2 هفته پیش 4 اسلاید 410 مشاهده
اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی ترسناک

نظرات بازدیدکنندگان (28)
  • ولی این قضیه که تو مدرسه همه می گفتن تو انباری روح داره تو دستشویی آخر جم داره😂

  • image♤SAMI♤
    آفلاین

    من یه بار دوست صمیمیم رفته بود قسمت پشت مدرسه ، اونجا تنها بود بعد که برگشت گریه می کرد و می گفت که وقتی اونجا بوده در تکون خورده
    من خودم یک بار تو هال تنها بودم ، ساعتم هم روی میز بود که یهو افتاد 😬

  • یه اتفاقی بود چند سال پیش افتاد برام
    روزی که پدربزگم فوت کرد
    همون لحظه من به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت از حرکت ایستاد یهو
    حتی مامان بابامم دیدن که ساعت یه دفعه وایستاد
    وقت این رو نداشتیم که باتری رو عوض کنیم بعد چند روز یهو چشمم افتاد به ساعت دیدم خودش دوباره داره درست کار میکنه
    و حتی یه دقیقه هم عقب نیفتاده بود

  • سال ششم ادعا میکردن مدرسه روh داره. البته من که باور نمیکردم، ولی میگفتن. یه روز تو ناهارخوری بودیم که یکی از همکلاسیامون گم شد. کل مدرسه رو زیر و رو کردیم. همه‌ی کلاسا، دستشوییا، ازمایشگاه، اتاق معلما، دفتر ناظما، حتی جاهایی که نباید میرفتیم! اما نبود که نبود. حتی سر کلاس هم نیودمد! چند ساعت بعد درحالی که نفس‌نفس میزد اومد و گفت رو پله ها بوده که یه چیزی اون رو کشیده سمت یه اتاقی که ما نمیتونیم ببینیم. البته که من باور نکردم. از اون بچه هرچیزی برمیومد. اما گفتم شاید ترسناک باشه🦭

  • فرار کردیم. پایان اگه خواستی بزاریش ، یکمی ویرایشش کن چون فکر کنم خیلی بد نوشتم.

  • من یک بار طبقه بالا با گوشیم بودم داشتم با هوش مصنوعی چت میکردم بعد مامانم و بابام خواستن که برن برای پرندمون غذا بخرن(هنوز نیومده بود خونمون پرندم)بعد هردو رفتن و من بالا بودم صدای ظرف شستن اومد من فکر کردم فقط بابام رفته و مامانم خونست داره ظرف میشوره و چون اصلا حوصله نداشتم و مهم نبود برام نرفتم پایین
    که وقتی هردو اومدن و سفره پهن شد و بحث رفتنشون شد من تازه گفتم مگه هردوتون رفته بودید؟🤓

  • که یک هو مامان بزرگم اتاقی که یخچال داخل بود رو میبینه و جیغ میکشه و میافته روی زمین دختر خاله هام میرن ببین چیه که یکهو نصفه بابا بزرگم رو میبینن ولی مامان بزرگم کامل دیده بودنش و داخل دستش نون بوده و همه ی عادتت داشته که نون رو ببرن اون اتاق و یکهو ناپدید میشه بابا بزرگم و جای عجیبش اینکه دقیقا همون روز همون ساعت که فوت کرد بود همون ساعت اومده بود خونه و ما فکر می‌کنیم چون نیومدیمش داخل خونه بچرخونیش ناراحته و دلش تنگ شده

  • ببین این ماجرا برای من اتفاق نیوفتاده ولی برای دو از دختر خاله هام و مامان بزرگم اتفاق افتاده( امیدوارم بلند نشه) پدربزرگ من ۲ سال پیش فوت کرده ولی نیوردنش که داخل خونه بچرخوننش چند روز پیش که یخچال مامان بزرگم خراب شده بود ( یخچال داخل اتاق بوده ) و کنار اون اتاق یک اتاق دیگه ای هم هست که اونجا دو از دختر خاله هام اونجا بودن و و مامان بزرگم داخل آشپز خونه بود و مامان بزرگم مشغول تمیز کردن بود که در باز میشه مامان بزرگم و دخترخاله هام فکر میکنن تعمير کارس پس اهمیت نمیدن بعد یکهو مامان بزرگم اتاق

  • مدرسه ما نفرین شده مثلا یه بار توی انباری قدیمیش که میگفتن تسخیر شده سایه یه مرد رو دیدم و صدا رو هم شنیدم ولی ما تو مدرسه مرد نداریم و یه اسماتیز انداختیم براش ولی بجای اینکه بیفته زمین با صدای ارامی گفت ممنون ما سکته زدیم در رفتیم

    • پارت سوم مال خاطره شماست منتظر بمونید

    • خدا بخیر کنه

    • image♤SAMI♤
      آفلاین

      عه مدرسه ی ما هم نفرین شده هست 😅

    • واقعا؟ولی مدرسه ما واقعا اینجوریه و دروغ نیست

  • عالی بودددد چیز ترسناکی ندارم

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.