ᴛʜᴇ ᴍᴜʀᴀʟ
+ خدای من، ویلی! چند بار بهت گفتم رو دیوار اتاقت نقاشی نکن؟ - ولی مامان من نبودم، ماریا قسم میخوره نقاشی یهویی ظاهر شده. عروسک خرگوشی اش را بالا می آورد و دست عروسک را به حالت سلام نظامی در می آورد و به مادرش نشان می دهد. - دیدی؟ ماریا همیشه راست میگه. خودت بهم گفتی. مادر، هوفی می کشد و سرش را تکان می دهد. + باشه، میرم تا پدرت رو خبر کنم. این نقاشی که نمیتونه تا ابد روی دیوار بمونه. ویلی سری تکان می دهد، هنگامی که مادرش اتاقش را ترک می کند سرش را با ماریا گرم می کند؛ تنها یادگاری مادربزرگش، عروسکی که او برایش بافته بود. همانطور که سرش گرم بازی است نگاهی به نقاشی دیواری می اندازد. نقاشی، چشم بزرگی را در مرکز دیوار نشان می دهد که دور تا دور آن بال هایی از جنس بال فرشتگان به چشم می خورد. درون آن چشم بزرگ نیز، ستاره ای شش پر به چشم میخورد. ویلی عاشق ستاره هاست، پس تصمیم میگیرد نگاه نزدیک تری به آن بیاندازد. ماریا را بغل می کند و به سمت دیوار می رود و دستش را بر روی ستاره شش پر می گزارد. چند دقیقه بعد پدر ویلی با مقداری مواد و وسایل شوینده وارد اتاق می شود. + باز خرابکاری کردی قهرمان کوچولو؟ پدر به دور و بر نگاه می کند، انتظار دارد ویلی به استقبالش بیاید و با شور و شوق داستان نقاشی ای که کشیده را برایش تعریف کند، اما نه اثری از ویلی است و نه از آن نقاشی دیواری.
- هانا، بیا ببین این چقدر باحاله. + بهت که گفتم، مامان گفته به اون کوچه نباید نزدیک بشیم لئو - ولی جاسپر قسم می خورد که یه نقاشی خیلی خفن رو دیوارش کشیدن، همین تازگیا. بیا دیگه، فقط یه نگاه کوچیک. هانا آهی از سر تسلیم شدن می کشد، دست برادر کوچکش لئو را می گیرد و وارد آن کوچه می شود. در حالیکه حواس هانا چهارچشمی به اطرافشان هست لئو نقاشی دیواری بزرگی را می بیند که در تاریک ترین قسمت کوچه کشیده شده است. دست هانا را می کشد و هر دو به آن سمت می روند. - وایییی اینجا رو ببین. جاسپر درست می گفت، نگاه کن! یه چشم غول پیکره، به نظر میاد دورش هم یه ابر پشمکی بزرگ کشیدن. هانا به تخیلات برادرش می خندد. + احمق کوچولو، اونا بال هستن. شبیه... بال های فرشته ها. ولی اونا که وجود ندارن، میبینی؟ هر دو به آن نقاشی حیرت انگیز نگاه می کنند. پس از مدتی، هانا به خودش می آید. + خب بسه دیگه، بیا برگردیم. - تو برو، من فقط می خوام به بال هاش دست بزنم ببینم از جنس پشمک هستن یا نه. هانا سری تکان می دهد و می چرخد تا ساعتش را چک کند. + اوه لئو، جدی جدی دیر شده بیا بریم... هانا به جایی که لئو چند لحضه پیش آن جا بود نگاهی می اندازد. خالی است، گویی کسی از اول وجود نداشته است. + لئو؟
- به نظرت کدوم آدم بدشانسی اومده اینجا و اینو کشیده؟ + واقعا که، اینجا محله ماست. اگه پیداش کردیم باید یه گوش مالی حسابی بهش بدیم. هر دو پسر به نقاشی چشمی با بال های فرشته می خندند، دوچرخه هایشان را بر می دارند و تا پیست مسابقات رکاب می زنند. مسابقات دوچرخه سواری هر لحضه ممکن است شروع شود. هر دو به موقع می رسند و به حریف هایشان پوزخندی تحویل می دهند. هر چه باشد آن ها حرفه ای ترین دوچرخه سواران محله هستند، هر دو از پنج سالگی تمام فکر و ذکرشان دوچرخه سواری بوده است. مسابقه شروع می شود و طبق انتظار هر دوی آن ها با هم مقام اول را تصاحب