این پست رو برای دوستی نوشتم که به تازگی مر/ده
م.ک عزیزم! اگر میدانستم آن روز، آخرین باری است که با تو حرف میزنم، شاید بیشتر گوش میدادم. شاید وقتی نگرانم شدی، به جای تندی کردن، چند لحظه ساکت میماندم و میگذاشتم حرفت تمام شود. شاید میپرسیدم چرا اینقدر نگرانی. شاید میگفتم فقط موافقت میکردم. شاید حتی میخندیدم و میگفتم باز هم داری زیادی نگرانم میشوی؛ اما من نمیدانستم. برای همین مثل تمام روزهای معمولی دیگر، عصبانی شدم، مخالفت کردم و حرفی زدم که حالا تمام وجودم آرزو میکند کاش هیچوقت از دهانم بیرون نمیآمد. عجیب است، نه؟
آخرین گفتوگوی ما هیچ شباهتی به چیزی که باید آخرین باشد نداشت. نه خداحافظی باشکوهی داشت، نه حرفی که بشود قابش کرد و برای همیشه نگهش داشت. فقط چند جمله بود میان دو آدم که خیال میکردند هنوز فرداهای زیادی برایشان وجود دارد. و من بیشتر از هر چیزی، دلم برای همان فرداهایی تنگ شده که دیگر وجود ندارند. تو برای من هیچوقت یک آدم معمولی نبودی. نمیدانم باید چه اسمی روی چیزی که میان ما بود میگذاشتم. دوستی کلمهی کوچکی بود، عشق کلمهی بزرگی؛ و چیزی که میان این دو وجود داشت، انگار فقط مال خودمان بود. چیزی بینام، اما آنقدر واقعی که من تمام وجودم را پایش گذاشته بودم.
تو یکی از معدود آدمهایی بودی که فکر میکردم واقعاً برایت مهمم. و حالا نبودنت، تمام آن «فکر میکردم» ها را به خاطره تبدیل کرده است. گاهی دلم برای خودت تنگ میشود. گاهی برای صدایت. گاهی حتی برای بحثهای کوچکمان؛ برای همان دلخوریهایی که آن روزها فکر میکردم چقدر مهماند و حالا آرزو میکنم میتوانستم یکیشان را دوباره داشته باشم. آدم چه موجود عجیبیست؛ وقتی چیزی را دارد، خیال میکند همیشه خواهد داشتش، و وقتی از دستش میدهد، حاضر است تمام دنیا را بدهد تا فقط یک لحظهی معمولی دیگر به او برگردانده شود. من بارها آن مکالمه را در ذهنم تکرار کردهام. هر بار یک کلمه را عوض کردهام. هر بار آرامتر جواب دادهام. هر بار گذاشتهام حرفت تمام شود. هر بار به جای «نه»، گفتهام «باشه، حرفت رو میشنوم.» اما گذشته، حتی در خیال هم به آدم فرصت جبران نمیدهد. و من هنوز نمیدانم با این همه حرف نگفته چه کنم.
نمیخواهم تمام چیزی که از تو در ذهنم مانده، به آخرین حرفهایم محدود شود. تو فقط آن مکالمهی آخر نبودی. تو تمام روزهایی بودی که کنارم مینشستی. تمام لحظههایی که خندیدی. تمام نگرانیهایی که برایم داشتی. تمام وقتهایی که احساس کردم یک نفر واقعاً اهمیت میدهد. من میخواهم تو را همانطور به یاد بیاورم؛ نه فقط به عنوان کسی که دیگر نیست، بلکه به عنوان کسی که یک زمانی بود و بودنش، بخشی از زندگی من را روشنتر میکرد. فقط هنوز نمیدانم چطور خودم را ببخشم. شاید روزی بفهمم که انسانها همیشه نمیتوانند نتیجهی حرفهایشان را پیشبینی کنند. شاید روزی بفهمم یک مکالمهی بد، تمام حقیقت یک رابطه نیست. شاید روزی بتوانم اسم تو را بدون اینکه قلبم زیر بار «اگر»ها سنگین شود، به زبان بیاورم.
ولی امروز هنوز زود است. امروز فقط میتوانم به همان جملهی ناتمامی فکر کنم که هیچوقت فرصت نکردم به تو بگویم: کاش میدانستم. کاش میدانستم آن روز، روزی معمولی نیست. کاش میدانستم هنوز یک فردا برای عذرخواهی وجود ندارد. اگر تمام جهان برای یک لحظه به عقب برگردد، من دیگر نمیخواهم چیزی را ثابت کنم، نمیخواهم برندهی هیچ بحثی باشم، نمیخواهم حتی حرف خودم را به کرسی بنشانم. فقط میخواهم آرام بنشینم و گوش بدهم. چون حالا فهمیدهام بعضی آدمها را نمیشود با یک جمله نگه داشت؛ و بعضی جملهها را نمیشود برای همیشه از ذهن پاک کرد. من هنوز همان آدمیام که دلش میخواست بمانی؛ فقط دیر فهمیدم بعضی خواستنها، قدرت نگه داشتن آدمها را ندارند.
خدا بیامرزه
خیلی قشنگ بود واقعا.
خسته نباشید.
بسیار زیبا بود💖✨
فوق العاده بود🌷