این پست دربارهی زندگی بچههای طلاق از زاویهای متفاوته؛ نه فقط غم جدایی، بلکه چیزهایی که کمتر دیده میشن: دو خانه داشتن، انتخاب نکردن بین پدر و مادر، تبدیل شدن به واسطهی احساسات آنها، بزرگ شدن زودهنگام و تجربهی لحظههای معمولی با یک تفاوت بزرگ. در واقع، متن میخواد نشون بده بچهی طلاق لزوما «بچهی آسیبدیده» نیست؛ کودکیه که مجبور شده بعضی چیزها رو زودتر از بقیه بفهمه و یاد بگیره با خانوادهای که شکلش تغییر کرده، خودش رو گم نکنه. (مطلب دست نوشته)
اگر بخواهیم زندگی یک بچهی طلاق را از یک زاویهی معمولی نگاه کنیم، احتمالاً میگوییم بچهای است که پدر و مادرش از هم جدا شدهاند، بین دو خانه رفتوآمد میکند و شاید کمی ناراحت باشد. اما اگر از نزدیکتر نگاه کنیم، میبینیم داستان خیلی عجیبتر از این حرفهاست. برای یک بچه، طلاق فقط جدا شدن دو آدم از هم نیست؛ انگار یکدفعه قوانین سادهی زندگی عوض میشوند. همان بچهای که تا دیروز فکر میکرد «خانه» یعنی جایی که مامان و بابا هر دو هستند، یک روز میفهمد خانه میتواند دو جا باشد، اما هیچکدام دقیقاً شبیه خانهی قبلی نیست.
مثلاً یک روز از مدرسه برمیگردد و یک اتفاق خیلی خوب برایش افتاده. شاید معلم جلوی همه از او تعریف کرده، شاید بهترین نمرهی کلاس را گرفته یا شاید فقط یک اتفاق خندهدار افتاده که دلش میخواهد برای هر دو نفر تعریف کند. وارد خانه میشود و با هیجان شروع میکند: «مامان، امروز...» اما وسط حرفش یادش میافتد که بابا اینجا نیست. بعد شاید چند دقیقه بعد گوشی را بردارد و بخواهد برای بابا تعریف کند، ولی این بار یادش میافتد که مامان هم آنجا نیست. همین چیزهای خیلی کوچک است که آدمها معمولاً نمیبینند. بچهی طلاق خیلی وقتها برای یک اتفاق ساده، دو بار خوشحال میشود، دو بار توضیح میدهد و گاهی دو بار دلتنگ میشود.
بعضیها فکر میکنند بچهی طلاق فقط روز دادگاه یا روزی که پدر و مادر از هم جدا میشوند ناراحت میشود، اما واقعیت این است که برای کودک، طلاق بیشتر شبیه هزار اتفاق کوچک است که آرامآرام روی هم جمع میشوند. مثلاً وقتی قرار است آخر هفته پیش پدرش باشد، باید وسایلش را جمع کند. مسواک، لباس، شارژر، دفتر، کتاب، شاید عروسک یا وسیلهای که دوستش دارد. بعد کیفش را میبندد و راه میافتد. چند روز بعد دوباره همان وسایل را جمع میکند و برمیگردد. برای بقیه شاید فقط یک کیف باشد، اما برای او این کیف تقریباً تبدیل میشود به نماد زندگیاش؛ یک کیف که همیشه انگار نصف زندگیاش داخل آن است
حتی اتاقش هم ممکن است دو شکل داشته باشد. در یک خانه تختش کنار پنجره است، در خانهی دیگر کنار کمد. در یک خانه بالش مورد علاقهاش را دارد و در خانهی دیگر شاید یک پتو که با آن راحتتر است. کمکم یاد میگیرد وسایل مهمش را طوری نگه دارد که اگر چند روز در یک خانه نبود، چیزی را از دست ندهد. اینجا یک اتفاق عجیب میافتد؛ بچهای که هنوز باید دربارهی بازی و تکلیف مدرسه فکر کند، مجبور میشود دربارهی اینکه «وسایلم کجاست؟» هم فکر کند. اما سختترین قسمت شاید دو خانه داشتن نباشد؛ سختترین قسمت این است که گاهی احساس میکند خودش باید بین این دو خانه تعادل برقرار کند
مثلاً اگر مادر از پدر ناراحت باشد و بگوید «بابات باز فلان کار رو کرد»، بچه شاید چیزی نگوید. اگر پدر هم دربارهی مادر حرفی بزند، باز سکوت میکند. نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشد، اتفاقاً هزار حرف دارد، اما نمیخواهد هیچکدام را بگوید. چون یک فکر ساده در ذهنش شکل گرفته: «اگر از مامان دفاع کنم، بابا ناراحت میشود؟ اگر از بابا دفاع کنم، مامان ناراحت میشود؟» و اینجاست که کودک آرامآرام یاد میگیرد بعضی حرفها را نگوید. ممکن است حتی وقتی دلش برای پدرش تنگ شده، جلوی مادر چیزی نگوید. یا وقتی دلش برای مادرش تنگ شده، جلوی پدر سکوت کند. نه به خاطر اینکه یکی را بیشتر دوست دارد، نه. دقیقاً برعکس. چون هر دو را دوست دارد و نمیخواهد احساس کند انتخاب یکی یعنی کنار گذاشتن دیگری.
