درود، به پست من خوش اومدین. امروز،میخوایم با نینا آشنا بشیم. البته،بذارین برای آشنایی اولیه،به یک شخصیت معروف اشاره کنم. "اِل،استرنجر تینگز" فصل ۴،قسمت ۵،از این سریال، "پروژهی نینا" نامیده شده. دلیلش چیه؟اِل چه نقطه مشترکی داره؟آیا اِل واقعی بوده؟ خب،امیدوارم بتونم به همهی سوال ها پاسخ بدم! بیاید سفر کنیم به سال ها پیش...
همه چیز،از جنگ جهانی دوم شروع شد. زمانی که نیروهای آلمانی،روسیه رو محاصره کرده بودن. "نینل سر گیوونا کولاگینا"،که توی این پرونده "نینا" خطابش میکنیم،نوجوان ۱۴ ساله ای بود که مثل همه ی همسن و سال هاش مجبور بود با پدر و برادرش به ارتش بپیونده. همه چیز کاملا عادی داشت پیش میرفت،میدونیم که جنگ چطوریه،اما توی اون سال ها و ارتش،حتی سخت تر بود. هوای سرد،غذای کم. و نینا،مسئولیت بیسیم بخش خودش رو به عهده داشت. (در همین اسلاید،بابت کمبود عکس و کیفیت عذر میخوام،چیز زیادی توی تحقیقات من،موجود نبود.)
البته،نینا خیلی هم توی جنگ نموند. یکم بعد گروهبان شد و بعدش هم مجروح شد. خوشبختانه،از زخمش جون سالم به در برد،ازدواج کرد و صاحب یه پسر شد. خب،همین؟! نه!یکم برگردیم عقب...در طی سال های ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰. نینا ادعا میکرد که توانایی ذهنی عجیبی داره.از کجا متوجه این موضوع شد؟ از زبان خودش،مطلب رو بخونیم: "یک روز خیلی عصبانی و ناراحت بودم،داشتم به سمت کمد میرفتم که دیدم پارچ داره تکون میخوره.یهو افتاد و شکست.اما من حتی بهش دست هم نزده بودم و هیچ حرکتی هم اتفاق نیفتاده بود!" ولی...بعد این اتفاق چی شد...؟
همه چیز اطراف نینا عجیب بود. اشیاء خودشون حرکت میکردن،برق اتصالی داشت،درها باز و بسته میشدن. (شما یاد کی افتادین؟) اما دختر پروندهی ما،برخلاف بقیه که این اتفاقات رو گردن "ارواح" میندازن،متوجه شد که خودش توی این ها دست داره و میتونه کنترلشون کنه. البته،پژوهشگرها به ارتباط با ارواح اشاره کردن،کی باور میکنه؟هیچکس. اما...این اتفاقات باز هم ادامه دار بود...
بعدها،توی سال ۱۹۶۴،وقتی نینا توی یه بیمارستان دوران نقاهتش رو میگذروند،وقت زیادی صرف دوختودوز میکرد. اما کارکنان بیمارستان فهمیدن نینا به وسایل دست نمیزنه،و اونا کنارش ظاهر میشن. پزشک ها فرا روانشناس ها رو در جریان قرار دادن و به همین ترتیب،آزمایش ها روی نینا آغاز شد.
دانشمند ها متوجه شدن که نینا،با نوک انگشتانش میتونه رنگ هارو حس کنه و با ذهنش وسایل مورد نیاز رو جابهجا کنه. بنابراین،آزمایش های "سایکو کینزی" شروع شد. از اینجا به بعد،ماجرا تحت پنهانکاری ادامه پیدا کرد و فقط یک سری فیلم ارائه شده. نینا پشت یک میز مینشست،جسم کوچیکی مثل "قوطی کبریت،عقربه قطبنما و یا خودنویس"رو جابهجا میکرد. یکی از اولین دانشمندهایی که به نینا و تواناییش علاقهمند بود،"ادوارد نائوموف"نام داشت. اون با دیدن نینا،یاد کسی به اسم"رزا کوله شوا"افتاد و باعث شد که تحقیقات ادامهدار باشه.
و اما درپایان، بذارید بررسی کنیم که نینا،واقعا قدرتی داشت؟! اون دوران،پر از عجایب و دروغ بود،مخصوصا بین شوروی و آمریکا. آمریکا کمی برتری داشت،بنابراین شوروی به دروغ گفتن"نیاز"داشت. طبیعتا یکی از این روش ها جنگ سرد بود،یعنی همین بزرگنمایی. یکی از این بزرگنمایی ها چی بود؟ "مولدهای پائولیتا" چی هست؟ یه وسیله ی ساده که مخترعش یک فرد روسی بوده.اعتقاد داشته که هرکس با نگاه کردن به این وسیله میتونه جابهجایی جزئی درونش به وجود بیاره و به اصطلاح"قدرت های روانی"ش رو بشناسه. البته این وسیله هیچ تایید علمی ای نگرفته.
سرنوشت نینا در پایان این آزمایش ها به کجا ختم شد؟ خیلی از کشورهای خارجی خواستار انجام آزمایش روی اون شدن اما دولت شوروی قبول نکرد. صادر نکردن اجازه از طرف روس ها برای انجام آزمون های جهانی،باعث بیشتر شدن شک ها شد و همه حدودا مطمئن شدن که این ماجرا دروغی بیش نبوده. "مارتین گاردنر"،نویسنده و محقق علمی،در یک مقاله مفصل این ماجرا رو نقد کرد و درنهایت به این نتیجه رسید که اجسام با آهنربایی در همون نزدیکی جابهجا میشدن و هیچ قدرتی درکار نبود. و در پایان،ما هیچوقت متوجه نخواهیم شد که حقیقت چی بوده!
امیدوارم یه روز منم بتونم نینای دوم بشم
منم همینطور!
انقدر دوست دارم توضیحاتت به زبون خودمونیه نه ادبی😭💘
آدم بهتر میفهمه بخدا😭