پادشاهی که ۳۲۶ روز سلطنت کرد و برای عشق همهچیز را رها کرد
ادوارد در سال ۱۸۹۴ به دنیا آمد، اما پدرش یعنی جرج پنجم آدم خونسردی نبود. او ادوارد را مثل سربازها تربیت میکرد: صبح زود بیدار، غذای سرد، و مرتب تحقیر کلامی. ادوارد بعدها گفت: «پدرم تا مرز شکستن روانم پیش رفت.» تنها چیزی که در آن دوران به دردش میخورد، یادگیری زبانهای خارجی بود؛ چون میتوانست با آدمهای دیگر کشورها حرف بزند و از فضای خفهکنندهی کاخ فرار کند.
ادوارد در جوانی برخلاف همهی شاهزادههای قبلش رفتار کرد: · اولین کسی بود که گلف بازی کرد و ماشینهای اسپرت سوار شد. · گرهی کراوات ویندزور را مد کرد (همان گرهی پهن و خوشتیپی که بعضیها هنوز میزنند). · عاشق زنان متأهل و طلاقگرفته بود؛ چیزی که دربار از آن متنفر بود. در جنگ جهانی اول، ادوارد دلش میخواست به خط مقدم برود، اما مقامات او را پشت جبهه نگه داشتند. این موضوع باعث شد احساس کند یک شاهزادهی تزئینی است، نه یک آدم واقعی.
در سال ۱۹۳۶، وقتی پدرش مرد، ادوارد پادشاه شد. اما از روز اول با نخستوزیر دعوا کرد و گفت که میخواهد همهی قوانین قدیمی را بشکند. مثلاً میخواست اسمش را به «جرج» تغییر بدهد (که نشد) و مراسم تاجگذاری سنتی را لغو کند (که باز هم نشد).
مشکل اصلی از جایی شروع شد که ادوارد عاشق والیس سیمپسون شد؛ یک خانم آمریکایی که دو بار طلاق گرفته بود و هنوز با شوهر دومش زندگی میکرد! در آن زمان، کلیسای انگلستان اجازهی ازدواج مجدد برای مطلقهها را نمیداد و پادشاه رئیسِ کلیسا بود. نخستوزیر به ادوارد گفت: «یا والیس را رها کن، یا با او ازدواج کن اما دولت استعفا میدهد (بحران سیاسی)، یا تاج و تخت را رها کن.» جالبه بدونید که دولت حتی مکالمات تلفنی ادوارد رو شنود میکرد تا بفهمه واقعاً چه نقشهای داره!
«نمیتوانم بدون زنی که دوستش دارم، پادشاه باشم» ادوارد در ۱۱ دسامبر ۱۹۳۶، از رادیو با مردم حرف زد و گفت: «بدون کمک و پشتیبانی زنی که دوستش دارم، نمیتوانم بار سنگین مسئولیت را به دوش بکشم.» این جمله یکی از معروفترین جملههای تاریخ بریتانیاست. او بعد از فقط ۳۲۶ روز (کمتر از یک سال!) از سلطنت کنارهگیری کرد و لقبش شد «دوک ویندزور».
ادوارد و والیس به فرانسه رفتند و بیشتر عمرشان را در پاریس مهمانی دادند. اما همهچیز رنگینکمان نبود: · خانوادهی سلطنتی به والیس اجازه ندادند که «عالیجناب» خطاب شود (که برای والیس خیلی تحقیرکننده بود). · ادوارد برای خرجهای عجیب والیس (جواهرات و لباسهای گرانقیمت) مجبور شد خاطراتش را بنویسد و پول دربیاورد، که برای یک شاهزادهی سابق خیلی افتضاح بود.
مادرش (ملکه مری): تا ۳۶ سال فقط یک بار به دیدن ادوارد رفت و در نامهای نوشت: «تا ابد از کاری که با این خانواده کردی، دلشکستهام.» · برادرش (جرج ششم): کسی بود که ناخواسته به جای ادوارد پادشاه شد. جرج ششم لکنت زبان داشت و از سخنرانی عمومی میترسید (همان پادشاه فیلم The King's Speech). او در نامهای به ادوارد نوشت: «تو مسئولیتت را به گردن من انداختی، در حالی که من هرگز برای آن ساخته نشده بودم.»
دیدار با هیتلر و همدلی با نازیها · این دیدار در اکتبر ۱۹۳۷ انجام شد و عکسهایش موجود است. ادوارد در نامههایی که بعداً منتشر شد، نوشته بود: «هرگز فکر نمیکردم هیتلر آدم بدی باشد.» همچنین در کتاب «The Windsor Betrayal» نوشتهی «چارلز هایم» به این موضوع مفصل پرداخته شده.
ادوارد به نظرم به جز اون چیز عشق آدم خوب یبود ، نمیدونم چرا ولی به نظرم اینکه میخواست سنت های قدیمی رو از بین ببره خوب بود چون گاهی اوقات اشتباه هستن ویل والیس عجب آدمی بود ازش بدم اومد
عالی بودددد
ادوارد برای خرجهای عجیب والیس (جواهرات و لباسهای گرانقیمت) مجبور شد...
ای آدم پول پرست سوء استفاده گر!
خیلی جالب بود
موفق باشی🙌
مرسییی✨
شاید اون فقط دنبال محبت واقعی بود که هیچ وقت دریافت نکرده بود..
همه چی خوب بود تا وقتی فهمیدم زنه انقدر خرج های عجیب داشته تا اینکه جورج مجبور شده خاطراتشو بنویسه
بنظر من این نه فرار بود نه عشق ، این دیوونگی بودددد💔💔💔
ادوارد واقعا یه فراری بود چون عشق وجود نداره
چرا وجود نداره؟
به نظر من مرد ها هیچ وقت به خاطر یه زن که سطحش پایین تر از خودش بود تاج و تخت بیا هر چیز خیلی مهم رو رها نمیکنه
ممنونم بابت توضیح.... متوجه ام چی میگی...
ادوارد فراری بود