من از تو تنها یک خاطره ندارم؛ تمامِ شبهایی را دارم که مرا به صبح رساندند. تمامِ بارانهایی را که شستم از صورتِ خودم. تمامِ جادههایی را که آموختم حتی بیهمراه میتوان رفت.
و تمامِ پنجرههایی را که بعد از تو به روی نور باز کردم. اکنون اگر شب بیاید، میگذارم بیاید. اگر باران ببارد، میگذارم ببارد. اگر باد برگهای خشک را با خود ببرد، دیگر دنبالش نمیدوم.
من آموختهام که هر چیز زمانِ خودش را دارد: برای شکفتن، برای رفتن، برای ماندن، برای فراموش کردن، و حتی برای دوست داشتن. و شاید یک روز در همین خیابان کسی از کنارم بگذرد؛ کسی که چشمهایش شبیه هیچکس نیست،
و من به جای آنکه گذشته را در چهرهاش جستوجو کنم، فقط لبخند بزنم. شاید همان روز دوباره باران ببارد. شاید چراغها یکییکی روشن شوند. شاید شهر برای لحظهای کوتاه آرام بگیرد.
و من در میانِ شلوغیِ جهان ایستاده باشم، با قلبی که هنوز زخمهایش را به یاد دارد، اما دیگر از زخمها نمیترسد. آن وقت به آسمان نگاه خواهم کرد، و خواهم دانست که هیچ شبی تا ابد شب نمیماند.
پشتِ همین تاریکی جایی خورشیدی هست؛ و پشتِ همین سکوت جایی صدای زندگی آرامآرام بلند میشود. من راه خواهم رفت، نه برای رسیدن به تو، نه برای فرار از گذشته، فقط برای اینکه جاده هنوز ادامه دارد.
و در دوردست، جایی که صبح لبهی کوه را روشن میکند، پرندهای بالهایش را باز خواهد کرد. من هم خواهم ایستاد، نفس خواهم کشید، و زیرِ آسمانی که دیگر برایم غریبه نیست، آرام خواهم گفت: زندگی، با همهی رفتنهایت، هنوز زیباست. و من هنوز برای آمدنت نه، برای فردا بیدارم.
بسیار زیبا لذت بردم
ممنون 🌷
مثل همیشه ✨🛐🛐😍
ممنون عزیز
عالی بود
خیلی ممنون