ماه عزیز! لایک یادت نشه 🪽💫
ماه عزیز! دیدن تو آن هم وقتی آنقدر نزدیکت هستم، کمی عجیب و البته زیباست. امشب هنگامی که در کتابخانه منتظرش بودم او را در حالی دیدم که یک کیف نسبتا بزرگ در دستش داشت و به من لبخند میزد. او گفت که میخواهد مرا جایی ببرد.
جایی در همین مدرسه کوفتی _وقتی "مدرسه ی کوفتی" را به زبان می آورد خندید. چون من همیشه فاکس وود را همینطوری صدا میزنم._اول مخالف کردم. خودم هم نمیدانستم چرا. شاید هم میدانستم. چون میترسیدم آن یک ذره دیواری که بین خودم و او سالم مانده بود هم خراب بشود. و میدانی که چرا از این میترسم؟
چون این باعث میشود من دوباره به یک انسان وابسته بشوم. اگر بخواهم این کار را بکنم باید قبول کنم دوباره قرار است توسط یک انسان ضربه بخورم و ترک شوم.من نخواستم انسان باشم چون خسته بودم از ضربه خوردن.اما او همان ترفند مزخرف را اجرا کرد. میپرسی کدام؟...حرفش را مثل دیوانه ها تکرار کرد."بلندشو بریم"، "بلند شو بریم"..... از آخر به او "لعنتی" ای گفتم و بلند شدم.
هرکس دیگری اینگونه اعصاب مرا مختل میکرد،شاید واقعا به یک رو.حی که میخواهد بچه های مثلا خوب آربد را بد.ز.دد تبدیل میشدم و به او نشان میدادم که چرا به من میگویند «هیولا». اما عجیب است که این کار را برای جاپس نمیکنم. عجیب است او جزو «هرکس» نیست.درواقع آزاردهنده است که او «هرکس»نیست. مرا آورد پیش تو.
باورم نمیشود جایی در این مدرسه ی کوفتی وجود دارد که هیچکس نمی آید،تو آنقدر نزدیک دیده میشوی و هوا برعکس دیگر جا ها گرفته نباشد! جایی مثل پشت بام ساختمان اصلی.او واقعا دیوانه وار خوشحال است! میبینیش؟ خوراکی هایش را آورده و دارد مثل یک رستوران دار میچیندشان.
« اونا بهمون اجازه نمیدن بیایم اینجا...ولی الان همه خوابن پس قانون شکنی اشکالی نداره.»او این را میگوید و چشمک میزند. من چه میکنم؟ مطمئنم هیچ هیولایی اجازه نمیدهد یک پسر بچه کوچک به او آنقدر نزدیک شود. پس من چه میکنم؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)