بزن بریم!
فصل ۱ : دو جهان خورشید مثل همیشه بیحوصله بود، ولی این بار نه بهخاطر حال بد درونش، بلکه بهخاطر مدرسهای که روحش را میخورد. آن روز هم معلم فیزیکش چنان سختگیرانه با او رفتار کرده بود که بغض، ساعتها در گلویش مانده بود و فرو نرفته بود. در خانه را که باز کرد، کیفش را روی مبل پرت کرد و خودش روی زمین ولو شد. نگاهش به سقف خشک شد. نفس عمیقی کشید اما صدایی دیگر سکوت خانه را شکست... صدای غرغر شکمش. با حالت کلافه گفت: – «اصلاً حالِ آشپزی ندارم... شکم، لطفاً بیخیال شو.» ولی شکمش قانع نبود. صدایش بلندتر شد، انگار میخواست لجبازی کند. بالاخره خورشید تسلیم شد. تن ماهی را باز کرد، کمی ادویه تند به آن اضافه کرد و گذاشت روی گاز گرم شود. بعد از غذا، ظرفها را در سینک انداخت و بیحوصله آب رویشان ریخت. با خودش فکر کرد: – «جمعه و پنجشنبه رو باید استراحت کنم، پس بهتره الان تکالیف شنبه رو تموم کنم.» نشست و مشغول حل مسئلههای ریاضی شد. ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. سر جایش خشکش زد. پدرش در مأموریت دریایی بود، مادرش گفته بود شب را در هتل میماند... پس چه کسی پشت در بود؟ با صدایی لرزان گفت: – «بله؟ کیه؟» – «لطفاً در رو باز کنید.» – «شما کی هستید؟ چی میخواید؟» – «از اداره پلیس هستم.» دلش لرزید. با ترسی پنهان گفت: – «کارت شناساییتون رو از زیر در بدید.» لحظهای بعد کارت زیر در سُر خورد. واقعی به نظر میرسید. تردید کرد، اما دستش به سمت دستگیره رفت. در را باز کرد. مردی با لباس رسمی و نگاهی جدی گفت: – «سلام خانم محترم، از اعتمادتون ممنونم.» خورشید با لحنی خشک جواب داد: – «خواهش میکنم. بفرمایید موضوع چیه؟» – «شما خواهر آقای جاوید یکتا هستید؟» رنگ از صورتش پرید. – «بله... چی شده؟» مرد سری تکان داد: – «متأسفم که این رو میشنوید، اما برادرتون درگیر جرمی شده که نمیشه نادیدهاش گرفت.» – «چی؟! جاوید؟ نه امکان نداره! اون الان توی پاکستانه! برای ادامه تحصیل رفته بود!» – «ما مدارک و شواهدی داریم که نشون میده مدتیه به ایران برگشته و درگیر خفتگیری شده. مردم رو در اتوبانها متوقف میکنه و وسایلشون رو میدزده.» – «نه......نه شما اشتباه میکنید. جاوید یه همچین آدمی نیست. » – «متأسفانه این طور که معلومه اتفاقات خیلی بدی از جانب برادرتون رخ داده. ما هنوز درحال گشتن هستیم ولی هنوز نتونستیم پیداش کنیم. فقط خواستیم شما رو در جریان بذاریم. فعلا خدانگهدارتون .» خورشید بدون خداحافظی از پلیس در را بست. پاهایش سست شده بودند. به در خیره ماند، انگار که هنوز پاسخ سؤالاتش را از آن پلیس میخواست.
