۲۱-۱۷ بیرون خانه، آن طرف دوتا دری که باز است، جنی ایستاده و افسار های نقرهای پنج اسب خال خالی را توی دست گرفته. یال اسب ها عجیب است، احتمالا با گره های جادویی بافته شده. یاد گره موهایم ایافتم به شباهتشان فکر می کنم. مدوک به من و ترین میگوید:«هر دوتاتون خوشگل شدین».توی صدایش گرمایی حس میکنم که خیلی کم بروز می دهد. به پله ها خیره می شود.«خواهرتون داره میآد؟» به دروغ میگویم:«نمیدونم ویوی کجاست»
دروغ گفتن توی خانه مدوک کار راحتی است. میتوانم کل روز دروغ بگویم و کسی مچم را نگیرد.«حتما فراموش کرده»انکار مدوک ناامید شده، اما تعجب نکرده. بیرون میرود تا به جنی که افسار هارا نگه داشته، چیزی بگوید. همان لحظه سر و کلهی یکی از جاسوس هایش پیدا می شود. موجودی چروکیده که دماغی شبیه هویج دارد و قوزی که از سرش بالاتر است، زنک یاد داشتی دست مدوک میگذارد و با چالاکی عجیبی می زند به چاک.
اوریانا به دقت مارا ورنداز می کند، طوری که انگار انتظار دارد اشتباهی توی ظاهرمان پیدا کند. میگوید:«امشب مراقب باشین. بهم قول بدین که نه چیزی میخورین، نه چیزی می نوشین و نه می رقصین.» به او یادآوری می کنم که:«ما قبلا هم رفتیم دربار.»-شاید فکر کنین نمک برای محافطتون کافیه، اما شما بچه ها فراموش کارین. بهتره اصلا نیایین. چون وقتی رقص شروع بشه، شما موجودات فانی تا لحظه م*گ می رقصین، مگه اینکه یکی جلوتون رو بگیره. سرم را پایین می اندازم و چیزی نمی گویم. ما فراموش کار نیستیم.
مدوک هفت سال پیش با این زن ازدواج کرد و خیلی زود بچه دار شدند، یک پسر زار و نزار به اسم اوک، که روی سرش شاخ های کوچک و بامزهای داشت. همیشه معلوم بود که اوریانا بخاطر مدوک با من و ترین کنار می آید. مارا مثل سگ های تازی محبوب شوهرش می بیند؛ سگ های وحشی تربیت نشدهای که هر لحظه ممکن است به صاحبشان حمله کنند. اوک مارا خواهر های خودش می داند و انگار همین باعث نگرانی اوریانا می شود، ولی ما هرگز کاری نمیکنیم که مشکلی برای اوک به وجود بیاید.اوریانا می گوید:«شما تحت حفاظت مدوک هستین و اون نظر مساعد پادشاه بزرگ رو جلب کرده. نمی خوام مدوک بخاطر اشتباه شما دونفر، شرمنده بشه.»
بعد از اینکه سخنرانیاش تمام می شود، به طرف اسب ها می رود. یکی از اسب ها خُرخُر می کند و با سمش به زمین می کوبد. من و ترین نگاهی ردوبدل میکنیم و دنبالش می رویم. مدوک روی بزرگ ترین اسب پریان نشسته، موجود خارقالعادهای که زیر یک چشمش رد زخم دارد. سوراخ های دماغش با بی قراری باز و بسته می شوند و بی تابانه یالش را توی هوا تکان میدهد. من روی یک اسب سبز رنگپریده که دندان های تیز دارد و بوی باتلاق می دهد، مینشینم. ترین اسبی معمولی را انتخاب می کند و با پاشنه هایش ضربه ای به پهلوهایش می زند. اسبش مثل برق راه می افتد و من و اسبم دنبالشان می رویم و در سیاهی شب غرق می شوی.
[فصل سه]پریها شبها بیدارند، من هم مثل آنها شدهام. وقتی سایه ها بلند می شوند، بر میخیزیم و پیش از طلوع آفتاب به رختخواب می رویم. درست بعد از نیمه شب است که به تپه بزرگ در قصر الفهیم می رسیم. برای ورود، باید از بین درختان خار و بلوط بگذریم و مستقیم به سمت دیوار سنگیه ساختمانی متروکه برویم. این مار را صدها بار کردهام، اما باز هم می ترسم. خودم را سفت میگیرم، افسار را محکم می چسبم و چشمانم را تنگ می کنم. چشم که باز میکنم، روی تپهام. روی خاک متراکم قدم میگذاریم و از غاری عبور می کنیم که ستون هایی از جنس ریشه دارد.
جماعت انبوهی اینجا جمع شدهاند که از جلوی درِ ورودی تا اتاق شاه که جشن در آن برگزار می شود، پخش شدهاند، شیطونک های دماغ دراز که بال های تکهتکه دارند، بانوان سبز پوست که لباس های بلند پوشیدهاند و اجنهای که پایین لباس بانوان سبز پوش را گرفتهاند، دیو های بازیگوش، روبهکان خندان، پسری که نقاب جغد زده و تلی طلایی روی سر دارد. پیرزنی که کلاغ ها روی شانهاش در رفت و آمدند، گروهی از دختران که روی موهایشان رز وحشی زدهاند، پسری که بدنش از جنس پوست درخت است و دور گردنش پر دارد و گروهی از شوالیهها که همگی لباس رزم سبز پوشیدهاند. قبلا همهشان را دیدهام و با بعضی هایشان حرف زدهام، اما الان نمی توانم ازشان چشم بردارم.