یکی از عجیبترین چیزها دربارهی بچههای طلاق این است که گاهی برای دوست داشتن، احساس گناه میکنند. اگر با پدرش خیلی خوش بگذرد، شاید وقتی برگردد به خانهی مادر فکر کند «نکنه مامان ناراحت بشه؟» اگر با مادرش روز خوبی داشته باشد، شاید وقتی به خانهی پدر میرود فکر کند «نکنه بابا فکر کنه من فقط مامان رو دوست دارم؟» در حالی که کودک اصلاً نباید چنین سؤالی داشته باشد. قلب یک بچه ماشین حساب نیست که محبت را بین دو نفر تقسیم کند. او میتواند همزمان پدرش را دوست داشته باشد و مادرش را هم دوست داشته باشد. میتواند از هر دو خوشحال شود. میتواند دلش برای هر دو تنگ شود. میتواند حتی از یکی ناراحت باشد و هنوز دوستش داشته باشد. اما گاهی بزرگترها آنقدر درگیر اختلاف خودشان میشوند که فراموش میکنند کودک وسط این ماجرا هنوز فقط یک بچه است.
بچهای که شاید شبها قبل از خواب به چیزهای خیلی ساده فکر کند. به اینکه فردا چه کسی دنبالش میآید. به اینکه این هفته کجا میخوابد. به اینکه اگر در مدرسه از او دربارهی خانوادهاش سؤال شد چه جوابی بدهد. به اینکه وقتی دوستانش دربارهی پدر و مادرشان حرف میزنند، چه بگوید. مثلاً دوستش با ناراحتی میگوید: «مامانم امروز اجازه نداد برم بیرون.» او شاید بخندد و بگوید: «مامان منم همینطوره.» اما در دلش شاید آرزو کند مشکلش فقط همین باشد؛ اینکه مادرش اجازهی بیرون رفتن نداده. گاهی آدمها فکر میکنند بچهی طلاق باید از خانوادههای دیگر حسادت کند، اما همیشه اینطور نیست. گاهی فقط چیزهای خیلی معمولی برایش عجیب و دوستداشتنیاند. مثلاً اینکه یک شب همهی اعضای خانواده سر یک میز نشستهاند و دربارهی یک چیز بیاهمیت حرف میزنند. اینکه پدر و مادر سر اینکه چه کسی ظرفها را بشوید شوخی میکنند. اینکه یکی از والدین با عصبانیت میگوید «برو درست رو بخون!» و ده دقیقه بعد خودش میآید و میپرسد «چیزی میخوری؟»
همین دعواهای معمولی، همین لحظههای ساده، شاید برای یک بچهی دیگر کاملاً عادی باشند، اما برای یک بچهی طلاق میتوانند شبیه چیزهایی باشند که از پشت شیشه نگاهشان میکند. با این حال، نباید فکر کنیم این بچهها همیشه غمگیناند. نه. آنها میخندند، بازی میکنند، شوخی میکنند، دوست پیدا میکنند، عاشق فوتبال و موسیقی و فیلم میشوند و گاهی آنقدر شیطنت میکنند که هیچکس باورش نمیشود پشت این خندهها یک عالمه فکر وجود دارد. شاید حتی از بقیه شادتر به نظر برسند. چون بعضی از بچهها یاد گرفتهاند غمشان را با شوخی قایم کنند. وقتی کسی میپرسد «دلت برای بابات تنگ نمیشه؟» میخندد و میگوید «نه بابا، فردا میبینمش.» ولی شاید همان شب، وقتی همه خوابیدهاند، عکس قدیمی را نگاه کند. نه اینکه حتماً گریه کند. گاهی فقط نگاه میکند.
