سلام و درود ✨ امروز به داستان جنایی شروع میکنیم با موضوع پرونده گم شدن یه دختربچه . این داستان حدودا ۵ تا ۱۰ پارت یا بیشتره 👌🏻 بریم برای شروع
( به نام خدای عدالت و قضاوت) عنوان : مایه ی خجالتمه بهت بگم پدر ! این روزا خیلی باران می آید . دلم میخواست الان که دارم از دیدن باران لذت می برم همه بدون نگرانی و غصه با خانواده هاشون از دیدن باران لذت ببرند .موهام را جمع کردم و راه افتادم به گشت زنی تو خیابان . شبیه آدم های دیگه چتر نبردم چون ، همیشه به این باور دارم که تا باران رو صورتم نبارد ، باران فایده ای ندارد . همین جوری که قدم میزنم می خواهم ، داستان پر فراز و نشیب زندگی ام را براتون تعریف کنم . من یک دختر بچه شاد توی خانواده شاد ،زندگی می کردم ؛ بدون خواهر و برادر . من یک دختر بچه بودم که تنها چیزی که می خواستم یک زندی شاد بو د . ولی یکی زنگی شاد من را تلخ تر از قهوه هر صبحم کرد . فکر نکنم کنم تا آخر عمرم ببخشمش . اون بو د که باعث شد از دنیا کوچیک و شاد خودم یک دفعه بیفتم تو دنیای تلخی که آدم هارو به کل تغییر میدهد. شاید باور این داستان براتون مسخره باشه ولی ؛ حقیقت دارد . یک روز بارانی یکی به پدرم زنگ زد و گفت :اگه دوس داری زندگی شیرینت ، شیرین بمونه ، همین الان بیا توی یک باغ که بهت میگم بدون خانواده و پلیس ، و حرف آخر، تصمیم با خودت که با کی بیای پیش من ، خداحافظ عزیزم ! . پدر بیچاره ام خشکش زده بود و هیچ کلمه ای از دهانش بیرون نمی آمد . متوجه شده بودم که کسی که بهش زنگ زده، همون کسی که خبرش تو اخبار است . همون کسی که با یک تلفن زندگیت رو به هم میریزد. و هنوز که هنوز است ، نیروی پلیس دنبالش است . آن یک آدم ع..قده ای که هر کسی که زندگی شادی دارد را هدف قرار می دهد و ماش....ه را با لبخند میکشه ! هنوزهم دنبال همان کار و شغلی است که حسابی براش عزیز است !.) پدر من بدون حرف زدن من رو تو خانه ی مادربزرگم گذاشت و با مادرم رفت .ولی هنوز که هنوزه منتظر برگشتن بابا و مامانم هستم . خیلی دلم می خواهد فقط یک بار دیگه ، یک بار دیگه دوباره، صورت زیبای مادرم وآن لبخند قشنگ پدرم را ببینم . این بود داستان زندگی من یک دختری که الان ، برای گرفتن ان.تقام زندگی پدر و مادرش ، الان دیگه نیروی پلیس شده است . ) بعد از اون اتفاقات خفناک ، تصمیم گرفتم تا وقتی زنده ام عذاب کشیدن اون آدم رو ببینم ؛ ولی متاسفانه هنوز بهم اجازه ندادن ، تو پرونده این آدم وحشتناک دخالت کنم . ولی خودشونم نمیتونن بگیرنش و این حسابی .نو عصبانی کرده است . همین جوری که روه می رفتم قدم هایم سنگین سنگین تر می شد . هر چقدم ذهنم را از خاطراتم پر می کردم ،عصبانی تر می شدم . و دلم می خواست زودتر آن آدم پس فطرت رو پیدا کنم و آن رو به سزای عملش برسونم . آره ، درست است من تشنه ی خ.....ون اون بشرم . چون او بود که با وجودش ساختمان های شادی همه را فرو ریخت . من دوست دارم همیشه همه شاد باشند و بخندند . با شادی زنده کنند و سرشون رو بالا بگیرن و به اون کسی که تو آینه می بینند لبخند بزنن . راستی متأسفم که خودم را معرفی نکردم من کلارا هستم ، یک افسر پلیس .
( به نام خدای عدالت و قضاوت) عنوان : مایه ی خجالتمه بهت بگم پدر ! این روزا خیلی باران می آید . دلم میخواست الان که دارم از دیدن باران لذت می برم همه بدون نگرانی و غصه با خانواده هاشون از دیدن باران لذت ببرند .موهام را جمع کردم و راه افتادم به گشت زنی تو خیابان . شبیه آدم های دیگه چتر نبردم چون ، همیشه به این باور دارم که تا باران رو صورتم نبارد ، باران فایده ای ندارد . همین جوری که قدم میزنم می خواهم ، داستان پر فراز و نشیب زندگی ام را براتون تعریف کنم . من یک دختر بچه شاد توی خانواده شاد ،زندگی می کردم ؛ بدون خواهر و برادر . من یک دختر بچه بودم که تنها چیزی که می خواستم یک زندی شاد بو د . ولی یکی زنگی شاد من را تلخ تر از قهوه هر صبحم کرد . فکر نکنم کنم تا آخر عمرم ببخشمش . اون بو د که باعث شد از دنیا کوچیک و شاد خودم یک دفعه بیفتم تو دنیای تلخی که آدم هارو به کل تغییر میدهد. شاید باور این داستان براتون مسخره باشه ولی ؛ حقیقت دارد . یک روز بارانی یکی به پدرم زنگ زد و گفت :اگه دوس داری زندگی شیرینت ، شیرین بمونه ، همین الان بیا توی یک باغ که بهت میگم بدون خانواده و پلیس ، و حرف آخر، تصمیم با خودت که با کی بیای پیش من ، خداحافظ عزیزم ! . پدر بیچاره ام خشکش زده بود و هیچ کلمه ای از دهانش بیرون نمی آمد . متوجه شده بودم که کسی که بهش زنگ زده، همون کسی که خبرش تو اخبار است . همون کسی که با یک تلفن زندگیت رو به هم میریزد. و هنوز که هنوز است ، نیروی پلیس دنبالش است . آن یک آدم ع..قده ای که هر کسی که زندگی شادی دارد را هدف قرار می دهد و ماش....ه را با لبخند میکشه ! هنوزهم دنبال همان کار و شغلی است که حسابی براش عزیز است !.) پدر من بدون حرف زدن من رو تو خانه ی مادربزرگم گذاشت و با مادرم رفت .ولی هنوز که هنوزه منتظر برگشتن بابا و مامانم هستم . خیلی دلم می خواهد فقط یک بار دیگه ، یک بار دیگه دوباره، صورت زیبای مادرم وآن لبخند قشنگ پدرم را ببینم . این بود داستان زندگی من یک دختری که الان ، برای گرفتن ان.تقام زندگی پدر و مادرش ، الان دیگه نیروی پلیس شده است .
