این داستان واقعیست داستان زندگی مراد عنکبوتی و تبدیل شدن او از یک روانی به یک قهرمان
اسلاید 1 : تضمین آینده (؟) خانواده مراد با استرس سایت سازمان سنجش رو باز کردن همه از استرس داشتن عرق میریختن مراد هم همینطور ، آینده اش به یک عدد بستگی داشت. نتایج کنکور اومده بود صفحه باز شد! نتیجه واقعا افتضاح بود! مراد رتبه 480470031983 رو بدست آورده بود! ولی نه صبر کنید! ... اون کد ملیش بود( این کد ملی فیکه و واقعی نیست) رتبه مراد باور نکردنی بود! اون رتبه 26 رو کسب کرده بود! کجا؟ دانشگاه بزرگ تهران! همه ی خونواده به علاوه مراد فکر کردن آینده مراد تا آخر زندگیش تضمین شدس! ولی نه اینطور نبود
اسلاید 2: عاشق شدم رفت... اولین روز دانشگاهش بود. همه چی عالی پیش میرفت. استاد ها از هوش عالی مراد تعریف میکردن بهترین نمرات اول سال رو میگرفت و خلاصه که... وضعیتش خیلی خوب بود ولی امان از روزی که مراد در یکی از کلاس های دانشگاه، بدلیل پر بودن صندلی ها، نشست پیش زیبا ترین دختر دانشگاه: مریم مراد هم بعد از صحبت کردن با مریم، متوجه شد که یک دل نه... صد دل هم نه... بلکه هزاااار دل عاشق مریم شده بود، چند سالش بود؟ تازه هفده!
اسلاید 3: سد بین دریا و خشکی مراد و مریم هر روز با هم سوار مترو میشدن، وارد کلاس هاشون میشدن و تا جای ممکن سعی میکردن کنار هم بمونن خلاصه که دردسرتون ندم! اونقدر رابطه بین این دو مرغ عشق جدی شد که توی اون سن هفده سالگی تصمیم گرفتن که این رابطه رو با خونوادشون در میون بزارن! خب ... همونطور که مشخص بودن خونواده ها کاملا جدی مخالفت کردن و دلیل اصلیشون هم سن و سال بود! مراد و مریم خیلی به خونواده هاشون اصرار کردن، ولی خب، کو گوش شنوا؟ تصمیم گرفتن این سد بین دریا و خشکی رو بشکنن با چی؟ با قتل!
اسلاید 4: یک عمر پشیمانی داستان اصلی از چه قرار بود؟ واقعیتش توی دانشگاه مراد و مریم خیلی مسخره میشدن و کلا به مرغای عشق معروف بودن، برای همین هم مراد و مریم میخواستن به بقیه ثابت کنن که عشقشون واقعی هست یه روز مراد و مریم جفتشون روی یه نیمکت نشسته بودن و اعصابشون هم از خونواده و هم از همکلاسیاشون خرد بود ولی یه دفعه مراد از خوشحالی پرید و دستای مریم رو گرفت و گفت: مریم عزیزم! ما عاشق همیم و عاشقای واقعی نباید بزارن دیگران اونارو مسخره کنن! ما میتونیم با هم باشیم به شرطی که موانع رو نابود کنیم! باید خونواده هامون رو بکشیم تا دیگه هیچ مانعی بینمون نباشه! از خونواده ی من شروع میکنیم! فردا ساعت هفت صبح بیا خونه من! مریم هم که تحت تاثیر مراد قرار گرفته بود، قبول کرد
