به خودم قولداده بودم که دیگه دست به قلم نشم، این قلم، این من، و اینم قولی که پاش نموندم
گاهی با خودم فکر میکنم انسانها از یک روز خاص ویران نمیشوند، ویرانی حادثه نیست، رسوب است، قطرهقطره در جان آدم تهنشین میشود، آنقدر آرام که وقتی بالاخره سقف فرو میریزد، هیچ صدایی شنیده نمیشود، فقط گرد و غباری درونت بلند میشود و بعد، سکوت.
سالها خیال میکردم اندوه، مهمان است، چیزی که میآید، چند شبی میماند و میرود، اما اندوه، اگر راه خانه را یاد بگیرد، دیگر مهمان نیست، به یکی از دیوارهای وجودت تبدیل میشود، دیگر حتی حضورش را حس نمیکنی، همانطور که هیچکس وزن استخوانهای خودش را احساس نمیکند.
عجیب است، آدمها از من میپرسیدند چه چیزی را از دست دادهام، و من هیچوقت نمیتوانستم جواب بدهم، مگر میشود نام چیزی را گفت که هرگز آن را نداشتهای، من بیش از آنکه عزادار آدمها باشم، عزادار خودی بودم که هیچوقت فرصت زیستن پیدا نکرد.
سالها از این شاخه به آن شاخه رفتم، نه از سر بیثباتی، از سر گرسنگی، هر علاقهای را مثل تکهای نان برداشتم، شاید این یکی خلأی را سیر کند که نامی برایش نداشتم، اما بعضی گرسنگیها با هیچ نانی آرام نمیگیرند، چون گرسنهی تن نیستند، گرسنهی معنا هستند.
بعد فهمیدم انسان میتواند آنقدر به نبودن خودش عادت کند که حضورش برای خودش هم غریبه باشد، از آینه نمیترسیدم، از این میترسیدم که روزی آینه حقیقت را بگوید و من هیچ نسبتی با تصویر مقابلم پیدا نکنم. آدمها خیال میکنند بزرگترین تنهایی، نداشتن همصحبت است، نه، بزرگترین تنهایی، وقتی است که سالها درون خودت زندگی کرده باشی و هنوز راه رسیدن به خودت را بلد نباشی، انگار در خانهای به دنیا آمده باشی که تمام عمر، کلید هیچیک از اتاقهایش را پیدا نکنی.
روزی رسید که دیگر دلتنگ هیچکس نبودم، این را از روی آرامش نمیگویم، بلکه از روی فرسودگی، دلتنگی هم توان میخواهد، قلبی که بیش از حد خونریزی کرده باشد، دیگر حتی برای گریستن هم نیرو ندارد. با این همه، هنوز چیزی در من نفس میکشد، نه امید، نه ایمان، نه خوشبینی، فقط میل خاموشی که نمیگذارد پیش از شناختن خویش، پرونده زندگی را ببندم، شاید همه این رنجها، راهی نبودهاند به سوی خوشبختی، شاید فقط راهی بودهاند به سوی مواجهه.و اگر روزی از من بپرسند در این سالها چه به دست آوردی، خواهم گفت، هیچ پاسخ بزرگی پیدا نکردم، فقط فهمیدم بعضی انسانها تمام عمر، دنبال کسی نمیگردند که دوستشان داشته باشد، آنها در جستوجوی شاهدی هستند که وقتی به تاریکترین نقطه وجودشان رسیدند، آرام بگوید، تو از تاریکی ساخته نشدهای، فقط مدت زیادی در آن زندگی کردهای.
زیبا بود.
ممنونم ازت