سلام به عسلی های عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه✨🍯 خب اینم از پارت هفتم پرنسس اسلیترین
در کمد باز شد و یهو یکی از اون کمد اومد بیرون و من خشکم زد ، بوگارت من خودم بود ؟! ولی نه خود الانم مثلا من ۱۷ یا ۱۸ ساله با موهای نقره ای کامل ! ولی من کلا چند تا رگه نقره ای رنگ داخل موهایم دارم چطوری همشون نقره ای شدن ؟ . که یهو بوگارت خنده ای کرد و گفت : آخی نگو ترسیدی من کوچولو ؟ فقط با حیرت نگاه بوگارتم کردم و بقیه هم دست کمی از من نداشتن چوبدستیم رو بالا آوردم تا خواستم وردی بگم بوگارت گفت : فعلا مورگانا و یهو خودش برگشت داخل کمد بدون هیچ وردی و همه در شک از جمله خودم باقی موندن . لوپین برای اینکه حال و هوا رو عوض کنه گفت : اینم یک بوگارت دیگه بود خب نفر بعد ؟؟ منم برگشتم سر جام و بقیه با خوشحالی و هیجان رفتن تا ببینن بوگارتشون چیه ؟ من ساکت بودم و در افکار خودم غرق شده بودم که با صدای لورنزو به خودم اومدم که با همون ظاهر ریلکس و بیخیال رو به من کرد ولی اینبار یک نگرانی خفیف در چشمانش میدرخشید گفت : خوبی ؟ . گفتم: چی…..اوه آره معلومه . همه همینطوری داشتن میرفتن که نگاه خیره یک نفر رو روی خودم حس کردم دنبال نگاه گشتم و دیدم مالفویه. سوالی بهش نگاه کردم و چشم غره ای بهش رفتم که منظورم یعنی به چی نگاه میکنی رو بفهمه و اونم برای اینکه حرصم رو در بیاره نیشخندی بهم زد و بعد چشمکی کوتاه و به پانسی نگاه کرد و شروع کرد به حرف زدن با اون . اون خوب بلده حرص من رو در بیاره و واقعا رو مخم میره . همه یکی یکی با بوگارتشون رو به رو میشدن که نوبت پاتر شد و جلو رفت ….. هوم حدس میزنم به احتمال زیاد ولدمورت باشه بزار ببینم ، پاتر رفت جلو و یهو بوگارتش تبدیل به دمنتور شد و لوپین خودش رو جلو انداخت تا دمنتور نزدیک پاتر نیاد و یهو بوگارت لوپین ظاهر شد یعنی ماه کامل …. چرا یکی باید از ماه کامل بترسه ؟ ولی یادم میمونه که لوپین از ماه کامل میترسه . همون لحظه لوپین بوگارتش یعنی ماه رو تبدیل به یک بادکنک و بعد لوپین گفت : خب عذر میخوام ولی دیگه برای امروز بسه همه بچه ها با ناراحتی اه و ناله ای کردن و غرغری زیر لب کردن که لوپین با همون لبخندش ادامه داد : متاسفم اگر زیاد هرچیزی رو انجام بدیم کسل کننده میشه و مزه اش میپره خب برای جلسه آینده میخوام درمورد بوگارت ها و ورد مخصوص اون سه مقاله بنویسین فعلا خداحافظ و همه از کلاس بیرون رفتن منم داشتم میرفتم که یهو هرمیون اومد کنارم قدم بر میذاشت و اخمی در چهره اش بود گفتم : چیشده هرمیون ؟ . هرمی (( هرمی مخفف هرمیون )) : بنظرت یه چیزی عجیب نبود داخل کلاس ؟ . گفتم :منظورت چیه ؟ . هرمی : ….
