سلام قشنگای خودممم✨✨✨❤❤ لونا علیتون بعد از هزاران سال براتون پارت جدید اوردهههه! 😅😅😅 پس بزن رو بعدی!
بچه ها می دونم که تا اینجای کار همه چی رو میدونیننن🫠✨️✨️✨️ پس میریم به سراغ ناظر خوشگلهههه💞✨️ ✅️این پست درباره ی انیمه س و درکش برای بچه های این دسته راحت تره! ✅️همچنین هیچ قانونی رو نقض نکرده و میتونه به پر شدن گوشه کوچکی از اوقات فراغت بچه های دسته انیمه کمک کنه... 🥲❤️ بریم برا شرووووع؟!🛐🛐🛐
پارت۶... از زبان چویا❤️🥲:)... به بسته شدن در اهمیت ندادم و به تکان دادن دازای مشغول شدم. هرچه تکانش می دادم چشمانش را باز نمی کرد بنابراین دست او را گرفتم تا نبضش را پیدا کنم. نبضش به قدری ضعیف بود که با سختی توانستم پیدایش کنم. نبضش ضعیف و کند و صورت و لب هایش رنگ پریده بودند. در همان لحظات،ذهنم دوباره به جانم افتاد و بازهم ساختن افکار مسخره و به درد نخور را شروع کرد: "نکنه رفته کما؟اکثر افرادی که میرن کما احتمال زنده موندنشون..." سعی کردم دیگر به فکر هایی که درون ذهنم می چرخیدند توجه نکنم و دستم را از دستان دازای بیرون بکشم تا دنبال راهی برای حل تمام مشکلات آن جا بگردم اما در همان زمان چیز عجیبی را حس کردم. احساس کردم دازای دستانم را محکم گرفته و می فشارد. ابتدا فکر کردم توهم زده ام اما دازای واقعا دستانم را گرفته بود؛ پس به مناسبت این اتفاق لبخند بزرگی زدم چون با این وجود دازای قطعا به کما نرفته بود. بنابراین دستم را از قفل دستانمان بیرون نکشیدم و گفتم:"دازای؟صدام رو می شنوی؟" دازای سرش را به سمت من چرخاند و گفت:"آره.صدات رو می شنوم چویا..." لبخندم بزرگ تر شد و در جواب گفتم:"خوشحالم که زنده ای ام چیز نه ؛یعنی این خوبه که سالمی چون اگه غیر از این بود رییس به حسابم می رسید..." خیلی واضح داشتم دروغ می گفتم و دازای هم به همین خاطر لبخند کمرنگی می زد.بعد،او به سختی زمزمه کرد:"دروغ گو..." دازای مثل همیشه دستم را خوانده بود و داشت لبخند می زد اما این لبخند با لبخند های دیگرش تفاوت خاصی داشت.این لبخند... خیلی غمگین بود. دازای نگاهم کرد و با صدای نامفهومی گفت:"با این وضعیت فکر نمیکنم بتونم تحمل کنم.حالا...به آخرین حرفام گوش میدی؟" جا خوردم... این حرفش نمی توانست درست باشد،مگرنه؟ حتما...حتما داشت شوخی می کرد. پس با خودم فکر کردم حالا نوبت من است که دستش را بخوانم و برای همین گفتم: "چرا مسخره بازی درمیاری؟پاشو ببینم!" ولی مثل اینکه حقیقت برخلاف چیزی که گفتم بود. به نظر می رسید حال دازای وخیم تر از این حرف هاست که بتواند از جایش بلند شود. دازای با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:"بیا جلو...می خوام یه چیزی رو بهت بگم." من هم از کوره در رفتم و گفتم: " تو حق نداری ب...م___ی.ری!"
