انسانی عادی بودم ، البته تا قبل از تولدم . همان روز که چشم به دنیا گشودم ، بدبختی هایم بر سرم آوار شدند . دختر محبوب و زیبایی بودم ، اما هیچکس از باطن ام خبر نداشت ، ای کاش میدانستند احساساتم اسباب بازی نیست که با ان بازی کنند...
بزرگتر که شدم ، حدود ۵ ساله ، برای خودم خیال پردازی میکردم . من در خانواده ی سختگیری بزرگ شدم ، پس هیچ وقت آزادی نداشتم ، و آزادی ام ، همان دنیای خیال پردازی ام بود ، دنیایی بزرگ و باشکوه ، پر از آزادی، سرشار از راحتی و آسودگی، درواقع تنها جایی بود که من در ان احساس راحتی میکردم...
حدود ۱۰ ساله که شدم ، خواستم راز هایم را برای والدینم بازگو کنم ، اما تا کمی گفتم ، تا دهان گشودم ، طرد شدم ، از همان موقع بود که دیگر ، هیچ وقت ، به اطرافیانم چیزی نگفتم ، هیچ وقت ، هیچ چیز ، هیچ کس ! تنها خودم بودم و عروسک هایم ... در ذهنم خیال پردازی میکنم و راز هایم را به خودم میگویم، شروع کردم به فرار ، فرار از دنیای واقعی ، به دنیای خیالی ام رفتم ، خودم را در ان غرق کردن ، تا جایی که دنیای واقعی برایم ارزشی نداشت...
باز هم رشد کردم ، ۱۳ ساله شدم ، فشار درس و خانواده ام خیلی زیاد شد ، خیلی خیلی زیاد ، شانه هایم تحمل همچین باری را نداشتند ، فقط در ظاهر تظاهر به زنده بودن میکردم ، اما خیلی وقت بود که از درون نابود شده بودم ، کم کم به سحر و جادو روی اوردم ، به خودم امید دادم که شاید جادویی رخ بدهد و من از این دنیا رهایی یابم ...
همه به خاطر افکارم ، به خاطر اخلاقم ، به خاطر ظاهرم قضاوت ام میکردند ، یکی میگفت چقدر لاغری ! مثل یک چوب خشک ! دیگری میگفت چقدر ساکتی ! مگر موش زبانت را خورده ! ان یکی هم میافزود چرا اخلاق ات اینطور است ! زود به زود تغییر میکند ! اما آنها، هیچچیز درباره ام نمیدانستند، هیچ چیز ! نمیدانستند پشت ان ماسک دختر شاد و سرحال ، من واقعی پنهان شده ام ، انسانی فلک زده ! آری ، برایشان جز دیوانه ی فلک زده ای بیش نبودم !
اما گاهی اوقات ، دیوانگی هم بد نیست ! فلک زدگی هم بد نیست ! درواقع خوب است ، حداقل برای من ! حالا دیگر نیازی به اثبات خودم به آنها نداشتم ، درس میخواندم و در سرم آرزو میپراندم ، فکر و خیال میکردم ، خیال پردازی میکردم ، به جادو امید پیدا میکردم ! اما همچنان، زندگی ادامه داشت ، هنوز بازم زنده خواهم بود ، اما آرزو دارم ، در زندگی بعدی ، روباهی بیش نباشم ، روباهی فلک زده در دل جنگل ، با دم بزرگ و پشمالو ی خود ، و خز نارنجی زیبایش ، شاید بتوانم توجه یک گرگ را جلب کنم ! شاید هم شیر ، شاید هم ببر ، شاید هم یک روباه دیگر ! در هر حال ، من فقط یک روباه زیبا و مغرور ، اما دیوانه و فلک زده هستم ، تنها چیزی که میخواهم همین است ! یک روباه فلک زده بودن!
اممم میتونم بپرسم که ایا این واقعیت بود یا نه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!