اسلاید 5: بی گناهان میمیرند هفت صبح شد، مریم خونه مراد رفت و مراد هم در رو باز کرد پدر و مادر مراد برای خرید رفته بودن بیرون و فقط مهراد، برادر کوچکتر و سیزده ساله مراد خونه بود، همین هم برای نقشه شیطانی مراد و مریم کافی بود مهراد از توی اتاقش صدای مریم رو شنید و خیلی تعجب کرد که اصلا چرا مریم اومده توی خونه خونواده مراد؟ ولی خودشو به خواب زد و سعی کرد دلیل اومدن مریم به خونه رو بفهمه. وقتی قضیه رو فهمید، وحشت کرد سریع بدون اینکه فکر کنه اومد توی پذیرایی و بلند داد زد: نهه این امکان ندارهه همون لحظه مریم آمپول هوایی که از آزمایشگاه دانشگاه کش رفته بود رو به بدن مهراد تزریق کرد مراد جیغ زد و چشمان معصومش رو برای همیشه بست همون لحظه پدر و مادر مراد وارد خونه شدن حتما خودتون حدس میزنید چه اتفاقی افتاد فرداش مراد توی دادگاه بود
اسلاید 6: احساسات ممنوع! پدر و مادر مراد عصبانی و پریشون به قاضی اصرار کردن که به مراد رای اعدام بده قاضی هم همین رای رو داد ولی همون لحظه که مراد فهمید جونش در خطره گفت: آقای قاضی! من که فردا میرم روی چهارپایه و بعدش مرگ بزار در این آخرین روز، من با مریم عقد کنم تا حداقل یه روز به عنوان شوهر مریم زندگی بکنم سخنرانی مراد خیلی تاثیر گزار بود اونقدر که مادر مراد احساساتی شد و به قاضی اصرار کرد که از اعدام، حکمش رو از اعدام به هفت سال زندان تغییر دهد قاضی هم قبول کرد...
اسلاید 7:پایان(؟؟) اون هفت سال با هر بدبختی ای که بود، تموم شد. مراد بعد از آزاد شدنش از زندان اولین جایی که رفت، خونه مریم بود سریع باخبر شد که مریم مراد رو به کلی فراموش کرده و با شوهر جدیدش به فرانسه مهاجرت کرده. مراد در هم شکست فکر کرد پدر و مادرش اون رو تحویل میگیرن ولی تنها چیزی که پدرش بعد از هفت سال به اون گفت، این بود: برو دنبال سرنوشت خودت بدبخت... مراد نابود شد انگار تموم دنیا براش تیره و تار شده بود تصمیم گرفت با تموم پولی که تو جیبش داشت بره یه حموم عمومی کرایه کنه یه چاقو هم بخره و باهاش رگ گردنشو بزنه ولی وقتی وارد اتاقک حموم شد، یه عنکبوت از هواکش وارد حموم شد و گردن مراد رو قبل از خودکشی گزید مراد از درد چاقو رو انداخت. سرنوشت مراد به کل تغییر کرد مراد عنکبوتی متولد شد (ادامه دارد...)
آقا من ایده داستان بعدی مراد و مریم به ذهنم اومده و دارم روی داستانش کار میکنم
اسم داستان بعدی مراد عنکبوتیه
لطفا لطفا لطفا بعد از این داستانه حتما برید بخونینش(اگه تا اون موقع اومده باشه نمیدونم کی میاد)
اگه حتما از این داستان خوشتون اومده حتما صفحه منو دنبال کنین تا اگه من ادامه این داستان رو نوشتم، سریع تر از هر کسی بتونین بخونینش و از سرنوشت مراد باخبر بشین :))))))))))))))))
داستانت خیلی بامزه بود 😂😂
مرسیییی منتظر قسمت جدیدش باش
توی بررسیه قسمت جدیدددددددد
فرصت👌🏼
پشمام چه داستان باحالیه🤣🤣🤯
لطف داریییی اگه خوشت اومد منتظر ادامه داستان باش که خیلییییی حماسی میشهههه
چشم اسپایدرمراد 👌🏼😂
توی بررسیههههههه حتما اگه اومد بخونش
حواسم هست😉
واییییییییییی عالی بوددد🤣🤣💁🏻♀
ممنونمممم منتظر ادامه داستان باشین :)))))
قسمت دو توی بررسیههههههه