دازای هیچ نگفت و فقط لبخند تلخی زد. لبخندش را که دیدم زانوهایم سست شدند. با خودم فکر کردم که نکند راست گفته باشد؟! نکند او واقعا...! چشم هایم سیاهی رفتند. دیگر دلم نمی خواست حال بدش را انکار کنم. شاید بهترین کار در آن لحظه اعتراف کردن بود. اعتراف به بیشتر چیزهایی که هرگز به او نگفتم... زیاد مطمئن نبود ولی وقتی هم برای تلف کردن نداشتم پس زودتر شروع کردم: "منم باید یه چیزی رو بهت بگم. حقیقتش...من... خیلی هم ازت بدم نمیاد.یعنی این که..." لبخن روی لب دازای کمی بزرگ تر شد."می دونم یعنی چی... یا به عبارت دیگه،منم همینطور..." نمی دانستم داشت مسخره می کرد یا جدی می گفت؛ ولی اگر از حق نگذرم او دوست بدی نبود. شاید بهتر است بگویم انگار از وقتی که اورا پیدا کردم همه چیز تغییر قشنگی کرده بود. از جمله خود من... دازای در حالی که لابه لای فکر هایم بودم، جویده جویده گفت:"نمی خوای حرفای من رو هم بشنوی؟" چون صدایش ناواضح بود سرم را نزدیک بردم تا بفهمم چه می گوید و اگر هم این معرکه شوخی بی مزه ای بیش نبود، به صورتش سیلی قشنگی بزنم! شاید هم... شاید هم بغض کرده بودم... نه!فقط کمی! اصلا،هیچی؛من به هیچ وجه بغض نکرده بودم! دازای یکی از دستانش را پشت گردنم گذاشت تا نیم خیز شود و بهتر حرف بزند. "تو واقعا..." کمی بعد،با صدای خفیفی ادامه داد: "تو واقعا یک..." و در آخر با صدای بلند و رسایی گفت:"تو واقعا یک کوتوله ی خنگی!" و بعد از گفتن این حرف،غش غش به من خندید و از شدت خنده پشت سرهم دولا می شد. در بهت و تعجب مانده بودم اما چیزی نگذشت که حساب کار دستم آمد و به عنوان هدیه یک لگد دقیق،محکم و زیبا به دازای تقدیم کردم. دازای هم که انگار چیزی نشده باشد ایستاد و خاک لباسش را تکاند. اما حتی با این حال هنوز تعادلش را به دست نیاورده بود. او در همان حالت گفت: "جالبه...خیلی هم جالبه... نمی دونستم در موردم این طوری فکر می کنی!البته می دونستم ولی فقط تا حدودی..." دست به سینه شدم و به او چشم غره رفتم."از کجا میدونی؟شاید من راستش رو نگفته باشم!" دازای در حالی که خیلی کم می لنگید جلو آمد و برای فهماندن منظورش به من که ظاهرا نفهم بودم سرش را نزدیک کرد.بعد هم با اعتماد به نفس گفت: "نه!اشتباههههه! تو برای بار هزارم اعتراف کردی که من بهترین بهترین دوستتم!" من هم طاقت نیاوردم و او را مهمان همان سیلی زیبا که قولش را داده بودم کردم."تو افتشاح ترین دوست جهانی!" دازای هم با بی اعتنایی به حرفم گفت:"خداروشکر دستکش دستت بود!درد سیلی ای که زدی رو کم کرد..." آههههههه! داشتم از دستش عقلم را از دست می دادم."تو واقعا یه تخته ت کمه!!" "شاید!" او بعد از گفتن این حرف کلاهم را که کمی آن طرف تر افتاده بود تکاند و روی سرم گذاشت. از طعنه هایش حرصم گرفته بود پس کراواتش را کشیدم و نگه داشتم تا دردش بگیرد بعد هم با لحنی تهدید آمیز گفتم: "آره...تو هیچیت نمیشه تا یه روز خودم از صحنه روزگار محوت کنم!" او هم با بیخیالی کتم را که در دستش نگه داشته بود روی شانه هایم انداخت. بیخیال دعوا و کراوات شدم چون چیز مهم تری وجود داشت که باید می پرسیدم: "پس داشتی ادا در میاوردی؟" دازای لبخندی زد و گفت: "وقتی اومدی اینجا تازه به هوش اومده بودم و بقیه اش رو ادا در اوردم ولی..." سپس لبخند از روی لب هایش محو شد ..........