خورشید با چشمانی پر که اشک روی پوست نرمش میلغزید روی مبل نشست. ناگهان تلفنش به صدا در آمد ، کوروش بود. دوست ۱۲ سالهی او. _ «الو؟ سلام» _ «سلام....چیشده؟» _ «داری گریه میکنی؟» بغضش را قورت داد. _ «نه خوبم» _ «آم باشه ، من میخوام بیام یه سر خونهتون بابام دوباره م.س.ت کرده مامانم هم رفته هتل بمونه» _ «باشه بیا» کوروش راه افتاد و رسید. خورشید کنترل تلوزیون را برداشت و شبکه اخبار را روشن کرد. اخبار با صدایی آرام گفت: – «امروز ج.سد مردی با موتورسیکلت در مسیر تهران-کرج پیدا شده. هنوز هویتی از این شخص مشخص نیست اما تصویرش را پخش میکنیم.» چشمهای خورشید روی صفحه یخ زد. – «نه... نه... این... جاویده!» دستش روی دهانش رفت. اشک فوران کرد. – «کوروش... این جاویده؟ خدا! چرا؟ چرا جاوید رو ازم گرفتی؟» کوروش با نگرانی گفت: – «گریه نکن خورشید، شاید فقط یه تصادف ساده باشه!» – «دروغ نگو، چجوری میتونه یه تصادف ساده باشه؟» – «خواهش میکنم یکم آروم باش همه چی درست میشه! » _ « همه چی درست میشه؟ این حقیقته که خدا داره همه رو ازم میگیره! » خورشید دیگر چیزی نگفت. شاید یک ساعت بیشتر نخوابید. خورشید وقتی چشم باز کرد، خودش را روی تخت دید، نه در سالن خانهاش. اتاقی باشکوه بود، روی تخت پتویی ابریشمی که روی پوست خورشید مثل نسیم میلغزید. اطرافش مجلل بود، مثل یک قصر. به سختی بلند شد. سرش از بی خوابی میکوبید. به سالن رفت. – «کوروش؟» – «صبح به خیر عزیزم » _ «عزیزم؟»
– «اینجا کجاست؟ چرا همه چی فرق داره؟» کوروش لبخند زد. – «خونهس دیگه لنا جانم. » – «چی؟ لنا کیه؟ » کوروش نگاهی متعجب کرد. – « شوخی میکنی؟ نکنه از اون چالشاییه که زن و شوهرا با هم انجام میدن؟ برو سر و روت رو بشور. بعدش میخوایم بریم سر فیلمبرداری.» – «فیلمبرداری؟ کدوم فیلم؟» – «فیلم "روزی روزگاری به نام تو" دیگه! مثلا تو نقش اصلیای!» خورشید زمزمه کرد: – « فقط همینو کم داشتم...» کوروش لباسهایی به او داد. – «اینها رو بپوش.» – «این لباسا زیادی نازک نیست؟ برای این هوا؟» – «بپوش، انگار کم این کارو کردی.» خورشید چشمانش را ریز کرد. – «من؟» – «حالت خوبه؟ مریض شدی؟ رنگت پریده...» – «نه...» – «لنا؟! بیدار شو!» خورشید، یا شاید "لنا"، چشمانش را با درد باز کرد. سقف سفید بود. بوی الکل در فضا پیچیده بود. فضا مانند فضای بیمارستان بود. خورشید با سختی سعی کرد بلند شود، اما سرش سنگین بود. دستش را میان موهایش برد. دستش گرم و خیس شده بود. شاید ، خون؟ دکتر وارد اتاق شد. نگاهی سریع به مانیتور انداخت، بعد رو به کوروش کرد. – «همه چی فعلاً تحت کنترله. ولی باید فردا عمل بشه.» کوروش کمی جا خورد. – «میشه با خودش مشورت کنم؟» دکتر سری تکان داد. – «نه متأسفم، نمیشه صبر کرد. شرایطش جوری نیست که بشه دیر تر با زود تر عملش کرد.» کوروش واد اتاق شد. صدای کوروش، لرزان و پر از نگرانی، از کنار خورشید شنیده میشد. – «لنا؟ خوبی؟ بیداری عزیز دلم؟» خورشید به سختی دهانش را باز کرد. – «کوروش... چی شده؟ چرا اینجام؟» کوروش لبخندی زد، اما اضطراب در چهرهاش موج میزد. – «یهدفعه از حال رفتی، بیهوش شدی. آوردیمت بیمارستان، دکتر گفت بخاطر حاملگیه.» چشمان خورشید گرد شد. – «چی؟ من حاملهم؟» خورشید به سقف خیره شد. هنوز گیج بود، مثل کسی که از خوابی عجیب بیدار شده باشد. دوباره پرسید. – «من... دارم مامان میشم؟»
