاشون رو پیدا کنن، فقط لازم دارن یکی بغلشون کنه.» چشمهای پسر دوباره خیس شد. «ولی اگه هیچوقت مامان بابا پیدا نکردم چی؟» پرستار دستش را فشرد. «اونوقت باز هم میتونی یه زندگی قشنگ داشته باشی.» «تنهایی؟» «نه.» «پس با کی؟» «با آدمهایی که خودت در مسیر زندگیت پیدا میکنی.» پسر به سقف نگاه کرد. «شاید خانوادهای که امروز نداری، فردا شکل دیگری پیدا کنه.» «مثلاً؟» «مثلاً یک دوست قدیمی. یک آدم مهربان. یک معلم. یک نفر که روزی وارد زندگیت میشه و بعد دیگه هیچوقت تصادفی نمیمونه.» پسر آرام لبخند زد. «پس ممکنه یه روزی... خیلی خوشحال بشم؟» پرستار گفت: «ممکنه.» «حتی بیشتر از بچههایی که مامان بابا دارن؟» پرستار لبخند زد. «خوشبختی مسابقه نیست عزیزم.» پسر چند لحظه فکر کرد. بعد دستش را روی گلویش گذاشت. «خانم؟» «جانم؟» «فکر کنم اون چیز گندالو دیگه توی گلوم نیست.» پرستار لبخند زد. «پس کجاست؟» پسر چشمهایش را پاک کرد. «فکر کنم رفته توی چشمام.» پرستار چیزی نگفت. پسر با صدای آرامی ادامه داد: «ولی اشکال نداره.» «چرا؟» «این یکی رو دیگه میدونم چیه.» «چیه؟» پسر لبخند زد. «گریه.» پرستار خم شد و پیشانیاش را بوسید. بعد آرام گفت: «آره...» «این یکی رو دیگه بزرگترا و بچهها هر دو میشناسن.» پسر سرش را روی بالش گذاشت. پرستار چراغ را خاموش کرد. و برای اولین بار، آن شب، پسرک قبل از خواب به صد روزی که گذشته بود فکر نکرد. به روزهایی فکر کرد که هنوز نیامده بودند.
از توصیف احساسم نسبت به این شاهکار عاجز موندم... فقط میتونم بگم که این یه شاهکاره، شاهکار واقعی .خسته نباشی🌟
این نظر لطفت شماست شازده
ممنونم🫴🏻🍃
شاهکار بود قلمت . خسته نباشی🧸😭
این نظر لطفته شازده 🔅💞
ممنونممم
وای قلمت >>
😭😭😭
این نظر لطفته ناز 💞
متنت رو با تمام وجودم درک کردم و دارم فکر میکنم که...
نویسندهای که بتونه انقدر بهم احساس ببخشه، باعث تحسینه؛
خسته نباشی، فوقالعاده بود!
عزیزکم ممنونم بابت نظر قشنگت
بهعنوان یه نویسنده واقعا این خیلی برام ارزشمنده که متن رو درک کردی و تونستی احساسش رو بگیری.
این نظر لطفته شازده 🫴🏻🍃
اشکم در اومد وای-
:)
اولین متن طولانی بود که تا آخر خوندم. خودت نوشتی؟ اگه خودت نوشتی که باید تصدقت شد انقدر که خوب نوشتی. قشنگ بود. زیااااد. خسته نباشی عزیز دل.
بله
این نظر لطفته شازده
ممنون عزیز جان 💞✨
شازده؟ چه لقب قشنگی. قربون قشنگیت.
قربان شما 💞🔅
بوس بهت
مامانم هم ممکنه برگرده؟
اسلی کردی بانو
ممنون شازده 🫴🏻✨
گریه نه خاک رفته تو چشام 😭
خسته نباشی . چه قلمی
این نظر لطفته ناز 💞
🥲🫴
خسته نباشی:)
ممنون 💞
خیلی قشنگ بود
ممنونم این نظر لطفته 🫴🏻🍃