هرمی : راستش دوتا موضوع برام عجیب هست اولین موضوع اینه که عجیب بود بوگارت لوپین بود دیدی ماه کامل شد ؟ آخه کی از ماه میترسه ؟ یکم فکر کردم و بعد گفتم : اشتباه نکن ماه کامل بود خب شاید از شب ماه کامل خاطره بدی داره یا یک حادثه رخ داده یا یکی از عزیزانش رو از دست داده «« یهو یک فکر مثل جرقه به مغزم افتاد »» …یا البته خب ماه کامل برای یک گرگینه شب بدی هست ؟ هرمی که جا خورد گفت : امکان نداره یعنی خب بببین پروفسور دامبلدور طبق تاریخچه و قوانین هاگوارتز گفته بود که هر کسی که خون آشام ، هیولا ها ، الف ها …. و یا حتی گرگینه ها پس امکان نداره گرگینه باشه تصمیم گرفتم بهاش موافقی کنم که بیشتر خودش رو اذیت نکنه با لبخند بهش گفتم : آره فرضیه احم**قانه ای بود راست میگی شاید همون یک حادثت باشه . هرمیون تایید کرد . گفتم: خب موضوع بدی درمورد چیه ؟ . هرمی: تو . گفتم : من ؟ . هرمیون : میخواستم باهات حرف بزنم انگار بعد از اینکه بوگارتت رو دیدی حالت خیلی خوب نبود میدونی چی میگم دیگه . لبخندی زدم وگفتم : اوه نگران نباش من خوبم . هرمیون : خب خوبه . برای اینکه شاید بتونم این بحث رو عوض کنم با شیطنت گفتم : ببینم بین تو و ویزلی خبراییه؟ هرمیون یهو ایستاد و سرخ شد و گفت : البته که نه مورگانا ! خیلی سوال مزخرفی بود ما فقط دوستیم !. با شیطنت ادامه دادم : همه چیز از یک دوستی شروع میشه . که یهو هرمیون زرنگی کرد و میخواست انتقام بگیره و گفت : بین خودت برکشایر چی ؟ . خنده ای کردم و گفتم : هرمیون ما فقط دوستیم باشه اشتباه کردم این سوال رو پرسیدم و هردو خنده ای کردیم و یکم دیگه حرف زدیم که هرمیون گفت باید برم پیش رون و رفت و منم رفتم تالار اسلیترین .
از زبان دریکو : داخل کلاس مسخره لوپین بودیم و داشت یک مشت چرت و پرت میگفت و ……(( همون قضیه های کلاس لوپین که پارت قبل نوشته بودم رو اینجا هم تصور کنین عسلی ها ✨🍯)) ….. نوبت مورگانا شد که بوگارتش رو ببینه حقیقتا کنجکاو شده بودم که این دختر واقعا از چی میترسه ؟ اگر از یکی از حیوان ها یا جونور ها باشه صد درصد سر به سرش میزارم . منتظر بودم ببینم چی از تو کمد در میاد که یهو بوگارتش تبدیل به به خودش شد باورم نمیشه یکی از خودش بترسه . چند لحظه در شک و حیرت فرو رفته بودم ولی بقیه هم دست کمی از من نداشتن . بوگارت مورگانا که خودش بود ظاهرا یکم بزرگتر بود مثلا ۱۷ ساله و با این تفاوت به جای اینکه چند رکه نقره ای رنگ درون موهایش باشه کل موهایش به رنگ نقره ای بودن و چشماش برقی عجیب داخل چشمانش بود اون چشمای مورگانا نبود مورگانا همیشه داخل چشماش یک برق خاصی وجود داره یک برق مثل زمرد و همین باعث میشه برام خیره کننده باش……. خودتو جمع کن مالفوی به تو چه ربطی داره . بعد از اینکه مورگانا اومد و کنار لورنزو ایستاد و مکالمه ای کوتاه بین شود شکل گرفت یهو مورگانا انگار متوجه نگاه خیره من شد به من نگاه کرد و سوالی و با چشم غره بهم نکاه کرد خوب میدونستم معنی اون نگاه یعنی چی پس تصمیم گرفتم حرصش رو در بیارم نیشخند مالفویی زدم و با چشمک هم تیر خلاص رو بهش زدم و بعد تمام توجهمو مثلا به پانسی دادم که داشت درمورد کفش جدیدش که از فرانسه خریده بود حرف میزد . بعد از اینکه کلاس مسخره لوپین تموم شد تصمیم گرفتم یکم پاتر رو اذیت کنم چون کدوم عاقلی از یک بوگارت میترسه ؟ مسخره هست پس با کرب و گویل رفتم برای اذیت کردن پاتر و ویزلی و اون گنده زا…. یک لحظه پس اون گنده زاده کجاست ؟ لعنتی اینطوری لذتش کمتر میشه بیخیال همین دوتا رو اذیت میکنم و بعد رفتم و ….. از زبان مورگانا :
