آیا میدانید نویسندگان حرفهای چطور شخصیتهایی خلق میکنند که انگار از صفحهٔ کتاب بیرون میپرند؟ در این مطلب، رازهای ذهنخوانی و شخصیتپردازی حرفهای را فاش میکنیم! یاد بگیرید چطور مثل یک نویسندهٔ کارکشته، عمیقترین افکار و احساسات شخصیتهای داستانی را بنویسید و مخاطبانتان را مجذوب کنید. پس آماده باشید؛ قرار است ذهنها را بخوانید!
شخصیتپردازی حرفهای یعنی کاراکترت فقط توصیف نشه، بلکه حس بشه، تصمیم بگیره، اشتباه کنه، و در طول داستان تغییر کنه. برای این کار، بهجای اینکه فقط بگی «او جسور بود»، باید کاری کنی خواننده جسارتش رو در عمل، گفتار، انتخابها و واکنشها ببینه.
1) از «انسان واقعی» شروع کن، نه از کلیشه! شخصیت خوب از ترکیب اینها ساخته میشه: ¹هدف: چی میخواد؟ ² نیاز درونی: واقعاً چی لازم داره، حتی اگر خودش ندونه؟ ³ ترس: از چی فرار میکنه؟ ⁴ زخم گذشته: چه تجربهای اون رو ساخته؟ ⁵ تناقض: چه ویژگیای داره که با ظاهرش نمیخونه؟ مثلاً: یک آدم خیلی قاطع ممکنه باطن از طرد شدن بترسه. یک آدم شوخطبع شاید وقتی تنها میشه، شدیداً مضطرب بشه. این تناقضها شخصیت رو زنده میکنند.
2) به شخصیت «صدا» بده هر شخصیت باید طوری حرف بزنه که انگار فقط خودش میتونه اینطور حرف بزنه. به اینها دقت کن: کوتاه حرف میزنه یا طولانی؟ رسمی یا صمیمی؟ از طنز استفاده میکنه یا مستقیمه؟ کلمات خاصی رو زیاد تکرار میکنه؟ هنگام عصبانیت چطور حرفش عوض میشه؟ مثال: یک استاد دانشگاه: «ببینید، مسئله این نیست که…» یک نوجوان عصبی: «اصلاً ولش کن، مهم نیست.» یک آدم محتاط: «بذار اول فکر کنم.»
3) شخصیت را با عمل معرفی کن، نه توضیح بهجای: او آدم جسوری بود. بنویس: وقتی پروفسور شروع به بازخواست کرد او به پروفسور جوابی نداد. خواننده از رفتار شخصیت را میفهمد، نه از برچسب.
۴) ویژگیها را با جزئیات کوچک نشون بده! جزئیات ریز خیلی مهماند: ¹ نحوه راه رفتن ² عادتهای عصبی ³ لباس ⁴ شیوه نگاه کردن ⁵ نحوه نشستن ⁶چیزهایی که نگه میداره یا دور میندازه مثلاً: کسی که کنترلگره، شاید میز مرتب و ساعتبهدست داشته باشه. کسی که خاطرهمحوره، شاید بلیتهای قدیمی رو نگه داره.
5) به شخصیت تضاد بده ! شخصیت بدون تضاد، تخت و مصنوعی میشه. نمونه تضادها: مهربان ولی حسود باهوش ولی بیاعتمادبهنفس شجاع ولی در روابط صمیمی ضعیف خشن در ظاهر ولی بسیار آسیبپذیر در باطن تضادها شخصیت رو انسانیتر میکنه.
6) به او مانع بده ! شخصیت خوب فقط ویژگی نداره؛ مقاومت هم داره. سؤال مهم: چه چیزی جلوی رسیدن اون به هدفش رو میگیره؟ این مانع بیرونیه یا درونی؟ خودش دشمن خودشه یا نه؟ بعضی وقتها بهترین مانع، خود شخصیته: مثلاً: کسی که میخواد عشق رو تجربه کنه، اما ترسش از صمیمیت هر بار خرابش میکنه.
7) شخصیت باید تصمیم بگیره! شخصیت زمانی قوی میشه که در موقعیتهای سخت انتخاب کنه. اگر شخصیت فقط واکنش نشان بده، ضعیف میشه. اگر انتخابهاش هزینه داشته باشن، جذاب میشن. مثلاً: حقیقت رو بگه و رابطهاش رو از دست بده؟ دروغ بگه و امنیت رو حفظ کنه؟ انتخابهای سخت، شخصیتسازی را عمیق میکنن.
8) گذشته را بهصورت اثر نشون بده، نه رمانوار ! لازم نیست همه گذشته رو توضیح بدی. فقط اثرش را نشون بده: وقتی اسم پدرش میآید، سکوت میکند. در جمع نمینشیند پشت به در. همیشه اول لیوان آب را وارسی میکند. اینها نشونه هستند؛ خواننده خودش گذشته رو حدس میزند.
9) قوس شخصیتی بساز ! شخصیت حرفهای معمولاً در پایان داستان مثل اول نیست. پرسش: ¹ از چه چیزی به چه چیزی میرسد؟ ² چه باوری را رها میکند؟ ³ چه درسی میگیرد؟ یا برعکس، در چه چیزی شکست میخورد؟ مثال: از «من به کسی نیاز ندارم» → به «من میتوانم کمک بپذیرم» از «همه را باید کنترل کنم» → به «بعضی چیزها را باید رها کنم»
10) از پرسشهای عمیق برای طراحی شخصیت استفاده کن برای ساخت شخصیت، این سؤالها خیلی مفیدند: بزرگترین آرزوی اون چیه؟ از چه چیزی بیشتر میترسه؟ چه چیزی رو به کسی نمیگه؟ چه چیزی او رو عصبانی میکنه؟ چه چیزی اون رو آروم میکنه؟ دروغی که درباره خودش باور کرده چیه؟ اگر مجبور بشه یکی رو انتخاب کنه: عشق، قدرت، امنیت، آزادی؟
و در آخر فرمول ساده برای شخصیتپردازی اگر بخواهی خیلی عملی پیش بری: شخصیت = هدف + ترس + زخم + تناقض + صدا + انتخابهای سخت
نظرات بازدیدکنندگان (0)