او گفت:" ولی قبلش واقعا بیهوش شده بودم،با ضربه ای که کسی به سرم زد..." با خودم فکر کردم شاید چهره نیکولاس را دیده باشد پس سوال کردم:"اونا رو ندیدی؟" دازای به نقطعه ای نامعلوم خیره شد و گفت:"نه،ولی از طرز برخورد و نحوه کارشون می تونم بفهمم یه گروهک آموزش دیده بودن..." تا خواستم بگویم حیف شد دازای دستش را روی سرش گذاشت و خیلی بی تعادل شروع به راه رفتن کرد. ظاهرا سرگیجه هم داشت چون هر لحظه تعادلش را بیشتر از دست می داد. می دانستم اگر این طور پیش برود بیهوش می شود پس گفتم:" می تونی بشینی؟" دازای تا خواست جواب بدهد، دوباره بیهوش شد و به زمین افتاد. من هم همان موقع روی زمین نشستم ولی یک دفعه در زیرزمین با آن صدای گوش خراشش گشوده شد و افرادی سیاه پوش به داخل زیرزمین هجوم آوردند. دست همه شان ا...س___ل/ح.ه بود و همین که وارد شدند دور من و دازای حلقه زدند. من هم همین کمی که بیشتر دقت کردم فهمیدم آن ها افراد سازمان خودمان هستند. یکی از آن افراد به سرعت جلو آمد و پرسید :"حالتون خوبه قربان؟" می خواستم جوابش را بدهم که ناگهان پسری با موهای جوگندمی،چشمان سبز براق و کتی کوتاه وارد زیرزمین شد. چهره اش ناآشنا بود بنابراین با خودم فکر کردم نکند او همان نیکولاس باشد؟! اگر او نیکولاس بود حتما با سخن های گستاخانه اش روبه رو می شدم پس خودم را آماده کردم تا طعم تلخ حمله با جاذبه را نشانش بدهم اما پسر حتی یک کلمه هم نگفت و تا مرا دید با خجالت کمی جلو آمد. سرتاپایش را نگاه کردم... موهایش تقریبا تا گردنش بودند و چشمانش روی زمین می چرخیدند و انگار دنبال چیزی می گشتند. یکی از چشم هایش را واضح نمی توانستم ببینم چون آن چشم زیر دسته ای نازک از موهایی که روی صورتش ریخته شده بودند پنهان شده بود. پسر تا دید نگاهش می کنم دفترچه در دستانش را با اضطراب فشرد و نگاهش را به گوشه ای انداخت. او شبیه دختر ها به نظر می آمد اما دختر نبود. وقتی وارسی ام از سرتاپایش تمام شد،تمام قد ایستادم و پرسیدم: "نمی خوای خودت رو معرفی کنی پسرجون؟" پسرک دستپاچه شد و صورتش را طوری پشت دفترچه اش پنهان کرد که فقط چشمانش معلوم بودند. "آمممم...من تازه اینجا استخدام شدم و اسمم هم لوکاعه. قضیه استخدام من این طوره که..." صورتم وا رفت و از سر بی حوصلگی وسط حرفش پریدم: "باشه،باشه...فهمیدم! من فقط اسمتو پرسیدم..." لوکا دستپاچه تر شد. "ببخشین قربان...من واقعا متاسفم!" دیگر واقعا مطمئن شده بودم او نیکولاس نیست و از این هم مطمئن شدم که او ژاپنی هم نیست. در واقع از قیافه اش مشخص بود ژاپنی نیست. حتی اسمش هم بیشتر مخصوص به کشور های اروپایی بود.
