ᴛʜᴇ ᴘʀᴏᴍ ǫᴜᴇᴇɴ
لوکا برای رفتن به کالج آماده می شود، بهترین لباس خود را می پوشد و عطر گران قیمت پدر خود را که چندین بار به دلیل استفاده کردن از آن کت*ک خورده بود را می زند. به موهای ژولیده مشکی اش نگاهی می اندازد و بر خلاف میلش آن ها را مرتب می کند. امروز برای او، یا بهتر است بگوییم برای تمام دانشجو های کالج وستادور روز بزرگی است. جشن پرام، جشنی که در آن ملکه خود را برگزیده و با رقصی که پا به پای هم در آغوش یکدیگر انجام می دهند ضیافت را تکمیل می کنند. در حالیکه زیر لب آهنگ محبوبش را زمزمه می کند به سوی مدرسه به راه می افتد؛ طبق عادت همیشگی اش به گوشه ای پناه می برد و با چشمانش گروه دختران را دنبال می کند. او نباید برای رویارویی با آن ها مشکل چندانی داشته باشد؛ زیرا مادرش دائم به او یادآوری می کند که لوکا، پسری جذاب است و مادر بهتر می داند. او می داند که اگر دختری را برای پرام انتخاب نکند، دوباره توسط پدرش کتک میخورد. گویی او عرضه انجام کاری را ندارد. مدت هاست که دختری چشمش را گرفته است؛ سلستین، دانشجوی عکاسی و دختر محبوب مدرسه. او در کنار کاپیتان تیم فوتبال ایستاده است و با او گپ میزند و دوستانش دور آن دو را احاطه کرده اند. سلستین مانند همیشه بسیار دوست داشتنی به نظر می رسد و ضربان قلب لوکا با دیدن او، به اوج خود می رسد. تصمیم خود را می گیرد و راه خود را از میان جمعیت باز می کند. سلستین، متوجه حضور او می شود و با کنجکاوی به او نگاهی می اندازد و لوکا احساس می کند صورتش کمی برافروخته شده است. - سلستین... درسته؟ ممکنه افتخار بدی و... ملکه پرام من باشی؟
سلستین چند ثانیه سکوت می کند، به او زل می زند و لبخندی بر لبانش نقش می بندد. + من؟ ملکه پرام تو؟ می خندد و فاصله اش را با لوکا کمتر می کند و تا جایی که می تواند به او نزدیک می شود. قبل از آنکه لوکا عکس العملی نشان بدهد سلستین روی نوک انگشتانش می ایستد تا بتواند با او هم تراز شود و جوری که دیگران نیز بشنوند در گوش او زمزمه می کند : + ترجیح میدم بمیرم تا با تو به پرام بیام. لوکا خشکش می زند، نمی داند چه جوابی بدهد و تنها کریستین را نگاه می کند که با لبخندی تمسخر آمیز به سمت کاپیتان تیم فوتبال بر میگردد. سیلی از خنده از میان دانش آموزان ناگهان جاری می شود و او احساس می کند که بار دیگر صورتش برافروخته شده است. در همان زمان است که متوجه می شود این چه معنایی دارد. اگر سلستین درخواستش را رد میکند، دیگر برایش اهمیتی ندارد...
روز به آرامی سپری می شود. سلستین طبق معمول از سوژه های مختلف عکاسی می کند، با کاپیتان تیم فوتبال که اکنون همراه او در جشن محسوب می شود گپ می زند و در نهایت به کلاس رقص می رود، فارغ از آنکه شخصی در سایه تک تک رفتار های او را زیر نظر دارد. زمان تمرین رقص رسیده است. سلستین بی نهایت زیبا می رقصد، پاهایش با بدنش هماهنگ است و بی هیچ عیب و نقصی رقص را تکمیل می کند. پس از رقصی طولانی هوفی می کشد، موهایش را مرتب می کند و به سمت رختکن می رود تا لباس هایش را تعویض کند. پس از دقایقی انتظار، سلستین از رختکن بیرون می آید. مشغول صحبت کردن با تلفن همراهش است که ناگهان درد وحشتناکی را در سرش حس میکند. + این چه کوفتی... چشمانش سیاهی می روند و آخرین چهره ای که می بیند، چهره لوکا است که با لبخند محوی و چوب بیسبال کهنه ای در دست به او خیره شده است و زیر لب با خود زمزمه می کند : - سلستین، باید از بین برود...
لوکا به بدن نیمه جان رو به رویش نگاه می کند. سپس به آرامی او را همانند عروسی بلند می کند و به سمت خروجی مخفی مدرسه می رود که تنها خود از آنکه خبر دارد. در حالیکه سلستین را در آغوشش محکم نگه داشته است، به سمت خانه به راه می افتد. از پنجره نگاهی به داخل خانه می اندازد. پدرش را می بیند که بر روی کاناپه به خواب رفته است و مادرش در هیچ کجای خانه دیده نمی شود. گویی مانند همیشه به نزدیکترین ک*لاب محله رفته است. سری تکان می دهد و به آرامی وارد خانه می شود؛ همانطور که بازوهایش دور سلستین حلقه شده است پله ها را به آرامی طی می کند که مبادا پدرش بیدار شود. به درون اتاقش قدم برمیدارد و سلستین را روی تختش می گذارد. اتاق را ترک می کند و اندکی بعد با چا*قوی آشپزخونه باز می گردد. تنها ضربه ای به سینه سلستین برای او کافی بود تا عذاب روحی اش را تسکین دهد و به مقدار کافی خو*ن بدست بیاورد. هنوز هم می تواند او را برای جشن به مدرسه ببرد، اما همکلاسی هایش او را درک نمی کنند.
به دستانش که اکنون از خو*ن او آغشته است نگاه میکند. انگشت شصتش را بالا می آورد و بر روی لباس سلستین حرکت میدهد. رژ لبی از جنس خ*ون با لب هایش آمیخته می شود. کمی به او نگاه میکند و سپس بازویش را دور بدن سلستین حلقه می کند، دستش را بر روی شانه اش میگذارد. او را به نرمی بلند می کند و وزنش را روی خودش می اندازد. موزیک مورد علاقه اش را پلی می کند و در سکوت با ضربان آهنگ هماهنگ می شود. رقصی در کمال آرامش و به دور از حاشیه. سلستین اعتراضی نمی کند هنگامی که لوکا سهوا پایش را لگد می کند. او، اعتراضی نمی کند هنگامی که اشک های لوکا صورتش را خیس می کنند. او آغوش م*رگ را پذیرفته است و تنها سکوت می کند هنگامی که لوکا با انداختن او در آتش می گرید.
نگین فقط منم که به واکنش لوکا حق میدم
پستاتون عالیه عاشق تک تکشونم😭😭😭😭
لطف دارید.