سلام به همگی👋🏻✨ لونا براتون داستان اورده خوشحال میشه بخونیدش! [داستان مربوط به انیمه و برای علاقه مندان به انیمه س❤]
نکات مهم قبل خوندن: ✅️موضوع این داستان فانتزی.انیمه.ماجراجوییه و مناسب همگانه اما اگر نسبت به مربوط شدن به بانگو و انیمه و سوکوکو حساسید و بدتون میاد میتونید نخونین[پیشنهاد من به بچه های دسته انیمه س چرا چون مربوط به انیمه میشه...❤️] . ✅️اگر بد بود و ادبیات درستی نداشت من رو ببخشید نویسندگی فقط علاقه ی منه و من هیچ تخصص خاصی توش ندارم... ✅️این داستان تخیلی و نوشته بنده ست و هیچ کدام از شخصیت ها،اماکن،اسامی و رویدادها حقیقت ندارند. ✅️خطاب به ناظر:در آخر بگم که ناظر عزیز این پست دلیلی برای منتشر نشدن نداره و میتونه به پر شدن گوشه ی کوچیکی از اوقات فراغت کاربرا کمک کنه و در ضمن که هیچ کدوم از قوانین رو نقض نکرده... بریم برای شروووع🛐🛐🛐
پارت اول🥲❤️ از زبان چویا..:) [اینم بگم که این ۱۶-۱۷ سالگی سوکوکوعه] هرچه سریع تر غرق می شدم...هرثانیه با سرعت و قدرت بیشتر... لمس قطرات آب،تنها چیزی بود که روی پوستم احساس می کردم و هرچه بیشتر پیش می رفت نفس کشیدن برایم سخت تر می شد... در ذهنم مانند تلاطم موج های دریا همهمه ای برپا بود:"یعنی واقعا دارم غرق میشم؟!جالبه..." به قعر دریا نزدیک می شدم که ناگهان دستی آشنا مرا از میان آن همه آشوب بیرون کشید... چشم باز کردم...تنها نبودم و حتی داشتم تند و تند می دویدم!... من بودم و پژواک صدای قدم هایمان و سرمای راهرو... همچنین به همراه... دازای؟! دستم را از قفل دستانمان بیرون کشیدم."تو وسط دریا چی کار می کنی؟"با تعجب به چشمانم خیره شد."دریا؟!حالت خوبه چویا؟" "اینجا دریا بود..." بعد از نجوا کردن این حرف ، به آرامی سر چرخاندم و دور و برم را وارسی کردم... رقص نور بازتاب شده از پنجره های رنگی، ستون های بلند و راهروی طولانی تنها چیزهایی بودند که می شد دید... ما در راهروی یکی از طبقات ساختمان ما..ف..یا بودیم... با سردرگمی سرم را پایین انداختم."ولی من که داشتم تو دریا غرق می شدم!" اما لحظه ای بعد حالت چهره م تغییر کرد."اه!لع..نتی! من تو دریا نیستم!" دازای چند لحظه با تعجب زیاد به من زل زد ولی کمی بعد تمام راهرو از صدای خنده ش پر شد.
هه هه هه! ناکاهارا چویا دلش می خواست تو آب غرق شه!می خوای سرتو به باد بدی پسر؟"چشمانم را تنگ کردم و جواب دادم:"نه خیر!" نمی دانستم چطور بگویم که بودن در دریا چه حس خوبی داشت...گفتنش سخت بود.با این حال مطمئن بودم او درک می کند زیرا که او خود... صدای دازای رشته افکارم را پاره کرد."یه ایده دارم!نظرت چیه باهم سربه نیست شیم؟!عالی نیست؟..." او همان طور که دوباره دستانم را گرفته بود با قیافه ذوق زده نگاهم می کرد.با کلافگی به چشمان براق و پر شور و شوقش نگاهی انداختم و گفتم:" نع!...افتضاحه! این قدر مسخره بازی در نیار!" دازای پوزخندی زد و گفت:"هه...مطمئنی افتضاحه؟مگه تا همین چند دقیقه پیش نمی خواستی غرق شی؟" بعد هم با یک لبخند بزرگ ادامه داد:"ماهم میریم دریا!...اونم باهم!" غرغر کردم:" دست بردار!حالا یه چی گفتم!" واقعا روی اعصابم بود...دازای قیافه ی مظلومی به خودش گرفت."بیخیال!فقط یه سر به نیستی کوچولوعه چویا!...مثل خودت!" اما قبل از اینکه بتوانم مشتم را در حلقش فرو کنم گفت:"آها!داشت یادم می رفت!بیا بریم..."و بعد دوباره دستم را گرفت و دوید.