حتی با وجود همه این ها برای مطمئن تر شدن از خودش سوال کردم:"تو بچه ی این ورا نیستی،مگه نه؟یا حتی این کشور؟" لوکا سرش را به نشانه تایید تکان دادو گفت:"آره نیستم...من ایتالیایی ام ولی تو دوسالگیم ،با پدرو مادرم مهاجرت کردیم اینجا." چندثانیه که از حرف لوکا گذشت یخش بیشتر آب شد و به همین خاطر او سرش را کمی چرخاند تا دور و بر را بهتر تماشا کند ولی یک دفعه چشمش به دازای افتاد. بعد،با قیافه ای مصمم و دلسوز روی زمین زانو زد و به دازای نگاهی انداخت و گفت:"در حقیقت من یه دکترم و به عنوان پزشک شخصی اعضای ارشد سازمان استخدام شدم..." و سپس کارت شناسایی اش را نشانم داد و اضافه کرد:"می تونم اسمتون رو بدونم قربان؟" گفتم:"ناکاهارا چویا...من یکی از مدیرای اجرایی اینجام." لوکا این را که شنید هیجان زده شد و ایستاد و دستانم را گرفت. "ناکاهارا سنپای!من واقعا از آشنایی باهاتون خوشحالم!" بعد هم دستش را کشید و با دستپاچگی بیشتری نسبت به قبل گفت:"ببخشید!من واقعا متاسفم!" لب هایم از دست این پسرک خجالتی آویزان شده بودند بنابراینسعی کردم موضوع را عوض کنم و درباره حال دازای حرف بزنم. "حالش چطوره پسره ی دکتر؟" لوکا که کمی مشکوک می زد،چهره ای جدی به خودش گرفت و گفت:"مثل اینکه سرش ضربه بدی خورده و باعث شده مغز برای امنیت جونش هی اون رو بیهوش کنه.در واقع این بیهوشی های مداوم ممکنه به کما منجر بشن و در مجموع باید زودتر برسونیمش بیمارستان." با کلافگی پرسیدم:"پس تو اینجا چه کاره ای؟" لوکا کمی سرخ شد و گفت:"من نمیتونم.چون تازه اومدم وسایلم رو هنوز نیاوردن..." آهی کشیدم و گفتم:"به هر حال مراقب دازای باش." لوکا به دازای خیره شد.فکر کنم برای این بود که تازه اسمش را فهمیده بود. کمی بعد افراد سازمان دازای را با برانکارد بردند و وقتی من و لوکا را تنها گذاشتند؛لوکا با خجالت زمین را نگاه کرد و گفت:"آمممم...میتونم شماره تون رو داشته باشم؟ نه اینکه به نظرم خیلی خوبین...من فقط میخوام وضعیت سلامتی همکارتون رو مرتب بهتون اطلاع بدم." من هم از آن جایی که شماره موبایلم اهمیت خاصی برایم نداشت شماره ام را به او دیکته کردم تا در دفترچه اش بنویسد. ------------------------- آه کشیدم... معلوم نبود دازای چه سر و وضعی داشت اما با این حال من باید به دفتر رییس می رفتم چون او مرا احضار کرده بود.
