دروددد حال و احوالتون چطوره دوستان؟ خوش اومدید به اولین بلاگ بنده. قراره توی این بلاگ، ماجرای دو روز اجرای تئاتر من و اولین تئاتری که عملاً بهصورت نیمچهحرفهای کار کردم رو باهم داشته باشیم. - از اونجایی که بیشترِ این دو روز رو درگیر اجرا و آماده شدن بودم، متأسفانه امکان عکس گرفتن نداشتم. ✨
خلاصهای از اجرای پنجشنبه:: از اونجایی که یه ۴۰ ساعتی بود که خواب به چشمم نیومده بود، پس تا ظهر پنجشنبه رو تخت خوابیدم؛ استرس برای اجرا؟ استرس چیه خوردنیه؟ صبح از خواب بیدار شدم؛ «۱۱ و نیم» و پس از دستورو شستن و خوردن یک صبحان- عملاً ظهرانه «صبحانهای که در ظهر خورده میشود-» به سمت و سوی کارهام رفتم. داشتم کارهام رو با سرعت سونیک انجام میدادم که یهو بهم خبر دادن باید بهجای ساعت ۴، ساعت ۳ بریم محل اجرا. 💔 چرا؟ چون قرار بود یکی از مربیهامون رو برای تولدش غافلگیر کنیم. هرچی درس و کار داشتم ول کردم و شروع کردم به جمعوجور کردن وسایل. وارد ماشین که شدم با صحنهای عجیب مواجه شدم؛ ماشین پر بود از بادکنکهای رنگیرنگی؛ صورتی، بنفش و... اصلاً یه دنیایی بود برای خودش. یه کیک هم وسط اون همه بادکنک قرار داشت که پر بود از توتفرنگی؛ خلاصه همهچی آماده بود جز خود مربی که هنوز از ماجرا خبر نداشت. رسیدیم محل اجرا و بعد از ورود مربیمون، عملیات غافلگیری با موفقیت انجام شد. هورا کشیدیم، بادکنکها رو تکون دادیم و کلی برف شادی ریختیم. البته جـ/ـنگ برف شادی هم داشتیم که بعد از مدتی با تلفات سنگینی به نام «سوزش چشم» به پایان رسید. بعد از گذروندن این جـ/ـنگ تاریخی، رفتیم سراغ آماده شدن برای اجرا. لباسها رو پوشیدیم و قبل از اینکه مردم بیان، چندباری برای خودمون اجرا کردیم. بعد از تموم شدن تمرینها، رفتیم یه چیزی خوردیم و کمکم مردم هم اومدن. و بالاخره بعد از این همه خواب، عجله، بادکنک، کیک، برف شادی و سوزش چشم، رسیدیم به قسمت اصلی ماجرا؛ اجرا. 🎭
جمعه:: بعد از گذروندن یک روز سنگین و خستهکننده وارد جمعه شدم. بعد از خوردن یه ظهرانه، بدون اهمیت و توجه به اون حجم از کاری که برام دست تکون میدادن، رفتم پنکیک درست کردم. درست کردم... درست کردم... درست کردم و این مواد تموم نمیشد-💔 بعد دو ساعت بالاخره مواد تموم شد و رفتم سراغ جمع کردن وسایلم. یه ده باری وسایلم رو چک کردم تا مبادا وسیلهای جا گذاشته باشم. در دمای ۵۰ درجه به سمت محل اجرا حرکت کردیم؛ بعد از ذوب شدن رسیدیم. نشستیم دور هم یکم حرف زدیم تا همه نقشها رسیدن. حالا دیگه وقتش بود که یه تمرین دیگه انجام بدیم و بعد بریم برای گریم، اجرای اصلی و آخرین اجرا. 💔 بخش اول و دوم رفتن و نوبت به بخش من رسید. همه چیز داشت خوب پیش میرفت و من داشتم مثل همیشه دیالوگهام رو میگفتم که وقت اذیت و آزار رسید و هی من رو به خنده انداختن. بعد از خنده نوبت به گرفتن ایرادها شد. شمشیرت رو اینجوری بگیر- اینجوری با چاقو تیزش کن- اینجوری که شمشیرت صدا نمیده! «تئاتر تاریخی بود...» خلاصه که این تمرین ما تا ساعت ۶ به طول انجامید. بعد دیگه کمکم رفتیم برای گریم و لباس پوشیدن. کمکم دلهره و استرس داشت میومد سراغم 😬... لباسها رو پوشیدم و منتظر شدم تا نوبت من برسه برای گریم. وای، گریم یه جوری بود که میخندیدم، پودر و سایه میرفت تو دهنم. حرف میزدم، بازم میرفت تو دهنم. به صورتم دست میزدم، خراب میشد. خلاصه که باید شبیه یه آدمآهنی فقط حرکت میکردم و اصلاً هیچ حرکتی با صورتم انجام نمیدادم-💔
بعد از گریم دیگه باید میرفتیم پشت صحنه تا آماده اجرا بشیم. عملاً تو اون فاصلهی گریم و رفتن پشت صحنه داشتم پخپخ میشدم. به شکل عجیبی دلم میخواست صورتم رو بخارونم. از طرفی بقیه بازیگرا جنبه فانشون گل کرده بود و مدام همه رو میخندوندن. اصلاً یه حال بدی بود. البته آخرش چندتا از بچهها به گریمم گیر دادن و من آخرش دوباره کاری برای گریمور آوردم😀- البته من که نه، گریمور یه تیکه از گریمم رو سپرد دست یکی از بچهها، اون هم یکم کار خرابی کرد و گریمور مجبور شد از اول صورتم رو درست کنه. 💔 بالاخره همه رفتیم پشت صحنه. و صدا توی سالن پیچید. راوی شروع کرد به حرف زدن و همه توی سکوت کامل بهش گوش دادیم. بعد صدای بعدی پلی شد و بخش بعدی رفت؛ انگار توی یه میدون جـ/ـنگ واقعی بودیم. صدای حرکت اسبها و شیهه کشیدنشون. صدای برخورد شلاق. آدم ترسش میگرفت- گذشت و بالاخره نوبت به اجرای من رسید. برای احتیاط یه بار دیگه بند پوتینهام رو محکم کردم، یه دستی به کمربندم زدم و بعد پوستینی که باید روش شمشیر تیز میکردم رو برداشتم و از سن بالا رفتم. یهو...
