اومدددددددددددددم
از زبان مرالین:
به رابرت گفتم:واقعا ما باهم خواهر برادریم؟ .رابرت گفت:دوستت دارم خواهر کوچولو(با گریه) بعد همدیگه رو بغل کردیم
رابرت گفت:ببخشید دزدیدمت. منم گفتم:ببخشید سرت داد کشیدم😊. بعد رابرت گفت:دیگه نمیتونی برگردی به اون جا(منظورش یتیم خونس) گفتم:ولی المیرا اونجا نگرانمه همه نگرانمن! .رابرت گفت:
اونجا دیگه امنیت نداره! اونا همه جا هستن! .گفتم:منظورت کیان؟ گفت:نمیتونم بگم نمیتونم!.
بعد رابرت گفت:یه فکری دارم! . تو برو به صورت نامحسوس برای آخرین بار به یتیم خونه نگاه بنداز ولی وارد نشو!
گفتم:باشه قربان!. رابرت گفت:وقتی کارت تموم شد بیا کنار فواره بزرگ اونجا منتظرتم. گفتم:باشه و تند از اونجا رفتم بیرون.
گفتم:خب حالا باید کدوم طرفی برم؟ بعد رابرت گفت:سره جات وایسا. بعد یکهو دیدم رفتم کنار کوچه کنار مدرسه! اون با جادوش این کارو کرد! و بعد هم خودتون میدونید کارم تموم شده و دارم میرم سمت فواره بزرگ
به فواره بزرگ رسیدم به رابرت نگاه کردم بارون بند اومده بود چترمو جمع کردم و به اون طرف فواره نگاه کردم یکهو دیدم یکی داره بهم نگاه می کنه اون اون
جیک بود😨😨😨😨 یکهو جیک داد زد:مرالین. بعد منو رابرت پا به فرار گذاشتیم
این قسمت هم تموم شد برای پارت بعد به 10 نظر و 10 لایک نیازمندم😐
وای این همه نظر بزار بعدی رو دیگه🙏🏻
5 تا دیگه مونده
ای بابا چه گیری افتادیم آقا ۲۲ تا دیگه چی میخوای 😩
اینم ۱۰نظر
۱نظر
۲نظر
۳نظر
۴نظر
۵نظر
۶نظر
۷نظر
۸نظر
۹نظر
۱۰نظر😁😁
عالــــــــــــــــــــــــــــی 7
عالی بود
نت نداشتم
😀😂😀😀😂😀😂😀😂
الان ۱۰ تا میشه 😰
من خودم می توتم لایکت رو به ۳ برسونم چون از ۳ جا هستم 🍭
من همون 🍭ترنم🍭 هستم 🍭🍭🍭🍭
📚🤤📚📚🤤📚🤤📚📚🤤📚🤤📚🤤📚🤤📚
🥳🥳🥳🥳🥳📚📚📚📚📚📚📚