از زبان مورگانا : وقتی وارد تالار اسلیترین شدم دیدم مالفوی روی یک مبل نشسته و پانسی هم کنارش نشسته و با لحن کشدار و یکم ا*غ*و*ا کننده حرف میزنه و دقیقا سمت دیگه مالفوی یک دختر نشسته بود با احساس مالفوی رو نگاه میکرد میشناسمش اون دافنه گرین کراس بود،اوه الانه که بالا بیارم چطوری به این قناری با احساس نگاه میکنن و با این لحن حرف میزنن ؟ اهمیتی ندادم و بی توجه به سمت اتاقم رفتم و ردا اسلیترین رو با یک کراپ و شلوار عوض کردم و موهام رو بافتم از سمت چپ (( یک مدل خیلی خوشگل داخل ذهنتون تصور کنین )) و نشستم تا همون سه تا مقاله های لوپین رو بنویسم # یک ساعت بعد# آخرای مقاله بودم که یهو صدای در اومد رفتم تا ببینم کیه وقتی در رو باز کردم دیدم لورنزو هست ! گفتم : لورنزو اینجا چکار میکنی ؟! لورنزو با همون لبخند مخصوص خودش گفت : سلام لیدی چیه نباید میومدم دوستمو میدیدم ؟ . گفتم : اینجا ؟! . لورنزو با شیطنت و غرور گفت : چیه لیدی نکنه میترسی بقیه دخترا بهت حسودی کنن چون فکر میکنن من دوست پس**رتم ؟ اوه لیدی بنظر من که خوبه . با نیشخند گفتم : جناب خودشیفته نگرانم چون پسرا حق ندارن بیان داخل خوابگاه دخترا و اگر بیان امتیاز کم میشه . لورنزو با حالت نمایشی گفت : اوه لیدی قلبمو بدجوری شکستی ؟ . خنده کوتاهی کردم و گفتم : باشه حالا چرا اومدی ؟ . لورنزو : رضایت نامه هاگزمید رو داری ؟ . گفتم : آره چطور ؟ . گفت : خب بیا بریم . گفتم : الان ؟ . لورنزو : نه پس ۲ سال دیگه خب معلومه الان . گفتم : ……
گفتم : اوه ممنون لورنزو ولی میخوام مقاله های لوپین رو تموم کنم . لورنزو : اوه بیخیال لیدی سه ساعت طول کشید تا تئو و بلیز رو بپیچونم اذیتم نکن … مگه انزو جونت گناه نداره . گفتم : نه نداره …. باشه خودمم بدم نمیاد هاگزمید رو ببینم . خواستم بیام بیرون که لورنزو خنده ای کرد با شیطنت بهم نگاه کرد و منم گفتم : چیه ؟! . گفت : اگر اینطوری بیای بیرون یخ میزنی عزیزم ولی خب من مشکلی ندارم چون همینطوری هم زیبا تری . و نگاهی بهم انداختم . تازه متوجه شدم منظورش چیه و یکم احساس کردم گونه هام سرخ شدن و گفتم : باشه من یکم دیگه میام و رفتم و یک لباس کلاسیک به رنگ کرم و قهوه ای با کت پوشیدم و بعد اومدم بیرون و با لورنزو رضایت نامه هارو تحویل دادیم و به سمت هاگزمید رفتیم و باهم دیگه حرف زدیم و قدم زدیم و چند تا مغازه رو دیدیم و یکم مسخره بازی هم در آوردیم و چند ساعت به بعد به قلعه برگشتیم و قبل از اینکه راهم جدا بشه گفتم : ممنون انزو . لورنزو : خواهش میکنم لیدی . گفتم : بهم نگفتی چرا بهم میگی لیدی . خنده ای کرد و گفت : شاید یه روزی بفهمی شب بخیر لیدی . گفتم : شب بخیر فلش بک به چند روز بعد : داخل تالار اسلیترین نشسته بودم و کتاب میخوندم که یهو یکی از سال اولی ها اومد و گفت : بانوی چاق که داخل تابلو بود فرار کرده میگن سیریوس بلک بهش حمله کرده ! بعضی ها رمزمه هایی درمورد بلک شروع کردن که یهو ارشد گروهمون اومد و گفت : همگی به سرسرا بیاین همین الان و همه بلند شدن به سمت سرسرا رفتن مثل اینکه راست بود بانوی چاق واقعا فرار کرده بود و اینکه شنیده شده بود بلک به هاگوارتز اومده و یهو تمام در و ها و پنجره های هاگوارتز همشون بسته شدن و قفل شدن و اساتید آشفته به دنبال بلک میگشتن بهمون گفتن باید همه امشب رو داخل سرسرا بخوابن عالیه بهتر از این نمیشه و شب رو اونجا خوابیدیم حدودا چند ساعت بعد از خواموشی وقتی اکثرا خوابیده بودن یهو دامبلدور و اسنیپ و یکی از ارشد ها شروع به حرف زدن کردن و میگفتن : (( همون چیزایی که داخل فیلم یا کتاب گفته شد )) و بعد از تموم شدن صحبت هاشون من در فکر فرو رفتم و بعد از چند دقیقه به خواب فرو رفتم .