گاهی آدم دلش برای چیزی تنگ میشود بدون اینکه اشکش دربیاید. و شاید این یکی از عجیبترین بخشهای زندگی او باشد؛ اینکه کمکم یاد میگیرد با نبودن کنار بیاید. روز اول سخت است. روزهای بعد هم سختاند. اما بعد از مدتی مغز آدم به خیلی چیزها عادت میکند. به دو خانه. به دو برنامه. به دو شماره تلفن. به اینکه بعضی جشنها جدا برگزار شوند. به اینکه برای گرفتن یک امضا باید از یک نفر اجازه بگیرد و برای چیز دیگری از نفر دیگر. به اینکه وقتی میخواهد چیزی را تعریف کند، باید یادش باشد قبلاً برای چه کسی گفته. اما عادت کردن به معنی راحت شدن نیست. این دو تا خیلی با هم فرق دارند. ممکن است یک نفر به چیزی عادت کند، اما هنوز دلش بخواهد آن چیز جور دیگری باشد. بچهی طلاق هم همینطور است ممکن است سالها گذشته باشد و دیگر ناراحت نباشد، اما هنوز وقتی یک خانوادهی کامل را میبیند، چند ثانیه بیشتر نگاه کند. نه از روی حسادت. فقط چون آن تصویر برایش آشناست، اما دیگر مال زندگی خودش نیست. و شاید بزرگترین اشتباه این باشد که فکر کنیم این بچه باید همیشه قوی باشد. وقتی ناراحت است، به او میگویند «تو که بزرگ شدی.» وقتی سؤال دارد، میگویند «خودت میفهمی.» وقتی سکوت میکند، میگویند «چه بچهی عاقلی.» اما گاهی این «عاقل بودن» فقط اسم قشنگی است برای اینکه کودک یاد گرفته احساساتش را قورت بدهد. کاش یک نفر به او میگفت لازم نیست بین پدر و مادرت داور باشی. لازم نیست بفهمی چه کسی مقصر است. لازم نیست حرفهای یکی را برای دیگری ببری. لازم نیست وقتی یکی ناراحت است، خودت را مسئول خوشحال کردنش بدانی. لازم نیست از یکی بدت بیاید چون دیگری ناراحت است. و مهمتر از همه، لازم نیست فکر کنی طلاق آنها تقصیر تو بوده. چون کودک خیلی وقتها دنبال دلیل میگردد. «شاید اگر من بهتر بودم...» «شاید اگر کمتر اذیت میکردم...» «شاید اگر بیشتر درس میخواندم...» «شاید اگر آن روز فلان حرف را نمیزدم...» اما هیچکدام از این «شایدها» واقعیت را عوض نمیکنند. بعضی تصمیمها مربوط به بزرگترهاست و کودک نباید وزن آن تصمیم را روی شانههای کوچکش حمل کند. بچهی طلاق شاید یک روز بزرگ شود و بفهمد زندگی همیشه شبیه چیزی که در کودکی تصور میکرد نیست. ممکن است بعدها خودش خانوادهای بسازد و خیلی بیشتر از دیگران قدر آرامش را بداند. ممکن است وقتی با کسی اختلاف دارد، به جای قهر کردن یاد بگیرد حرف بزند.
