صبحها نه با زنگِ تندِ ساعت ، که با آوازِ آرامِ درختان بیدار شویم؛ پنجرهها رو به دریایی باز شوند که نامِ هر موجش ، اسمِ یک رویاست و کفِ سفیدِ موجها ، خاطرهی آرزوهایی باشد که اینجا ، جرأت گفتنشان را نداشتیم و هنوز نداریم، شاید در آینده! شاید در جهانی دیگر، آدمها وقتی سلام میکنند ، واقعاً «سلام» بخواهند ، نه فقط کلمهای خالی برای پر کردنِ سکوتِ راهروها و خیابانها.
شاید لبخند ، قراردادی اجتماعی نباشد ، زبانِ مشترکِ دلهایی باشد که همدیگر را از هزار کیلومتر دورتر هم میفهمند. در آن جهانِ دیگر، هیچکس مجبور نیست خودِ حقیقیاش را پشتِ نقابهای مرتب و آبرومند ، دفن کند. گریه ، نشانهی ضعف نیست؛ پلِ نجاتیست که روح از روی آن ، از تاریکیِ خودش عبور میکند.
ترس از قضاوت ، از مدرسهها حذف شده و جای نمره ، به بچهها یاد میدهند چطور قلبشان را گم نکنند. شاید در جهانی دیگر، خیابانها نامِ شاعرها را روی خودشان حمل کنند ، نام افرادی شجاع ، جوانان و نوجوانانی که بدون داشتن هیچ وسیله ای برای دفاع از خود به خیابان ها رفتند و دیگر هرگز برنگشتند... و دیوارها ، بهجای آگهیهای بیجان ، پر از جملههایی باشند که خستگی را از شانههای رهگذران برمیدارند. در آن جهان ، کتابها از قفسهها بیرون میآیند،روی نیمکتهای پارک مینشینند و با صدای آرام، برای آدمها قصهی نجاتشان را میخوانند.
شاید در جهانی دیگر ، هیچکس برای دوستداشتن ، از کسی اجازه نگیرد. هیچکس برای گفتنِ «دوستت دارم» دنبالِ زمان و مکانِ مناسب نگردد؛ زیرا فهمیدهاند که مناسبترین زمان، همان لحظهایست که قلب ، از ترس و تردید ، خسته شده است. در آن جهان ، به جای اینکه بپرسند: «چهقدر پول درمیاری؟» میپرسند: «آخرین باری که به خودت افتخار کردی کی بود؟» به جای اینکه بگویند: «بزرگ شو!» میگویند: «حواست باشد کودکیات را گم نکنی.» و کسی تو را بابتِ زخمهایت سرزنش نمیکند؛ همه میدانند که زخمها ، امضای راههایی هستند که جرأتِ رفتنشان را داشتهایم.
شاید در جهانی دیگر ، شبها اینقدر طولانی و سنگین نباشند و اضطراب ، مثل مهِ صبحگاهی ، آرامآرام کنار برود. در آنجا ، کابوسها هم تربیت شدهاند؛ بهجای اینکه گلو را بفشارند، دستمان را میگیرند و میگویند:«باید چیزی را در خودت عوض کنی، بیا با هم پیدا کنیمش.» شاید در جهانی دیگر ، ما همین آدمهای حالا نباشیم ، اما چیزی از ما آنجا ادامه پیدا کند؛ شاید فقط یک نگاه، یک حس ، یک دلتنگیِ مبهم که ناگهان میانِ شلوغیِ یک روز ، کسی را مجبور میکند بیدلیل ، به آسمانی که نمیشناسد نگاه کند و حس کند دلش برای کسی تنگ شده که هرگز در این دنیا ندیده است.
شاید در جهانی دیگر، «اگرها» و «ایکاشها» اینقدر روی هم تلنبار نشوند. آدمها یاد گرفته باشند که روی اولین پُلهای لرزانِ دلشان پا بگذارند ، چون فهمیدهاند پلهایی که نگذشتهای ، سالها بعد ، مثل استخوانی شکسته ، وسطِ سینه درد میگیرند. و شاید ، فقط شاید ، در همان جهانِ دیگر است که تو و من ، بدونِ ترس ، بدونِ نقاب ، روبهروی هم مینشینیم؛ نه چیزی برای ثابت کردن داریم و نه زخمی برای پنهان کردن. فقط دو فنجان چای نیمهگرم ، دو دست که روی میز به هم نزدیک میشوند و دو قلب که بعد از هزار بار رفتوآمدِ روحها در جهانهای موازی ، بالاخره همدیگر را پیدا کردهاند.
میدانی...شاید این جهان ، همان «جهان دیگر» باشد اگر یکبار ، فقط یکبار بهجای ترسیدن از زنده بودن ، جرأت کنیم واقعاً زندگی کنیم :)