بعد از اون اتفاقات خفناک ، تصمیم گرفتم تا وقتی زنده ام عذاب کشیدن اون آدم رو ببینم ؛ ولی متاسفانه هنوز بهم اجازه ندادن ، تو پرونده این آدم وحشتناک دخالت کنم . ولی خودشونم نمیتونن بگیرنش و این حسابی .نو عصبانی کرده است . همین جوری که روه می رفتم قدم هایم سنگین سنگین تر می شد . هر چقدم ذهنم را از خاطراتم پر می کردم ،عصبانی تر می شدم . و دلم می خواست زودتر آن آدم پس فطرت رو پیدا کنم و آن رو به سزای عملش برسونم . آره ، درست است من تشنه ی خون اون بشرم . چون او بود که با وجودش ساختمان های شادی همه را فرو ریخت . من دوست دارم همیشه همه شاد باشند و بخندند . با شادی زنده کنند و سرشون رو بالا بگیرن و به اون کسی که تو آینه می بینند لبخند بزنن . راستی متأسفم که خودم را معرفی نکردم من کلارا هستم ، یک افسر پلیس . گشتم شده بود رفتم سمت کافه دونات ، جاتون خالی یک دونات شکلاتی + ترافل اونم داغ خوردم عاشقشم . همین جوری که داشتم از دونات خوردنم لذت می بردم ، بهم زنگ زدن و گفتن زود بیام کلانتری . اه ، جفت پا پریدند تو حال خوشم . الکی گفتم من عاشق اینم که همش تو محل کارم ول بچرخم . رفتم و بالاخره رسیدم به دفتر آقای مدیر و دیدم همه جمعشون جمعه و گلشوگ کمه که من رسیدم . مدیر گفت : لطفا بنشین می خواهم موضوع مهمی رو مطرح کنم . نشستم و بابت تاخیرم ، عذر خواهی کردم . رئیسم شروع کرد به حرف زدن : خوب حالا که افسر کلارا هم اومد باید بگم که خبر بدی دارم . متاسفانه دوباره اون آدم پیداش شده که طبق تحقیقات همکارانم متوجه شدیم این دفعه دختری به نام ( اما آرووینییود ) دختری ۴ و نیم ساله متولد نیویورک را دزدیده و تهدید به قتل کرده . طبق تحقیقات ما بعد از ۲ سال زندگی در نیویورک با خانواده اش اومدن به لندن و ۲ ساله که اینجا زندگی میکنه .
همین جوری که پیش بینی می کردیم در این دو سال که کسی را به قتل نرسانده بود ، به فکر یک قتل بزرگ بود که مطمئنم کا این دختر رو به بهانه ی کشتن یک نفر دیگه دزدیده است . ۳ ساله است که این پرونده باز است ، امیدوارم یکی از شما ها بتونه از پس این پرونده بربیاد ، ببینم چیکار می کنید . مسئولیت هاتون در رابطه با همین پرونده رو میگم ببرن تو دفتراتون، و اما خانوم کلارا شما به شغل قبلیتون بر میگردید. ممنون از همگی می تونید برید . و صحبت هاش تموم شد بعد از این که همه رفتن به رئیس گفتم نه ، لطفا نه ، من نمی خواهم دوباره برای دیگرا ن جریمه بنویسم ، منم یک افسر پلیس. لطفا این فرصت را بهم بدید خودم این پرونده رو حل کنم .
نخست؟
سلام میتونم یه پست با این عنوان درست کنم
موضوعش اصلا این نیست فقط تایتلش عه
عه خب باشه چه اشکالی داره
مرسی
وای خیلی جالبه .. کلا یه وایب خوف و خفنی داره پارت بعدی کی میاد
کسی نگفته فرصت؟
اخرش مث زوتوپیا بود-
هنوز ادامه داره و توی یه پارتی قراره چیزاتون بریزه 😂
مگه قراره چی بشههه😂
در انتظار قسمت بعدییییی
عالیییی بوددد عسلیییی
به زودی میزارمم چون تموم شده و فقط باید پستش کنممم
اوکییی😘
خیلی باحال بودد
مرسییی
چقد قشنگ بوووود😭😭💫💫
در انتظار پارت بعد...😂
نمیخواد روز شماری کنم که؟؟؟
اسلیی✨🛐
مرسییی ناناززمم 💖🫂
بوس🛐