سلاممم بر همگی دوستان❤️ بنده پارت جدید گذاشتم زیرا اگر نمی گذاشتم توسط کاربرا به ۷۸۷۵۴۳۶قسمت مساوی تقسیم می شدم...🫣🫣 شوخی کردم به خودتون نگیرین... بریم برا شروع😁
لایکا ۲۰ تا شدددد به همین خاطر پارت جدید گذاشتممم🥳🥳🥳 از اون جایی که مطمئنم همگی تون تا الان نکات رو خوندین میرم به سراغ ناظر... ناظر جان این پست هیچ قانونی رو نقض نکرده و دلیلی برای منتشر شدن نداره و میتونه گوشه کوچکی از اوقات فراغت کاربرای دسته انیمه رو پر کنه❤️🥲 [چون به انیمه مربوطه و درکش برای کارابرای این دسته آسون تره تو دسته انیمه س...🥹✨️] دوست دارم بدونم این پارت چی میشه😅[اصلا هم نمیدونممم😂] خب...بریم برا شرووووع...🛐🛐🛐
پارت چهارم... از زبان چویا❤️🥲:) دیگر صدای قدم زدن نمی آمد.با توجه به این وضع،دازای رهایم کرد و نگاهی به اطراف انداخت.بعد هم رو به من گفت:"تو خوبی؟" منکه با تعجب تند و تند پلک می زدم؛سوالش را نادیده گرفتم و گفتم:"تو مگه نرفته بودی؟اینجا چی کار میکنی؟"دازای لبخند کمرنگی زد و گفت:"خب،با اون وضعی که تو من رو فرستادی نگران شدم و اینجا موندم.البته بیشترش از سر کنجکاوی بود نه نگرانی!..." نه...او همه چی را خراب کرده بود. احتمالا نیکولاس به خاطر او در کتابخانه نماند. با کلافگی گفتم:"خراب کردی...نباید اینجا می موندی!به خاطر جنابعالی نیکولاس از اینجا رفت..." قیافه دازای واقعا شبیه علامت سوال شده بود.تازه یادم افتاد نباید چیزی از نیکولاس می گفتم.این کار باعث می شد مجبور شوم همه جیز را به او بگویم.به همین دلیل سعی کردم موضوع را عوض کنم:"آها...راستی،رییس چی گفت؟" دازای موهای جلوی چشمانم را کنار زد و گفت:"بعدا برات میگم ولی تپ الان باید یه چیزی بهم بگی!نیکولاس دیگه کیه؟!" سرم را عقب کشیدم و مثل یخی در اواسط تابستان آب شدم...نمی دانستم چه بگویم.اگر واقعیت را می گفتم احتمال داشت دیگر نیکولاس را نبینم.اگر هم او را نمی دیدم نمی توانستم از این ماجرای عجیب و مسخره،سر در بیاورم.پس از جواب دادن تفره رفتم:"آممم...حالا ولش کن!به نظرت..." دازای وسط حرفم پرید:"جواب بده آقای ناکاهارا!" صورتس حالتی جدی داشت و دیگر با آن لقب های مسخره صدایم نمی زد.
