خب سلام به عسلی های عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه ✨🍯 اینم از پارت چهارم پرنسس اسلیترین
که یهو یکی بهم خورد و کتابم از دستم افتاد . نگاهی کردم ببینم کی بهم خورده دیدم اوه لورنزو برکشایر هست و کنارش هم تئودور و بلیز لورنزو رو به نئودور و بلیز گفت : شما برین منم یکم دیگه میام و اون دوتا هم رفتن سمت کلاس افسون ها تا خواستم خم شم کتاب رو بردارم لورنزو خم شد و کتاب رو برداشت و با لبخند گفت : متاسفم حواسم اصلا نبود لبخند کوتاهی زدم و گفتم : مشکلی نیست دستم رو دراز کردم و که کتاب رو ازش بگیرم ولی اون کتاب رو محکم گرفت و نذاشت ازش بگیرم و با همون لبخند ادامه داد : من لورنزو برکشایر هستم گفتم : خوشبختم منم…. لورنزو ولی یهو قبل از اینکه حرفم تموم بشه گفت : مورگانا گریندل میر هستی داخل گروهبندی دیدمت گفتم : اوه . لورنزو کتاب رو بهم داد و گفت : خوشحال شدم دیدمت مورگانا «« چشمکی بهم زد »» و ادامه داد : میبینمت و رفت منم رفتم سمت کلاس فیلتویک و روی یکی از نیمکت ها نشستم فیلتویک اومد و یه سری توضیحات داد و بعد گفت : خب حالا میخوایم جادوی به پرواز در آوردن اجسام رو یاد بگیریم وردی که باید بگین اینه وینگاردیم لوی اوسا اوه و درضمن حواستون به حرکت دست باشه اینجوری «« دستش رو چند بار تکون داد »» همه بچه ها شروع کردن به گفتن ورد ولی کسی پرش بالا نیومد ، و مالفوی با اخم به پر زل زده بود واقعا قیافش دیدنی بود فقط هرمیون بود که پرش بالا اومد و منم گفتم : وینگاردیم لوی اوسا و باورم نمیشه ! پر منم بالا اومد فیلتویک گفت : آفرین دقیقا اینطوری نگاه کنین دقیقا مثل این دونفر که یهو صدای یک انفجار اومد و ظاهرا یکی از گریفیندوری ها علاوه بر پر خودش پر کسایی که کنارشون بود رو هم سوزونده بود و بعد صدای انفجار دیگه ظاهرا یکی از خرش های مالفوی یعنی کرب زده بود پر خودش و مالفوی و گویل رو سوزوندهبود مالفوی : اح**مق داری چکار میکنی ؟! کلاس امروز هم تموم شد البته به عنوان روز اول یکم برنامه سنگینی بود
فلش بک به چند هفته بعد : چند روز طول کشید که به هاگوارتز و کلاس ها و بقیه دانش اموزان عادت کنم . چند بار با هرمیون به کتابخونه رفته بودیم و درس خونده بودیم یه جورایی بهتره بگم دوست صمیمی شده بودیم البته تازگی ها هرمیون بیشتر پیش پاتر و ویزلی بود انگار داشتن یک کارایی میکردن البته خیلی مهم نیست چون خودمم تازگی ها با لورنزو یکم صمیمی شده بودم البته به عنوان دوست ، و حتی یکم با تئودور نات با این دونفر یکم جور شده بودم البته خب جناب قناری ژل زده بعد از اینکه فهمیده بود منم اصیلزاده هستم بهم یک پیشنهاد دوستی داد که بیشتر شبیه دستور بود منم رد کردم (( از خداتم باشه ایش )) و از اون روز باهم دیگه باهم بد شده بودیم(( با دریکو جون من بد شدی؟!؟)) سال اول هاگوارتز کم کم تموم شد . مثل اینکه هرمیون تمام مدت با پاتر و ویزلی داشتن درمورد سنگ جادو و اینا سازنده اون و ….