یک رمان با ژانر علمی تخیلی، درام، عاشقانه.
سلام سلام. این اولین رمان و اولین پست هست که دارم توی تستچی میزارم. این پارت اوله پس امیدوارم صبوری کنید و بخونیدش تا با پارت های بعد غافلگیر بشید. خوشحال میشم کامنت بزارید و لایک کنید که نظرتون رو بدونم و رمان بهتری تقدیمتون کنم. خب بریم شروع😁❤️
🌠✨🌠✨🌠✨🌠✨🌠✨🌠✨🌠
قهوه توی دستم رو محکم فشار دادم: هیچ میفهمی چی میگی مانی؟ یه دوست باید از دوست دیگه اش حمایت کنه، نه که بگه باور هاش همه افسانه است!.. مانی از سرجاش بلند شد و روی میز به سمتم خم شد، درحالی که انگشت اشاره اش رو به پیشونیم میزد بخش بخش گفت: من دارم به دوستم کمک میکنم افسانه های قدیمی رو به زندگیش تبدیل نکنه. سر جاش ایستاد و گفت: چرا مثل بقیه دخترای هم سن و سالت رفتار نمیکنی؟ دختر تو ۲۰ سالته؛ قیافه نداری که داری، عقل نداری که داری، صدای خوب نداری که داری... دیگه چی میخوای؟ این اژدها مژدها بازی هارو بزار کنار و برو چه میدونم مثل بابات وکیل شو. یا مثل مامانت کاراگاه شو، اصلا رویای خودت رو پیدا کن... آینهای رو روبه روی صورتم گرفت و من چهره خودم رو نگاه کردم؛ چشمای سبز تیره، موهای موج دار قهوه ای و پوست گندمی کک و مک دارم. من واقعا خوشگلم.
قهوه رو هرچقدر داغ و هرچقدر تلخ سر کشیدم، طوری که زبونم به گز گز افتاد: حرف کاراگاه شدن رو از سرت بنداز بیرون، من اگه میتونستم که الان با تو و اون کلویی علاف، بیکار نمیچرخیدم. راستی بحث کلویی شد کج.... حرفم با دستی که محکم پشت گردنم خورد قطع شد و صدای کلویی توی کافه نسبتا خلوت پیچید: علاف خودتی و اون کتابهای مسخره تاریخیت. بیشتر از دردی که گردنم گرفت حرفش منو سوزوند: چرا همه زورشون به کتابای من رسیده، مگه مشکلی داره به باورهای خودم فکر کنم؟ کلویی که انگار بغض ته صدای منو تشخیص داد آروم به آغوشم کشید: لاریکا، باور کن ما صلاحتو میخوایم. آخه تا کی میتونی اینطور ادامه بدی؟ دستشو گرفتم و گفتم: باشه فقط یکم زمان میخوام. سری تکون داد و همراه مانی از اون کافه که پاتوق همیشگیمون از زمان دبیرستان بود خارج شد. گرما و عقربه های ساعتم نشون میدادن تازه ۴ بعدازظهره.
رفتم به سمت پیشخوان و پول قهوه رو حساب کردم. زنگ در که نشونه اومدن مشتری بود به صدا درآمد. پیشخوان دقیقا روبروی در ورودی بود و من نمیتونستم ببینم کی اومده. صدای زنگ گوشیم از توی جیب شلوار جین پاره پاره ام اومد. مانی بود: آلو لاریکا! ماشین مامانم رو توی میدون جریمه کردن. سریع بیا که بریم پیش مامانم. لحن صدام نگران شد: مانی تو و کلویی برید من خودم رو میرسونم. بعد از قطع کردن تماس احساس کردم بوی شعله های آتش این مغازه سراسر خنک رو پر کرد. اهمیت ندادم و کتاب مورد علاقه ام که همیشه همراهم بود، ^تاریخ اژدها^ رو از روی پیشخوان برداشتم. برگشتم تا به سمت در برم که با چیزی برخورد کردم و تا پهن شدنم کف کافه چیزی نمونده بود که مردی قد بلند منو توی هوا گرفت.
بوی شعله های آتش و کبریت بیشتر بینیم رو پر کرد. به صورتش نگاه کردم؛ پوست زیادی سفید بدون نقص، چشمای آبی روشن و موهای.... خدای من.... موهای اون از ریشه سفید بودن. سفید یخی! متعجب به قیافه خوش فرمش خیره شدم که اون با صدای بم و زیبایی که داشت متعجب ترم کرد: حالت خوبه؟ سریع از ب.غلش جدا شدم: بله ممنون. و بدون فکر از کافه خارج شدم. راه میدون رو در پیش گرفتم اما فکرم پیش اون پسر بود....حتی متوجه نبودن کتاب مورد علاقه ام هم توی دستام نشدم....
خیلییییییی قشنگگگگگگ بوددد
😂😂
چههههههه قشنگگگگک
وایییی
قلمت قشنگه🫠🫠
ادامه بدششششششش😭😭💘
خوشحالم خوشت اومدههه🥹🥰
قلمت رو دوست دارم
مرسی🧡🥰
خسته نباشی عزیزم
ممنونم ✨🤧