از آن جایی که نمی خواستم دروغ بگویم،سرم را پایین انداختم و با مظلوم نمایی مصنوعی گفتم:"میشه درباره اش حرف نزنیم؟" انتظار داشتم نقش یک دوست خوب را ایفا کند و بگوید درک می کنم.اما دازای که بی معرفت تر از این حرف ها بود با شیطنت گفت:"اگه درباره اش حرف بزنم،این سگ کوچولو گازم می گیره؟!" طوری عصبانی شدم که تمام بدنم تیر کشید... پس مشتم را روانه صورتش کردم ولی دازای جا خالی داد و گفت:"تلاش بی خود نکن!چند بار بهت بگم من تمام حرکاتت رو بلدم؟" من در حالی که هنوز برق خشم غضب در چشمانم می درخشید،گفتم:"که اینطور...پس باید این یکی رو هم بلد باشی!" بعد به سمتش هجوم بردم و با فن ها و ضربات سنگین امانش ندادم. با این حال،هیچ کدامشان جواب ندادند. این مبارزه ادامه داشت تا اینکه دازای از نردبانی بالا رفت. از آن پایین داد زدم:"آهای!برای چی رفتی بالا؟" او هم از آن بالا برایم زبان در آورد.لبخند تیزی زدم و گفتم:"هه...پرتت کنم پایین؟" او هم با بیخیالی جواب داد:"احتیاجی نیست تو پرتم کنی!" و بعد نمی دانم چرا یک دفعه تصمیم گرفت از نردبان پایین بپرد. درست است دوست داشتم از صحنه روزگار محو شود،اما این طوری که نه! دازای واقعا پایین پرید و دقیقا جلوی چشم های من به زمین افتاد و از درد گفت:"آی!" خیالم راحت شد... اگر می توانست صحبت کند ،صدمه زیاد جدی نبود.رفتم و کنارش زانو زدم تا ببینم حال و روزش چطور است. ولی بدانید که این بدین معنا نبود که نگرانش شدم! وقتی نشستم،دازای کم کم و آرام آرام،چشمانش را بست. تکان تکانش دادم:"دازای؟زنده ای پسر؟!چرا جواب نمیدی؟" دازای یک دفعه چشمانش را باز کرد و داد زد:"غافلگیری!" بعد هم سر جایش نشست و با لبخندی به پهنای صورتش ادامه داد: "همش برای ترسوندنت بود!از همون اول نفهمیدی؟" راستی راستی که عقلش را از دست داده بود... من هم بینی ام را الکی بالا کشیدم که یعنی واقعا از دستش ناراحت شدم. سپس گفتم:"اگه از وسط نصف می شدی،بهتربود!"
دازای با پوزخند گفت:"آره...برات بهتر بود!بهتر از اینکه با نگرانیت داد بزنی من بهترین بهترین دوستتم!" اخم کردم."من کی گفتم تو بهترین دوستمی؟اصلا گفتم تو دوستمی؟" دازای دستش را با حالت نمایشی روی قلبش گذاشت و گفت:"همین چند دقیقه پیش!" برایش چشم غره رفتم. او هم اهمیتی نداد و به جایش گفت:"دیگه نمی ذارم بیای کتابخونه اینجا...خیلی بدتر شدی." "چی؟" "آخهداشتی با خودت حرف می زدی!" "ولی...من که تنها نبودم!نیکولاس هم اونجا بود!" "هی میگه نیکولاس!هیچ کس تو کتابخونه نبود.من هیچی نشنیدم!" شوکه شدم... یعنی واقعا کسی آن جا نبود؟ یعنی من با خودم حرف می زدم؟ جدا داشتم د...ی...و...ا...ن...ه می شدم؟ نه...غیر ممکنه! پرسیدم:"پس چرا من رو از راهرو بیرون کشیدی؟" دازای هم بانداژ روی چشمش را مرتب کرد و گفت:"چون اگه واقعا کسی اونجا بود، یک عددهویج کوچولو رو له نکنه...اما بعدش که نگاه کردم فهمیدم از همون اول کسی اونجا نبوده." سرم را میان دست هایم گرفتم. واقعا گیج شده بودم... معنای این اتفاقات چه بود؟ دازای همین که متوجه همهمه ذهنم شد،دستم را گرفت و گفت:"پاشو بریم...می خوام ببرمت یه جایی." وقتی مسیر زیادی را طی کردیم،به پله هایی رسیدیم که رو به بالا و به نظر من پله های پشت بام بودند. آهههههه...باز هم پله؟! باز هم مثل دفعه قبل،نپرسیدم کجا می رویم. حس می کردم جای بدی نیست ولی با این حال درباره ی پله ها به دازای اعتماد نداشتم.دفعه قبل که... تا خواستم به بقیه اش فکر کنم،رسیده بودیم. و باز هم در... صورتم را مچاله کردم و با ناله گفتم:"نه..." و در ادامه،در را چپ چپ نگاه کردم و گفتم:"حالا مجبوریم بریم تو؟" دازای با آرامش قشنگی گفت:"نگران نباش.فکر نمی کنم این دفعه اتفاقی بیفته..." و بعد خودش در را باز کرد... بی اختیار گفتم:"چقدر...قشنگه!" صحنه ی خیلی زیبایی بود. سرم را کمی بالا گرفتم. ماه کامل در قلب آسمان می درخشید و نور نقره فامش را بر سراسر پشت بام پخش کرده بود. در کنار همه این ها،نسیم خنکی می وزید و چند کرم شب تاب کوچک روی آسمان پرواز می کردند. دازای به سمت موکتی که از قبل روی زمین پهن کرده بود رفت و مرا صدا زد. همیشه همین طور بود... فرقی نمی کرد کجا باشیم.روی پشت بام،سر ماموریت، کتابخانه یا هر جای دیگری... همیشه،همه چیز را می دانست...