فلش بک به دوروز بعد : وسطای فصل پاییز بود بهتره بگم هوای بسیار لذت بخشی بود داخل حیاط زیر یک درخت نشسته بودم و نقاشی داخل دفترم میکشیدم (( مورگانا یک نقاش خیلی عالی هست )) که یهو متوجه شدم اونور زمین کوییدیچ اوضاع خیلی خوب نیست . به جایگاه رفتم و هرمیون ذو دیدم و نشستم کنارش و گفتم : سلام هرمیون چیشده ؟ . هرمیون : سلام مورگانا … طبق معمول گروه اسلیترین …..(( حرفش رو خورد )) . گفتم : مهم نیست هرچی میخوای بگو چیشده گروه اسلیترین چکار کرده؟ . هرمیون نفس عمیقی کشید و گفت : گروه اسلیترین گفته بخاطر اینکه جستجوگر گروهمون آسیب دیده و مصدوم (( درست هست املاش ؟! 😅🤣 چقدر من املام خوبه )) هست ما بازی نمیتونیم بکنیم و اسنیپ هم اومده گفت گروه اسلیترین بازی نمیکنه برای پس فردا . گفتم : منظورت مالفوی هست که آسیب دیده ؟ . هرمیون : دستش دیگه . گفتم : ببخشید آخه من فکر مغزش بود چون مغزش همیشه ناقص هست (( توهینی به مالفوی هد ها نشه این فقط رمانه وگرنه دریکو که شوهر خودمه )) هرمیون و من خنده ای کردیم . هرمیون : وای مورگانا مردم از خنده . هرمیون ادامه داد : و حالا گریفیندور باید با هافلپاف بازی کنه . خنده بلندی کردم و گفتم : بخاطر این ناراحتی ؟! بیخیال هافلپاف اصلا نمیدونن دارن چکار میکنن پارسال که داخل ۲۰ دقیقه اسلیترین هافلپاف رو شکست داد و گریفیندور هم داخل ۱۵ دقیقه شکستش داد از ابن ناراحتی که هافلپاف قراره بازی کنه ؟ این که خیلی خوبه . هرمیون : قبلا آره ولی الان نه جستجوگر جدید هافلپاف سدریک دیگوری هست و میگن خیلی سریع و دقیق هست و هافلپاف با اومدن سدریک دیگوری قوی شده. گفتم : خب ام بد شد . هرمیون : بخاطر همین میگم بد شد . گفتم : نگران نباش هرمیون پاتر خب تا الان خوب بازی کرده اینجا هم میتونه . هرمیون : باورم نمیشه طرف مالفوی رو نگرفتی و طرف هری رو گرفتی . گفتم : خب راستش من و مالفوی باهم خوب نیستیم . و بعد هردو نگاهمون رو به زمین دادیم جایی که کاپیتان گروه گریفیندور و کاپیتان گروه اسلیترین داشتن بحث میکردن و من همون لحظه نگاهم به سمت مالفوی رفت و از این زاویه خیلی جذ**اب شده بود و از این زاویه دقیقت مثل شخصیت مورد علاقی کتابی شده بود لعنتی که یهو مالفوی برگشت و مستقیم به من نگاه کرد و بعد ابرو هاش رو داد و بالا و نیشخند احم**قانه ای زد تمام کارش این بود حرص منو در بیاره که موفق شده بود بلند شدم و گفتم : بهت که گفتم باهم خوب نیستیم فعلا هرمیون . هرمیون : فعلا . از جایگاه اومدم پایین و دوباره به سمت حیاط هاگوارتز رفتم که یهو خودم به یکی و اون …….
پارت بعدی کی میاد؟😭😭😭💔