خندم گرفت😀💔- تو دلم کلی بد و بیراه گفتم به کسایی که ظهر من رو سر اجرا خندونده بودن و بعد شمشیر و چاقوم رو برداشتم و سر پوستین نشستم. بهخاطر نور سفیدی که از روبهرو تو صورتم میخورد، هیچ اشرافی به تماشاچیها نداشتم و فقط سایهای از چند نفری که جلو نشسته بودن میدیدم. چند بار نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بدون اینکه خنده و لرزش داخل صدام باشه، اولین دیالوگ رو بگم که نسبتاً هم موفق بودم😭🤝🏻. شروع کردم به دیالوگ کردن... همه چیز داشت خوب پیش میرفت که دوباره زندگی بر من نیشخندی زد💔 موقع تیز کردن شمشیر، مدام چاقو به شمشیر گیر میکرد😀 یک بار... دوبار... سه بار... یه بار دیگه کلاً داشت چپه میشد، منم از غصه اومدم از زیر چاقو و روش کشیدم😂 بالاخره دیالوگهام تموم شد و صحنه خاموش شد. حالا باید طی یک حرکت انتـ/ـحاری هم چاقو و شمشیرم رو میبردم، هم پوستینی که باهام بود. رفتم لبه سن، چاقو و شمشیرم رو پرت کردم پشت صحنه و برگشتم پوستینم رو آوردم. شانس آوردم وقتی شمشیر و چاقوم رو پرت کردم کسی رو ناکار نکردم... سریع از پلهها اومدم پایین تا قبل روشن شدن سن من اونجا نباشم که بهخاطر همین سریع پایین اومدن، کم مونده بود کلهپا بشم...
بعد از پایین اومدن، وقتش بود که دیگه از خستگی افقی بشم که... یادم اومد هنوز باید ردا و پوتینهام رو تحویل بدم. 💔 دوباره با عجله بند پوتینهام رو باز کردم و اونها رو تحویل دادم و بالاخره یه نفس راحت کشیدم. بخشها یکی پس از دیگری تموم میشدن و کمکم داشتیم به آخر نمایش میرسیدیم. و بالاخره رسیدیم به آخرین صحنه. همه رفتیم روی سن تا تماشاچیها «روی گل و ماهمون» رو ببینن. 😌 نه چیز... بگذریم. نمایش که تموم شد، چندتا عکس یادگاری گرفتیم و بعد رفتیم سراغ پاک کردن گریم و عوض کردن لباسها. بعد از یه مقدار خوشوبش و جمعوجور کردن وسایل، بالاخره به سوی خانهی خود شتافتیم و بعد از دو روز اجرا، تمرین، گریم، لباس، شمشیر، چاقو و خنده، خودمون رو به آغوش گرم و دلنشین خواب سپردیم. و بدین ترتیب... ماجرای این دو روز تئاتری هم به پایان رسید. 🎭
اولین کامنتتتت.
فرصت؟
پستت عالیبوددد
میتونم بپرسم چند وقته تئاتر کار میکنی؟؟
پشت سر هم نیست
دو اجرا داشتیم و قبل هر اجرا تمرین کردیم
ولی اگه کلی بگم شما فرض رو بر یک سال و نیم بگیرید
چقدر عالی، منم تئاتر رو خیلی دوست دارم دنبالش بودم که برم حتما، میتونی یکم راهنماییم کنی لطفا ؟
خودم چندان داخلش تبحر ندارم عزیز دل؛)
امید وارم به چیزی که میخوای برسی💞🍃
آها ، خیلی ممنون✨🌿
عالی بودددد
این نظر لطفته 🫴🏻🍃
شانس با تو هم مثل اینکه نصف و نیمه قهره
خوش گذشته باشهههه😂
😂🤝🏻
ممنونم🌻🍃
جات سبز بود
خسته نباشی دلاور-
🫵بازم ببینیم ازت✨
ممنونم🍃
خستهنباشی😭
ممنون قشنگم💞🤏🏻
من تاحالا سه تا اجرای تئاتر بیشتر ندید-
اگه اونایی که خودم توشون بودم رو حساب کنم یه ۵،۶ تایی دیدم...
چه استعداد هایی پیدا میشن واقعا🤏🏻
کلمه استعداد رو از روی شما برداشتند💞
نوه خودمه کیشته
ناز نازی💞🧚🏻
عالییی چه روز قشنگیی
ممنونم🍃🌻