راس ساعت ۲:۴۴ برام پیام اومد: «نرو توی اتاقت. دیر شده.» از شمارهای که ذخیره نداشتم. ولی عجیبتر این بود که پیام رو خودم فرستاده بودم… از ۲۴ دقیقه بعد.*
ساعت ۲:۴۴ بامداد بود که گوشیام نور صفحه را روشن کرد. یک پیام جدید. از شمارهای ناشناس. فقط چند کلمه: «نرو توی اتاقت. دیر شده.» انگار مغزم برای پردازش این پیام فوراً دچار مشکل شد. شماره ناشناس را به خاطر سپردم تا صبح بررسی کنم، اما حس عجیبی شروع شد؛ حسی شبیه به حسِ غرق شدن در یک خوابِ واقعی که کنترلش از دستت در رفته.
با بیحوصلگی، پیام را خواندم و به اطراف نگاه کردم. اتاق نشیمن تاریک بود و سکوت شب سنگین. هیچ صدای غیرعادی نمیشنیدم. بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم، اما انگار نیرویی نامرئی مرا عقب میکشید. «نرو توی اتاقت…» این جمله در سرم تکرار میشد. حس کردم که این یک شوخی نیست. کسی که این پیام را فرستاده بود، از چیزی خبر داشت که من نداشتم.
متقاعد کنم که همهچیز عادی است. کلید برق را زدم. همه چیز سر جایش بود. تخت، کمد، پنجره… هیچ چیز غیرعادی به چشم نمیخورد. اما همین که خواستم نفس راحتی بکشم، چشمم به گوشیام افتاد که روی میز کنار تخت رها شده بود. صفحه هنوز روشن بود. پیامِ همان شماره ناشناس، همان متن… اما این بار، فرستنده پیام، «من» بودم.
وحشت مثل موجی سرد بدنم را فرا گرفت. چگونه ممکن بود؟ چطور من میتوانستم ۲۴ دقیقه بعد به خودم پیام بفرستم؟ دستم را به سمت گوشی بردم، انگشتانم میلرزید. انگار در یک حلقه زمانی گیر افتاده بودم. صدای نفسهای خودم را میشنیدم که تند و نامنظم شده بود. حس میکردم هوای اتاق کم شده.
ناگهان، درِ کمد اتاقم شروع به لرزیدن کرد. ابتدا آرام، سپس شدیدتر. صدای خشخشی از پشت آن میآمد. گویی چیزی با ناخنهایش روی چوب خراش میانداخت. و در همان لحظه، پیام دیگری روی گوشیام ظاهر شد، این بار از طرف «شماره خودم»: «خیلی دیر شده.» و بعد، تاریکی.
تاریکی مطلق بود. صدای نفسنفس زدن خودم را میشنیدم که انگار از فاصلهای دور میآمد. لرزش در، شدیدتر شده بود و همراه با آن، صدای خراشیدن عمیقتر و خشنتر میشد. دیگر نمیتوانستم آن را نادیده بگیرم. این دیگر یک شوخی یا توهم نبود. چیزی آنطرف در بود و داشت سعی میکرد راهش را باز کند.
با ترس به عقب، به سمت پنجره خزیدم. تنها راه فرار. شیشهی پنجره سرد بود و بخار نفسهایم روی آن پخش میشد. به بیرون نگاه کردم. خیابان ساکت و خالی بود، انگار تمام شهر در خوابی عمیق فرو رفته بود. اما همین که خواستم شیشه را باز کنم، از درون آینه قدی اتاق، تصویر خودم را دیدم. اما نه منِ الان. منِ ترسیده، با چشمانی گشاد شده و وحشتزده، که داشت به سمت درِ کمد خیره میشد.
همزمان، صدای شکستن چوب آمد. درِ کمد شکسته بود و تاریکیِ پشت آن، انگار غلیظتر و پر از سایههای متحرک بود. تصویرم در آینه، به آرامی شروع به حرکت کرد. دستش را به سمت من دراز کرد، انگار که میخواست مرا به درون تاریکی بکشد. و همزمان، صدای پیامک دیگری آمد. گوشیام بود. این بار، شماره فرستنده، «خطای سیستم» بود.
پیام روی صفحه ظاهر شد: «حلقه زمانی بسته شد. چرخه تکرار میشود. هیچ راه فراری نیست.» در همان لحظه، تصویرم در آینه، لبخندی سرد و وهمآلود زد. صدای خراشیدن متوقف شد. سکوت حکمفرما شد، اما سکوتی پر از تهدید. حس کردم چیزی سنگین روی سینهام فشار میآورد. نفس کشیدن سختتر شد. و آخرین چیزی که حس کردم، قبل از اینکه همه چیز سیاه شود، لمس سرد و لغزندهای بود که انگار از دلِ تاریکیِ کمد بیرون آمده بود و به سمت صورتم میآمد. وقتی دوباره چشم باز کردم، ساعت ۲:۴۴ بامداد بود. گوشیام نور صفحه را روشن کرد. یک پیام جدید. از شمارهای ناشناس. فقط چند کلمه: «نرو توی اتاقت. دیر شده.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)