به گمانم می خواست از من گزارش کار بگیرد پس به سمت دفترش راه افتادم ولی همان لحظه که رسیدم متوجه چیز عجیبی شدم. در باز بود... داخل شدم. "خوش اومدی چویا_کون." بعد از این که رییس این سخن را بر زبان آورد سرش را به سمت من چرخاند و لبخند زد. من هم اطراف را با شک نگاه کردم و گفتم:"متشکرم قربان...فقط اینکه... چرا در بازه؟" رییس با همان لبخندی که روی لبش جا خوش کرده بود،گفت:"آااوووو... احتمالا حواس نگهبانا نبوده. حتما واسه اون بی مسئولیت ها جریمه در نظر می گیرم. راستی...دازای_کون چی شد؟" در حالی که کلاهم را به نشانه احترام از سر بر می داشتم،جواب دادم:"ظاهرا یه نفر دزدیده بودش اما الان جاش امنه..." آهههههه! باز هم نمی توانستم مسبب این اتفاقات را معرفی کنم! "ببخشید قربان..." از سمت در صدای کسی به گوش می رسید که آشنا بود. فردی با موهای جوگندمی و چشمان سبز فسفری خیلی نگران جلوی در ایستاده بود... لوکا؟! او برای چه به این جا آمده بود؟ قیافه رییس حالت جدی به خودش گرفت."نه پزشک...الان نه." "ولی..." "ولی نداره.بعدا با هم صحبت می کنیم." بعد از خاتمه یافتن صحبتشان رییس سرش را به سمت من چرخاند و گفت:"داشتم می گفتم چویا_کون...مثل اینکه کار یکی از گروه های سازمان مخالفمون بوده و فرد خاصی در کار نیست." چی؟!مگر...مگر کار نیکولاس نبود؟! رفته رفته همه چیز داشت پیچیده تر می شد و من بیشتر گیج می شدم... "ببخشید ولی کار من واجبه ها..." رییس به لوکا که این حرف را زده بود،با بی حوصلگی زل زد. "بگو...می شنوم." لوکا سرش را پایین انداخت و با اضطراب فراوانی گفت:"دازای سنپای..." بعد با کمی وقفه لبش را گزید و ادامه داد:"دازای سنپای... گم شده."
امیدوارم خوشتون اومده باشهههه✨️✨️✨️ حتما برام کامنت بنویسین و اگه ایده خوبی داشتین که می خواید تو داستان باشه بهم پیام بدین تا باهم بررسیش کنیم💫💫💫
راستی داشت یادم می رفت... چالش داریم!🫠💞 اگه می خواستین تو یه دنیای دیگه همراه با یه کاراکتر انیمه ای زندگی کنین ،کدوم دنیا و کدوم انیمه رو انتخاب می کردین؟❤️✨️
منتظر جواباتون هستمممم✨️💫 [بک؟!😁❤️]
مثل همیشه عالی بود قشنگم
چالشت...نمیدونم ولی احتمال بسیار زیاد توی دنیای بانگو با سیگما زندگی میکردم،،،
دوستان عزیز
توجه کنید داستان من از این به بعد در دسته داستانههههه
با تشکررر
لونا خانومم پارت بعدی رو نمیزاری🥺
فردا میزاممممم
به همراه معرفی همکار جدیدممم
البته فقط تو یه بخش کمکم کرد...
بی صبرانه منتظرممم
قشنگ بود. داستان و شخصیت پردازی و همه چی.
( اکانت نداشتم و ناراحت بودم نتونم برات کامنت بذارم که با هزار بدبختی ایمیلمو درست کردم. فقط برا این اینکه بگم...قشنگ بود؟ آره انگار)
خواهش عزیزدللللل❤
فقط میدونستی اگه ایمیل الکی هم بزنی تستچی بالا میاره😂
منی که ایمیل واقعی میزدم ولی بالا نمیآورد:
سلیقه کافکا جان افتضاحهههه
آخه کنیکیدا و دازای مشتی...
چرا پارت ۷ نمی یاد 😭🥺 خدا یا
احتمالا بانگو _ چویا✨🫴
✨✨✨✨❤❤❤❤
عالی بود خیلی عالی عاشقش شدم راستی چرا کافکا سوکوکو رو نمی پسنده؟
ممنون خوشگلههههه✨✨✨
...
نمیدونم سلیقش اینه ولی سوکوکو رو تایید کرده یعنی گفته که دازای و چویا بعلههه...
من فکر کنم بخاطر اینکه شین سوکوکو کمتر از سوکوکو محبوب
تازه اگه ال سوکوکو رو حساب نکنیم
عالیییی
مشتاقانه منتظر پارت های بعد هستم✨
ممنون عزیزمممم❤
راستی چالش:
لوفی از وان پیس
واوووو😁😁😁