ممکن است بیشتر از بقیه از جملهی «من میرم» بترسد. ممکن است بیشتر از بقیه روی ماندن آدمها حساب کند. ممکن است از دعوا متنفر باشد. ممکن است عاشق خانههای شلوغ و میزهای بزرگ شود. ممکن است وقتی یک خانواده را ببیند که همه کنار هم شام میخورند، لبخند بزند و با خودش بگوید: «کاش من هم یک روز چنین چیزی داشته باشم.» اما تمام اینها به این معنی نیست که او خراب شده است. اتفاقاً شاید یکی از خاصترین چیزهایی که دربارهی چنین بچهای وجود دارد این باشد که او میتواند از یک زندگی شکسته، یک زندگی کامل برای خودش بسازد. ممکن است کودکیاش دو خانه داشته باشد، اما آیندهاش یک خانهی واقعی داشته باشد؛ خانهای که در آن مجبور نباشد بین آدمهایی که دوستشان دارد انتخاب کند. و شاید آن روز، وقتی بالاخره کلید خانهی خودش را در قفل میاندازد، چند ثانیه پشت در بایستد. شاید یاد همهی درهایی بیفتد که در کودکی باز کرده بود. در خانهی مادر. در خانهی پدر. در اتاقهایی که نصف وسایلش در آنها بود. و بعد وارد خانهی خودش شود. کیفش را زمین بگذارد. کفشهایش را دربیاورد. روی مبل بنشیند. و برای اولین بار بفهمد «خانه» جایی نیست که حتماً چند نفر خاص در آن باشند. خانه جایی است که لازم نباشد خودت را تقسیم کنی. جایی که بتوانی با خیال راحت بخندی. گریه کنی. ساکت باشی. حرف بزنی و هیچکس از تو نپرسد: «پس طرف کی هستی؟» چون تو دیگر مجبور نیستی طرف کسی باشی. تو فقط خودتی. همان بچهای که یک روز با یک کیف کوچک بین دو خانه رفتوآمد میکرد و فکر میکرد شاید چیزی در زندگیاش برای همیشه از دست رفته باشد. اما حالا میفهمد بعضی چیزها از بین نمیروند؛ فقط شکلشان عوض میشود. کودکیاش شاید مثل قبل نشد، اما خودش میتواند آیندهاش را از نو بسازد. و شاید این خاصترین داستان یک بچهی طلاق باشد؛ داستان کودکی که فکر میکرد نصف شده، اما در بزرگسالی فهمید نصف نشده بود؛ فقط خیلی زود یاد گرفته بود خودش را از میان تکههای زندگی دوباره بسازد.
دیدگاهی متفاوت از زندگی بچه های طلاق ؛ به لیست خودتو کشف کن افزوده شد.
توسط بک میدم خوشگل💗
مرسیی
عی جانم💔
❤🩹🌷
طلاق بد نیست نامادری وحشتناکه🧚🏻
ناپدری بدتره بدون هیچ نسبتی میزنه تو گوشت هیچ حقی نداره
اونم دارم ولی ادم خوبیه
من نامادریم میزنه
وای بمیرمممم آرهه 😭😭😭
موز چند ضلعیه؟
ولی بد تر از بچه های طلاق اونایی هستن که مادر پدرشون باید از هم جدا شن ولی مجبورن بخاطر بچه همدیگه رو تحمل کنن)))
...🙃
وای درک میکنم ...😭😭😭
این پست باید ویژه بسه👍🏻
مرسییی ارهه درخواست دادمم
همیشه حسرت اینو داشتم و دارم که پدر و مادرم رو خوشحال باهم ببینم💔🥀
بمیرم برات 😭
خدا نکنهه عههه☹😭
واقعا شاهکار بود 💞💔
فداتشمم
و نکته بعدی، زوج هایی که جدا شدن تابو نشکستن، نیاز نیست با حالت خاصی بهشون نگاه کنید و بگید چون فلانی طلاق گرفته پس رابطه مونو باهاش قطع میکنیم، چون بهمانی طلاق گرفته پس دیگه آدم حسابش نمیکنیم، کسی مجبور نیست پابند زندگی ای بشه که داره بهش آسیب میزنه (این حرفم با اون قضیه بچه آوردن که پایین گفتم فرق داره، کلا یچیز دیگست)
دقیقااا
نمیدونم چیزی که بهش اعتقاد دارم چقدر درسته، صرفا اعتقاد خودمه. ولی بنظرم زوجی که باهم اختلاف دارن یا بنا به دلایلی باهم نمیسازن نباید بچه بیارن، اون بچه حق داره تو یه محیط آروم و با شرایط مناسب بزرگ بشه
متاسفانه من دیدم زوج هایی که به مشکل خوردن و بزرگتر هاسون میگن بچه بیارنی درست میشه، ولی مسئله ایمه که درتس نمیشه، فقط یه بنده خدای دیگه رو هم دارید وارد این مشکلات میکنید، اونم کسی که احساساتش هنوز کامل شکل گرفت، کسی که هنوز نمیتونه تشخیص بده چه چیزی واقعا مهم و نگران کننده است
وای حققق