(( همه اتفاقات داخل کتاب یا فیلم سنگ جادو )) کار میکردن و معلوم شد اون کوییریل دست و پا چلفتی ولدمورت رو پشت کله اش نگه داشته بود . داخل این فکر بودم که با صدای دامبلدور به خود اومدن داخل سرسرا نشسته بودیم فردا صبح قرار بود برگردیم خونه . ما برنده جام گروه ها شده بودیم خب این یک افتخار بود دامبلدور یکم سخنرانی کوتاهی کرد و بعد گفت : خب مثل اینکه برنده جام گروه ها معلومه آفرین به کوشش و تلاش اسلیترینی ها لورنزو که کنارم نشسته بود با شیطنت گفت : به لطف اسنیپ جون چونهمینطوری بهمون امتیاز میداد تک خنده کوتاهی کردم و گفتم : موافقم دامبلدور ادامه داد : اما باید امتیاز های اتفاقاتی هم که افتاده حساب کنیم لورنزو با تردید زیر لب بهم گفت : اتفاقاتی که افتاده منظورش چیه ؟ گفتم : هرچی هست به نفع اسلیترین نیسته و مشخصله به نفع گریفیندوره تئودور که حرف هامون رو شنیده بود گفت : عالی شد الان میبینی یه عالمه امتیاز به گریفیندور میده . لورنزو با غرغر حرف تئو رو تایید کرد (( تئو مخفف تئودور )) یهو دامبلدور به هرماینی یک امتیاز داد بخاطر هوش و ذکاوت منم براش خوشحال بودم برای همین لبخندی بهش زدم به ویزلی و پاتر هم یک امتیاز گنده داد و تئو و انزو (( انزو مخفف لورنزو هست )) یهو قیافه مالفوی رو دیدم که وا رفته بود و با خشم به پاتر و ویزلی و هرمیون زل زده بود تک خنده ریزی کردم بدون اینکه بفهمه چون واقعا قیافش دیدنی بود امتیاز گروه گریفیندور با اسلیترین مساوی شده بود و بعد یهو به لانگ باتم هم بیست امتیاز دادن تا اینطوری شد لورنزو انگار آماده این بود یک ورد بزنه بازوشو گرفتم و گفتم : آروم باش انزو بعد دامبلدور گفت : خب اگر محاسباتم درست باشه الان فکر کنم نیاز به تغییر دکوراسیون هست و بعد رنگ سبز نقره ای اسلیترین به رنگ نارنجی قرمز گریفیندور تغییر کرد و گریفیندور برنده جام گروه ها شد و همه اسلیترینی ها با خشم به دامبلدور و گریفیندوری ها نگاه میکردن ولی گریفیندوری ها دست میزدن و حتی از گروه های دیگه تئودور که داشت زیر لب ناسزا میگفت و لورنزو هم پوکر داشت به گریفیندوری ها نگاه میکردم بیشتر از همه قیافه مالفوی بود که خنده داشت و منم فقط بخاطر هرمیون لبخندی بهش زدم و چشمکی هم به هرمیون زدم و هرمیون با لبخند دندون نما جوابم رو داد
روز بعد سوار قطار شدیم و رفتیم به سمت ایستگاه لندن و بعد من پیاده شدم و بعد از چند دقیقه پدرم رو پیدا کردم و با لبخند گفتم : سلام پدر پدرم لبخند کوتاهی بهم زد و گفت : سلام مورگانا خب سال اول هاگوارتز چطور بود ؟ براش همه اتفاقات رو تعریف کردم و پدرم گوش داد فلش بک به آخر تابستون و شروع سال دوم : از پدرم خداحافظی کردم و رفتم و سوار قطار شدم و بعد هرمیون رو دیدم داخل قطار و با لبخند گفتم : اوه سلام هرمیون هرمیون برگشت و با لبخند گفت : سلام مورگانا خوبی ؟ گفتم : ممنون . هرمیون : اوه راستی تو هری و رون رو ندیدی؟ گفتم : ام متاسفم نه ندیدم گفت : اه نمیدونم خب مهم نیست شاید جا موندن یا …..(( هزاران دلیل منطقی رو بهم گفت )) بیا کنار من بشین داخل کوپه گفتم : اوه ممنون هرمیون و رفتم سمت کوپه و نشستم و با هرمیون حرف زدیم و کتاب خوندیم از تابستونمون گفتیم تا رسیدیم وقتی وارد سرسرا شدین هرمیون گفت : خب بعدا میبینمت مورگانا. گفتم : میبینمت . و بعد هرمیون رفت سمت میز گریفیندور و منم رفتم سمت میز اسلیترین و نشستم که تئو و انزو اومدن و دو طرفم نشستن انزو : چطوری مورگانا؟ ، گفتم : ممنون انزو . تئو : یعنی میخوای بگی تابستون هیچ خرابکاری نکردی ؟ . گفتم : به وقتش بهتون میگم پسرا و بعد نگاهم به مالفوی افتاد کم مونده بود خنده ام در بیاد میدونم مسخره کردن کار خوبی نیست ولی ژل موهای مالفوی خیلی بیشتر شده بود . زیر لب به تئو و انزو گفتم : شما هم مثل من فکر میکنین ژل موهای مالفوی بیشتر شده یا فقط من اینطور فکر میکنم ؟ لورنزو نیشخندی زد و گفت : احتمالا میخواد رکورد بیشترین ژل رو بشکنه تک خنده ای کردم تئو : احتمالا یهو خبر رسید ویزلی و پاتر از قطار جا موندن و با ماشین پدر ویزلی اومدن اینجا و حتی تا مرز اخراج هم پیش رفتن و البته لورنزو و تئودور خیلی خوشحال بودن مخصوصا مالفوی ولی وقتی فهمیدن اخراج نشدن ناراحت شدن . بعد از گروهبندی سال اولی ها دامبلدور سخنرانی کرد و بعد گفت : و اما پروفسور جدید برای درس دفاع در برابر جادوی سیاه پروفسور گیلدوری لاکهارت اکثرا با شور و هیجان دست زدن لورنزو : لعنتی این دلقک قراره معلممون بشه گفتم : ظاهرا که اینطوری تئودور : ولی این که فقط داستان های چرت و پرت مینویسه چطوری میخواد بهمون درس بده با تمسخر و اغراق گفتم : وا تئو اصلا قدر شناس نیستی پروفسور به این خوبی میدونستی با یک انگشت با یک اژدهای هفت سر جنگیده تئو و لورنزو تک خنده ای کردن تئو : وای مورگانا عاشق وقتی که بقیه رو مسخره میکنی . گفتم : مسخره نکردن حقیقت رو گفتم . بعد شام به سمت خوابگاهامون رفتیم و منم وارد اتاقم شدم و لباس های راحتیمو پوشیدم و کار های قبل از خوابمو انجام دادم و خوابیدم البته اگر اسنودراپ بزاره چون انگار اون الان دوست داره بازی کنه .
فردا صبح که از خواب بیدار شدم کار هامو کردم و ردا اسلیترین رو پوشیدم و موهامو مرتب کردم و کتاب های مربوطه رو برداشتم و از اتاقم اومدم بیرون و به سمت سرسرا رفتم و صبحانه خوردم و بعد به سمت اولین کلاس رفتم یعنی گیاهشناسی که یکم کسل کنندت بود و بعد با اسنیپ کلاس داشتیم که اونم شکنجه بود و کلی تکلیف بهمون داد علاوه بر تکالیف اسپروات . خب خوبه این آخرین کلاس امروزه یعنی با لاکهارت متاسفانه کلاس داریم . وارد کلاس شدم و دیدم همه صندلی ها یک جورایی پره لعنتی فقط کنار مالفوی ردیف وسط خالی بود چاره ای نداشتم باید کنار مالفوی بشینم (( از خداتم باشه ایش)) تا رفتم کنارش بشینم گفت : تو اینجا چکار میکنی ؟ گفتم : ببین مالفوی جای دیگه نیست باشه یک ساعت همو تحمل میکنیم و بعد تموم همین غر غر هم نکن قناری مالفوی : من قناری نیستم گفتم : چرا هستی مالفوی : جرئت داری یک بار دیگه بگو نیشخندی زدم و گفتم : قناری ژل زده تا خواست چیزی بگه لاکهارت وارد شد و یک سخنرانی مسخره کرد و سرتاسر کلاس پر از عکس های مسخره خودش بود و یک جوری لباس پوشیده بود انگار یک شوالیه داخل داستان ها هست واقعا مسخره هست . بعد از سخنرانی مسخره اش لاکهارت گفت : خب عزیزانم میخوام قبل از شروع کلاس یک امتحان کوچیک ازتون بگیرم اوه اصلا نگران نباشین خیلی آسونه و برگه هارو چک کرد تا به ما رسید لبخند زورکی زدم و یک برگه به مالفوی دادم و به سوالات نگاه کردم “ رنگ مورد علاقه من چیه ؟” ، “ اولین کتاب نوشته شده من چیه ؟” زیر لب گفتم : لعنتی همه ای سوال ها که درمورد خودشه مالفوی : لعنتی داشتم برگه رو با جواب های المی پر میکردم که دیدم مالفوی داره از روی دست من نگاه میکنه گفتم : داری چکار میکنی ؟ مالفوی با غرور مسخره اش گفت : هیچی تو چرا داری از روی برگه من نگاه میکنی ؟ گفتم : من دارم نگاه میکنم !!! چند دقیقه بعد : مالفوی زیر لب : رنگ مورد علاقه اش رو چی نوشتی گفتم : من نمیدونم دارم چی جواب میدم ولی بیا منطقی نگاه کنیم همه تابلو های داخل کلاس رنگ لباسش آبیه و الانم آبی پوشیده پس ممکنه رنگ مورد علاقه اش آبی باشه بزن آبی مالفوی با غرور و خود شیفتگی گفت : خودم میدونستم برگه هارو تحویل دادیم و لاکهارت موقع صحیح کردن برگه هام میگفت : نچ نچ نچ کی گفته رنگ مورد علاقه من آبیه ؟ منم پوکر فیس داشتم نگاهش میکردم و بعد درمورد یه سری موجودات کوچولو توضیح داد و بعد جن های کوچیک آبی رنگ پرنده از قفس اومدن بیرون خود لاکهارت هم نمیدونست چکار کنه فقط فرار کرد و الکی گفت : عزیزاتم این به عنوان تکلیفتون هست اینارو بگیرین من رفتم و رفت واقعا که ! یهو یکی از جن ها پرید داخل موهای مالفوی و موهاشو بهم ریخت با اون همه ژل و مالفوی الان ماقعا یک قناری ژل زده واقعی بود و من تنها کاری کردم خنده ای کردم و کتابامو جمع کردم و از کلاس بیرون رفتم . موقعی که داخل راهرو ها قدم میزدم یهو …
فردا صبح که از خواب بیدار شدم کار هامو کردم و ردا اسلیترین رو پوشیدم و موهامو مرتب کردم و کتاب های مربوطه رو برداشتم و از اتاقم اومدم بیرون و به سمت سرسرا رفتم و صبحانه خوردم و بعد به سمت اولین کلاس رفتم یعنی گیاهشناسی که یکم کسل کنندت بود و بعد با اسنیپ کلاس داشتیم که اونم شکنجه بود و کلی تکلیف بهمون داد علاوه بر تکالیف اسپروات . خب خوبه این آخرین کلاس امروزه یعنی با لاکهارت متاسفانه کلاس داریم . وارد کلاس شدم و دیدم همه صندلی ها یک جورایی پره لعنتی فقط کنار مالفوی ردیف وسط خالی بود چاره ای نداشتم باید کنار مالفوی بشینم (( از خداتم باشه ایش)) تا رفتم کنارش بشینم گفت : تو اینجا چکار میکنی ؟ گفتم : ببین مالفوی جای دیگه نیست باشه یک ساعت همو تحمل میکنیم و بعد تموم همین غر غر هم نکن قناری مالفوی : من قناری نیستم گفتم : چرا هستی مالفوی : جرئت داری یک بار دیگه بگو نیشخندی زدم و گفتم : قناری ژل زده تا خواست چیزی بگه لاکهارت وارد شد و یک سخنرانی مسخره کرد و سرتاسر کلاس پر از عکس های مسخره خودش بود و یک جوری لباس پوشیده بود انگار یک شوالیه داخل داستان ها هست واقعا مسخره هست . بعد از سخنرانی مسخره اش لاکهارت گفت : خب عزیزانم میخوام قبل از شروع کلاس یک امتحان کوچیک ازتون بگیرم اوه اصلا نگران نباشین خیلی آسونه و برگه هارو چک کرد تا به ما رسید لبخند زورکی زدم و یک برگه به مالفوی دادم و به سوالات نگاه کردم “ رنگ مورد علاقه من چیه ؟” ، “ اولین کتاب نوشته شده من چیه ؟” زیر لب گفتم : لعنتی همه ای سوال ها که درمورد خودشه مالفوی : لعنتی داشتم برگه رو با جواب های المی پر میکردم که دیدم مالفوی داره از روی دست من نگاه میکنه گفتم : داری چکار میکنی ؟ مالفوی با غرور مسخره اش گفت : هیچی تو چرا داری از روی برگه من نگاه میکنی ؟ گفتم : من دارم نگاه میکنم !!! چند دقیقه بعد : مالفوی زیر لب : رنگ مورد علاقه اش رو چی نوشتی گفتم : من نمیدونم دارم چی جواب میدم ولی بیا منطقی نگاه کنیم همه تابلو های داخل کلاس رنگ لباسش آبیه و الانم آبی پوشیده پس ممکنه رنگ مورد علاقه اش آبی باشه بزن آبی مالفوی با غرور و خود شیفتگی گفت : خودم میدونستم برگه هارو تحویل دادیم و لاکهارت موقع صحیح کردن برگه هام میگفت : نچ نچ نچ کی گفته رنگ مورد علاقه من آبیه ؟ منم پوکر فیس داشتم نگاهش میکردم و بعد درمورد یه سری موجودات کوچولو توضیح داد و بعد جن های کوچیک آبی رنگ پرنده از قفس اومدن بیرون خود لاکهارت هم نمیدونست چکار کنه فقط فرار کرد و الکی گفت : عزیزاتم این به عنوان تکلیفتون هست اینارو بگیرین من رفتم و رفت واقعا که ! یهو یکی از جن ها پرید داخل موهای مالفوی و موهاشو بهم ریخت با اون همه ژل و مالفوی الان ماقعا یک قناری ژل زده واقعی بود و من تنها کاری کردم خنده ای کردم و کتابامو جمع کردم و از کلاس بیرون رفتم . موقعی که داخل راهرو ها قدم میزدم یهو …
فلش بک به چند روز بعد داخل حیاط نشسته بودم و کتاب میخوندم که یهو دیدم انگار یک بحثی بین گروه کوییدیچ گریفیندور و اسلیترین بالا گرفته و منم رفتم تا ببینم چیه داشتن درمورد اینکه امروز زمین مال ما هست دعوا میکردن هرمیون که کنارم بود نگاه میکرد و گفتم : چیشده ؟ اونم بهم گفت : دارن سر زمین دعوا میکنن یهو کاپیتان اسلیترین رو به کاپیتان گریفیندور گفت : پروفسور اسنیپ خودش این نامه رو امضا کرده که رمین مال ما هست چون جست و جو گر گروهمون نیاز به تمرین داره هرمیون : جست و جو گر جدید ؟ یهو مالفوی اومد بیرون از بین گروه با اون غرور مسخرش (( همون بحثی که مالفوی با ویزلی و پاتر و هرمیون کرد درمورد پول و استعداد و ماگل بودن هرمیون و اینا ….)) گفتم : مالفوی پاتر با وجود رو مخ بودنش حداقل استعداد کوییدیچ رو داره تو چی استعدادفقط ژل مو هست ؟ دو سه نفر از گروه اسلیترین لبخندشون رو صورت دادن مالفوی رو به من گفت : خیلی رو مخی گریندل میر که یهو چون مالفوی به هرمیون گفته بود گنده زاده کثا**فت ویزلی چوبش رو بالا گرفت گفت : حلزون بخور مالفوی ولی ورد به ویزلی خورد و افتاد زمین رو به هرمیون گفتم : من کار دارم باید برم هرمیون بعدا میبینمت هرمیون به حرف های اون کله قناری هم فکر نکن درضمن من تلافیش رو سرش در میارم هرچی نباشه داخل خوابگاه که میبینمش و هرمیون لبخند غمگینی بهم زد و منم رفتم فلش بکبه چند ماه بعد : چند نفر به طور عجیب خشک شده بودن و هرروز هم صدای ماری که میشنیدم بیشتر میشد پس رفتم داخل کتابخونه و دنبال کتاب میگشتم ولی هیچی پس قایمکی به سمت بخش ممنوعه رفتم ولی چیزی پیدا نکردم . فلش بک به چند ماه مونده به سال : اوضاع هاگوارتز خیلی بد شده بود اساتید همه ترسیده بودن جوری که میخواستن دانش اموزان رو بفرستن خونه حتی هرمیون هم خشک شدهبود باورم نمیشه .
فلش بک به آخر سال تحصیلی همه چیز معلوم شده بود و همه بچه ها درمان شده بودن با یک معجون و وقتی هرمیون خوب شد همه چیز رو با جزییات درمورد تام ریدل و جینی ویزلی خواهر رون ویزلی و تالار اسرا و لاکهارت و همه چیز برام تعریف کرد و خوشبختانه امتحانات همه همگی لغو شده بودن و باید بعد از شام میرفتیم وسایلمو رو جمع میکردم چون صبح به خونه میرفتیم و تعطیلات تابستونی بود عالیه ! فلش بک به صبح : اسنودراپ و چمدونم رو برداشتم و رفتم سمت قطار و بعد از چند ساعت رسیدم و با پدرم به خونه رفتیم .
نظرات بازدیدکنندگان (0)