کوروش لبخند زد. – «آره عشق من. داریم دخترمون رو به دنیا میاریم.» زمان به سرعت گذشت. فردا صبح، خورشید را به اتاق عمل بردند. همهچیز طبق روال پیش میرفت، تا اینکه ناگهان صدای دکتر بالا رفت. – «داره خون زیادی از دست میده!» دستیار با وحشت گفت: – «دکتر، اگه یه واحد خون دیگه از دست بده، ممکنه از دستش بدیم!» – «زود برید خون بیارید!» کوروش بیرون از اتاق، بیقرار قدم میزد. پرستاری بهسرعت به سمتش آمد. – «آقا، گروه خونیتون چیه؟» _ «اُی مثبت» – «باید چند واحد خون بدید.» کوروش با نگرانی گفت: – «هرچقدر لازمه بگیرین، فقط زنده بمونه... خواهشتون میکنم.» _ پرستار قاطعانه گفت «آقای محترم ۲ واحد خون کافیه» پس از تزریق خون، عمل ادامه پیدا کرد. در نهایت، دکتر لبخندی زد و گفت: – «تموم شد. مادر و نوزاد سالمان.» کوروش با اشک در چشمهایش پرسید: – «دخترم سالمه؟ میتونم ببینمشون؟» – «بله، یک ساعت دیگه.» آن یک ساعت برای کوروش مثل یک قرن گذشت. وقتی بالاخره وارد اتاق شد، خورشید نوزاد را در آغوش گرفته بود. – «کوروش... این بچهمونه؟» – «آره عزیز دلم، ببین چه خوشگله. خداروشکر که سالمه.» – «اسمشو چی بذاریم؟» – «روشنا خوبه؟» – «آره، قشنگه.» خورشید چند لحظه بعد به کوروش نگاه کرد. – «فردا میریم خونه دیگه، آره؟» کوروش نفس عمیقی کشید. – «نه عزیزم، فردا قراره بیان واسه عکاسی.» خورشید ابرو بالا انداخت. – «عکاسی؟ منظورت چیه؟» – «منظورم اینه قراره فردا عکاس ها بیان به بیمارستان و از تو و بچمون عکس بگیرن.» – «کوروش، بچهس! یه وقت چشم میخوره! چرا باید عکسش بره فضای مجازی؟» کوروش با لحن آرام و مهربانش گفت: – «آخه همه چیش برنامهریزی شدهس عزیز دلم، هیچ اتفاقی نمیافته. اینم بخشی از ماجراست دیگه.» خورشید نظرش منفی بود، اما چیزی نگفت. ساعاتی بعد، صدای شکستن پنجره در سکوت اتاق طنین انداخت. کوروش فوراً ایستاد. – «روشنا رو بغل کن، برو سمت پل! زود باش!» – «چی شده؟ تو چی؟ نمیای؟» – «من پشت سرت میام، فقط تو برو! اینجا دیگه امن نیست... اون... اون لیامه!» – «لیام؟» _ «برادرت دیگه لنا!» خورشید خواست چیزی بگوید ولی در همان لحظه، مردی با چهرهای خشمگین و با چاقویی در دست، وارد شد. لیام یا شاید هم جاوید با صدایی بلند به کوروش گفت – «از وقتی پاتو گذاشتی تو زندگی ما، همهچی خراب شده! باید تمومش کنم! باید اون رو بکشم! » – «منو بکش! به اونا کاری نداشته باش، فقط منو بکش!» خورشید فریاد زد: – «کوروش نه!» اما کار از کار گذشته بود. چاقو در سینهی کوروش فرو رفت. آخرین چیزی که کوروش دید، چشمان اشکی خورشید بود، پیش از آنکه برای همیشه بسته شود. خورشید با صدایی خفه فریاد زد: – «کوروش!» و بعد ناگهان زیر لب گفت: – «شوروک؟»
وایی خیلی خوببوددد
ادامه بده عالیییی بودددددد🫂✨
ممنونمم چشمم
منی که با عشق میرم و پست هایی که ناظرش بودم رو لایک میکنم✨🥲
از مهربونیته فداتشممم