چیزی نپرسیدم...اصلا حوصله ش را نداشتم. راستش امروز کاملا بهم ریخته بودم... ___________________________ کمی بعد به زیرزمین رسیدیم.انتهای فضای زیرزمین،دری آجری بود که تابه حال آن را ندیده بودم.از ظاهرش معلوم بود خیلی قدیمی ست.دازای به در اشاره کرد."زحمتشو میکشی؟" با جاذبه به راحتی در را باز کردم... قیافه ام واقعا گیج و سردرگم بود. پشت در پله های نمناک و سیاهی بودند که به اعماق زمین منتهی می شدند.به پله ها خیره شدم و گفتم:"وای پسر!این دیگه چیه؟..." آن جا به حدی تاریک بود که بیشتر ازچهار قدمی ام را نمی دیدم.دازای همین که قیافه سردرگمم را دید با خنده گفت:"نترس!فقط یه غافلگیری کوچیکه!" دست به سینه شدم."من نترسیدم! بی خود شر و بر نباف!" دازای اهمیتی نداد و دست هایش را روبه پله ها تکان داد."بفرما!" گفتم:"چی؟ بریم پایین؟" او ناله کرد:"آره دیگهههه..." قدم قدم از پله ها پایین رفتیم و مراقب بودیم کله پا نشویم.البته من باید اعتراف کنم مراقب روح هم بودم!... در میانه راه، دازای نزدیک شد و دستش را به آرامی در دستانم قفل کرد. لمس دستانش،باعث گرمای عجیبی را در سرتاسر وجودم حس کنم. خیلی سریع،سرخ شدم ولی خداروشکر همه جا تاریک بود... یکمرتبه دستم را بیرون کشیدم.انگار مغزم تازه متوجه شده بود کسی که با صمیمیت دستانش را می فشارد دازای است. فریاد زدم:"هی!برا چی دستمو می گیری؟" در تاریکی تصویر محو صورتش را می دیدم که از حرفم خوشس نیامده بود و زمزمه می کرد:"این قدر ضد حال نباش!این فقط به این خاطر بود که شنیدم سگا از تاریکی می ترسن!..." ولی همین که می خواستم اورا بزنم به دری چوبی رسیدیم...
نه!...چرا امروز زمین و زمان مانع این می شوند که او را بزنم؟ از آن جایی در خاکی بود دازای سطح رویش را فوت کرد و تمام خاک روی در نصیب چشمان من شد. درحال که تار می دیدم و چشمانم را می مالیدم ،غرغر کردم:" فقط بزار درست و حسابی ببینم!اون موقع..." دازای دوید وسط حرفم."نه...الان وقتش نیست!تو باید در رو باز کنی!" چشمانم که بهترشد نگاهش کردم. او با لبخندی کشاد و چشمانی منتظر به من چشم دوخته بود. لبخند زدم... اگر غافل گیری اش درست و حسابی باشد روزم بیش از این خراب نمی شود.پس... دستگیره ی طلایی در را کشیدم و در را باز کردم... از تعجب آن چه دیدم سرجایم میخکوب شدم... تمام بدنم خشک شده بود... کم کم زبان باز کردم:" وای...این دیگه چه جور غافل گیری ایه؟مگه اینجا همچین چیزیم داره؟" چیزی که روبه رویم بود کتابخانه ی قدیمی یک عمارت بود... قفسه های سنگی پر از کتاب که سربه فلک کشیده بودند... کتاب های قدیمی... سقف تار عنکبوت بسته... میزهای چوبی کوچک و نقش های طلاکوبی که بر روی دیواره ها دیده می شدند... همه شان چیزهایی بودند که من روبه روی خود می دیدم...
دازای قیافه از خود راضی به خودش گرفت."خوشت اومد؟؟؟" همان طور که به دورو برم سرک می کشیدم لبخند زدم و گفتم:"اینجا محشره!" باورم نمی شد که در محل کارم همچین جایی وجود داشته باشد... حیرت آور بود... دازای همان طورکه قدم می زد گفت:"این اواخر اصلا حالت خوب نبود...گفتم یکم حال و هواتو عوض کنم!..." من که هنوز در بهت بودم گفتم:"تو واقعا عجیب و خوبی پسر!" (دازای کمی جا خورد>>>>>>>) چند دقیقه بعد اتفاقی چشمم به راهروی نمناک میان دوقفسه کتاب افتاد... بلافاصله گفتم:"بریم اونجا؟" دازای رد نگاهم را گرفت و متوجه شد کجا را می گویم؛بنابراین جواب داد:"جای جالبی به نظر میاد..."و بعد باهم به سمت آن راهرو روانه شدیم. دازای فقط برای تماشا می آمد ولی من به دنبال چیز دیگری بودم... کتابی در میان آن همه کتاب مرا مجذوب خود کرده بود.یک کتاب با جلد چرمی و نوشته ای براق و نقره کوب بر رویش...
عالی بود