وقتی هر دو نشستیم،دازای گفت:" اینجا خیلی قشنگ و دنجه...مگه نه؟" در حالی که به خاطر کرم شب تاب کوچک روی سرم لبخند می زدم، جواب دادم:"آره..." دازای با آرنجش به پهلویم سقلمه زد."حالا دیگه بقیه دوستات باید تو خواب دنبالت بگردن!می دونی چرا؟ چون تو تمام مدت پیش منی!" دازای با لحن خودبینانه ی خنده داری اضافه کرد:"البته،این به خاطر اینه که من محشر ترین دوست جهانم و تو با من خیلی بهت خوش می گذره!" با بی حوصلگی گفتم:"چی واسه خودت میگی؟" دازای پشت سر هم گفت:"اعتراف کن!اعتراف کن!اعتراف کن!" عصبی شدم:"حالا که اینطوریه میرم اون طرف بشینم!" و از او فاصله گرفتم و کمی دورتر نشستم.دازای هم نگاهی به من انداخت ، کمی نزدیک شد و درست کنارم نشست. بعد هم با قیافه ماتم زده گفت:"باشه آقای بی جنبه!اصلا حقیقت که نیازی به اعتراف نداره!" لبخندی زدم و گفتم:"خوبه خودت می دونی آقای با جنبه!" دازای سرش را چرخاند و با تعجب نگاهم کرد.باورس نمی شد به این راحتی بتواند از من اعتراف بگیرد... _____________________________ فردای آن روز،چشمانم را به زور باز کردم. پرتو های نور خورشید که از پنجره رد شده و مانند ستون های طلایی رنگ برافراشته بودند،باهمه ی زیبایشان چشمان اقیانوسی ام را اذیت می کردند. پلک هایم را به هم فشردم. از آن جایی که دیشب تا دیر وقت با دازای روی پشت بام بودم،هنوز خوابم می آمد. سر جایم نشستم و خمیازه ای کشیدم و بعد از کشیدن پرده و خاموش کردن آلارم تلفنم،دوباره سرم را در بالشت نرم و دوست داشتنی ام فرو بردم. همین که پلک هایم سنگین می شدند،کسی با داد و بیدادش دوباره خواب را از سرم پراند."پاشو چویا! وقت بیدار شدنه کوتوله ی سیندرلا!" دازای بود.با صدایی که به زور در می آمد، گفتم:"اون سفید برفی بود نه سیندرلا..." آهههه...این پسر خواب نداشت؟ دازای پتو را از رویم کشید.سرما تا استخوان مغزم نفوذ کرد. در حالی که می لرزیدم،دازای با نشاط غیر عادی ای گفت:"این قدر خواب آلو نباش؛بیدار شو دیگه!" و سپس روی لبه ی تخت نشست. تازه یاد چیزی افتادم و باترس عقب عقب رفتم و گفتم:"وایسا ببینم! چطوری اومدی تو خونه؟در ها که بسته بودن!" دازای لبخند وسیعی زد و گفت:"پنجره ها که بسته نبودن!" راست می گفت.دیروز ،فراموش کرده بودم پنجره ها را ببندم. دازای روبه صورتم فوت کرد تا موهای نامرتبم کمی منظم شوند؛ولی حتی با اینکه این کارش هیچ تاثیری نداشت بلند شد و از در بیرون رفت. بعد هم از آن بیرون داد زد:"آماده شو!من بیرون منتظرتم!"