هرگز از این شکوه جلال سیر نمی شوم. شاید اوریانا حق دارد نگران باشد که بخاطر بی احتیاطی گرفتار شویم یا مسحور شویم و فراموش کنیم که باید مراقب باشیم. میدانم چرا آدم ها تسلیم کابوس زیبای دربار می شوند و خودخواسته در آن غرق می شوند. میدانم نباید اینقدر دوستش داشته باشم. من از دنیای فانی دزدیده شدهام و پدر و مادرم به قتل رسیدهاند. ولی باز هم دوستش دارم. مدوک از اسب پیاده می شود. اوریانا و ترین هم پیاده شدهاند و اسب را به مهنر سپردهاند. منتظرم هستند. مدوک جوری انگشتش را دراز می کند که انکار قصد دارد به من کمک کند، اما خودم از زین پایین می آیم. دمپایی های چرمیام شپلق روی زمین میخورند. دوست دارم به چشم او، یک شوالیه بنظر برسم.
اوریانا جلو می آید تا احتمالا تمام کارهایی را که نباید بکنیم، به من و ترین گوشزد کند،اما این فرصت را به او نمی دهیم. دستم را دور ترین حلقه می کنم و با عجله می روم داخل. اتاق مملو از بوی رزماری و گیاهان درهم کوبیده است. از پشت سرمان صدای قدم های محکم مدوک را می شنوم. می دانم کجا بروم. اولین کار در دربار، ادای احترام به پادشاه است. پادشاه بزرگ، الدرد، که عبای طوسی حکومتی پوشیده، روی تخت نشسته و تاجی سنگین از برگ های زرین بلوط،موهای کم پشت مجعد و طلاییاش را نگه داشته. وقتی تعظیم می کنیم،او با انگشت های گردش سرمان را نوازش می کند. دستانش پر از انگشترند. بلند می شویم.
مادر بزرگش، ملکه ماب، از کاخ گرین بریر بود. قبل از اینکه بتواند با کمک همسر شاخ دار و سربازان گوزنسوارش بر سرزمین پریان غلبه کند، از پریان کناره می گرفت. به خاطر او هر شش وارث الدرد ویژگی های حیوانی دارند که در دنیای پریان دور از انتظار نیست، اما درمیان نجیب زادگان دربار غیر طبیعی است. بزرگ ترین شاهزاده، بالکین و برادر جوان ترش، دین، کنارهم ایستادهاند و از فنجان های چوبی که نوار های نقرهای،دارند نوشیدنی میخورند. دین لنگی به پا دارد که تا سر زانوهایش می رسد و سم های گوزنیاش را به نمایش می گذارد. بالکین پالتوی صخیم موردعلاقهاش را که یقهای از خز خرس دارد، پوشیده. روی بند انگشتانش تیغ دارد و این تیغ ها که تا زیر دست پیراهنش می رسد، بازوانش را برجسته کرده و وقتی او و دین مدوک را کنار می زنند، به وضوح دیده می شود.
اوریانا به آنها تعظیم می کند. دین و بالکین کنار هم ایستادهاند، اما آنقدر با همدیگر و با خواهرشان، الووین، اختلاف دارند که دربار به سه حوزهی نفوذ تبدیل شده. این سه حوزه همواره در بحث و نزاع است. شاهزاده بالکین فرزند اول و همراهانش گروه گراکل هستند. این گروه مخصوص خوش گذرانی است و کارش این است که هرچیزی را که بر سر راه باشد، مسخره کند. گروه گراکل بیش از حد نوشیدهاند و آنقدر از پودر های سمی و شادی آورد خوردهاند که بی حال و بیمار شدهاند. این سرکش ترین گروه است. البته شاهزاده هنگام صحبت با من بسیار باوقار و متین رفتار می کند.
شاهدخت الووین دومین فرزند پادشاه و همراهانش، گروه لارکس را تشکیل دادهاند. آنها بیشتر از هرچیزی به هنر اهمیت می دهند. برخی از موجودات فانی به گروهش علاقه نشان می دهند. از آنجایی که در عود نوازی یا سخنوری مهارتی ندارم،هیچ شانسی در پیوستن به این گروه نخواهم داشت. شاهزاده دین سومین فرزند پادشاه، گروه فالکونهارا دارد. او به شوالیه ها، جنگ آوران و سران رزم آرا علاقه دارد. مدوک به وضوح به این دسته تعلق دارد. آنها دربارهی افتخار حرف می زنند، اما چیزی که برایشان اهمیت دارد قدرت است. من مهارت شمشیرزنی و دانش جنگ آوری دارم. فقط دنبال فرصتی هستم که نشانش دهم. مدوک می گوید:«برین از خودتون پذیرایی کنین»من و ترین به شاهزاده ها نگاه می کنیم و به سمت جماعت می رویم.
وایییییی خیلی خوب بود 🥰☺
این کتاب مورد علاقمه ☺(*^^*)
منم
و منی که اول به خاطر تو رفتم پادشاه پریان رو خوندم و الان بسیاررر ازت سپاسگذارممم(ولی عجب چیزی بود میخوای اینا رو چجوری بنویسی؟؟؟)
وای فداتشم چقدرم ذوق کردم🎀🎀🎀🎀
به سختی
بلهههه
😂تلاش گزینه خوبی است