آه کشیدم... خدا به یخچال خانه ام رحم کند! من هم بالاخره مجبور شدم بیدار شوم،دستی به سر و رویم بکشم،لباس بپوشم و غذا بخورم. بعد از انجام همه ی این ها، با دازای به سمت محل کارمان راه افتادیم... وقتی هم رسیدیم راه من و دازای از هم جدا شد. او را نمی دانستم ولی من به دفتر رییس رفتم. تا رسیدن به آن جا،مجبور شدم برای خیلی ها که قبلا با آن ها صمیمی تر برخورد می کردم،سرتکان بدهم و این طوری سلام کنم. به نظرم این کار خیلی رسمی و حوصله سربر بود. دوست داشتم مثل آن وقت ها با چندتا از مدیران اجرایی،رهبران زیرگروه ها و رییس دور هم جمع می شدیم ولی متاسفانه،این اواخر اوضاع م...ا...ف...ی...ا زیاد خوب نبود که فرصت داشته باشند در مهمانی شرکت کنند.من هم که... داشتم به این موضوع فکر می کردم که به دفتر رییس رسیدم. خدمتگزاران در را باز کردند. رییس موری که روی صندلی اش نشسته بود،گفت:"سلام چویا-کون... بیا داخل." وارد شدم و سلام دادم.ولی رییس بی هیچ مقدمه ای شروع کرد به حرف زدن:"شنیدم که ظاهرا این اواخر حالت خوب نبوده...بنابراین میخوام یه مرخصی طولانی بهت بدم." لبم را گزیدم و طوری که رییس نشنود زیرلب گفتم:"مطمئنم این اطلاع رسانی کار دازایه...به حسابش میرسم!" بعد هم روبه رییس گفتم:"من خوبم رییس...مطمئن باشین!" رییس از روی صندلی بلند شد و به طرف پنجره تمام قد پشت میزش رفت."من که این طور فکر نمی کنم.به نظرم این تعطیلات می تونه خیلی مفید باشه..." با بی میلی گفتم:"چشم قربان.ولی من..." رییس همان طور که از پشت پنجره شهر را تماشا می کرد و پشت به من بود،وسط حرفم پرید:"ولی نیار.گفتم که این برات خوبه." نمی دانم.شاید منطقی اش این بود که دستور رییس را عملی کنم. بعد،رییس شروع کرد بع یک سخنرانی درباره اینکه این مرخصی واقعا برای من خوب است. من هم چون همان لحظه اول متوجه شده بودم،حوصله ام سر رفت و همین طور از سر بی حوصلگی کفش هایم را نگاه کردم. ناگهان تکه کاغذی را روی زمین دیدم. وای نه...دوباره؟ ولی شاید هم به الیس تعلق داشت چون او کمی آن طرف در حال نقاشی کشیدن بود. خم شدم و کاغذ را برداشتم و باز کردم:"با این کاری که کردی احتمالا دیگه هیچوقت دوست مزاحمت رو نبینی!..." کاغذ را جدی نگرفتم. همیشه همه تهدید هایش پوچ و تو خالی بود. وقتی از دفتر رییس بیرون آمدم،هنوز چند قدم بیشتر از آن جا دور نشده بودم که به سرم زد به دازای زنگ بزنم و تلافی آن اطلاع رسانی بی خود را سرش در بیاورم،ولی تلفن به سرعت روی پیغام گیر رفت.کمی نگران شدم. آن کاغذ...نه! باید دوباره زنگ بزنم! چند بار دیگر زنگ زدم ولی جواب نداد...
خب قشنگا... این پارت هم تموم شد❤️✨️✨️✨️ امیدوارم خوشتون اومده باشه🫂✨️ باید یه عذر خواهی هم بابت وقفه ی طولانیم بکنم و معذرت بخوام از تمام عزیزانی که در راه منتظر ماندن برای پارت جدید جان دادن😅😅😅 ناظر خوشگل... می ذاری بچه های دسته انیمه هم این داستان رو بخونن؟🥹🥹🥹 [یه خورده دازای نسخه مانگا ببیننن...👆🏻👆🏻]
نظرات بازدیدکنندگان (0)