می کنند. مقام اول سرعت برای لئون و مقام اول حرکات نمایشی برای کارلوس. دو پسر کف دستانشان را به هم می زنند و تصمیم می گیرند به خود استراحت بدهند. به سمت نیمکت خلوت کنار دیوار می روند و می نشینند. همانطور که گرم صحبت هستند و مدال هایشان را به یکدیگر نشان می دهند ناگهان چشم لئون به دیوار مجاور می افتد و ابرویی بالا می اندازد. آن نقاشی، اینجا هم کشیده شده. لئون به کارلوس نگاه می کند، کارلوس فکرش را می خواند و با پوزخندی سوار بر دوچرخه اش می شود و به سمت دیوار قبلی رکاب می زند؛ در حالیکه لئون به سراغ همین دیوار نزدیک نیمکت می رود. هر دو تلفن هایشان را روشن گذاشته اند. - هی، این نقاش مرموز کیه که هی سر راه ما سبز میشه؟ لئون با خنده می گوید، دستش را روی نقاشی می گذارد و سلفی می گیرد. - پسر باید اینو ببین- صدایش ناگهان قطع می شود. کارلوس پشت خط در انتظار است. + لئون، هنوز اونجایی؟ خیلی عجیبه, نقاشی ازینجا رفته. الو؟ لئون؟
- دست از سرم بردارید. + چیزی نیست، حالت خوبه دخترم. لطفا آروم باش. پرستار با لحن آرامی این را، به کارن می گوید. دختری که برای ترومایی که تجربه کرده تحت درمان است. اگرچه، هیچ اطلاعاتی از این تروما به آن ها نمی دهد. پرستار، کارن را آرام می کند و پس از آنکه کارن به خواب می رود، با دکتر مخصوص کارن دیدار می کند که برای سر زدن به او آمده است. - حالش چطوره پانی؟ + تقریبا هیچ پیشرفتی نداشتیم، تنها چیزی که راجبش حرف میزنه یه چشم بزرگه که فرشته ها دورشو در بر گرفتن. میگه اونا مادرش رو دزدیدن و اون می خواد دوباره پیش مادرش برگرده. جدیدا شروع کرده به کشیدن این نقاشی ها. پانی نقاشی ها را به دکتر نشان می دهد. تمام آن ها، چشمی با ستاره ای درون آن است که پر های فرشته آن ها را در بر گرفته است. در گوشه کاغذ، تصاویری نامفهوم که به نظر می رسد سایه مادرش باشد نیز به چشم می خورد. + من خیلی نگرانشم تئو، به نظرت خوب میشه؟ - همه چیز بستگی به زمان داره. بهتره الان تنهاش بزاریم تا در آرامش استراحت کنه. پانی آهی می کشد و همراه با تئو اتاق را ترک می کند. ساعتی می گذرد و پانی باز به اتاق کارن باز می گردد. + کارن، بیدار شو. برات غذا آورد- چشمش به تخت خالی کارن می افتد، وحشت زده سینی غذا را می اندازد. نگاهش به دیوار جلوی تخت کارن میخکوب شده است. نقاشی چشمی که بال های فرشته آن را در بر گرفته، و در لحضه ای بعد بی هیچ اثری ناپدید می شود.
سال ها می گذرد و شایعه چشم فرشته در سراسر جهان پخش می شود. از کسانی که تنها با دست زدن به آن ناپدید شده اند و کسانی که با نگاه کردن به آن شب ها کابوس می بینند. نورمن این شایعات را باور ندارد. او مسئول تور موزه جهانی است و امروز، روزی است که سیاستمداران مهم و همچنان خود جناب نخست وزیر از این موزه دیدار می کنند. نورمن در حالیکه بی صبرانه منتظر آن هاست عرق روی پیشانی اش را پاک می کند. او، آماده است. پس از مدتی نخست وزیر و سیاستمداران وارد موزه می شوند. نورمن با ادای احترام آن ها را در طول گشت و گزارشان در موزه به طور کامل راهنمایی می کند. از عتیقه های قدیمی تا تابلو هایی که در دنیا نظیر ندارند. همانطور که ادامه می دهند رو به روی دیوار خالی بزرگی توقف می کنند. نخست وزیر به آن نگاه می کند و با تعجب می پرسد : + این چرا خالیه؟ - هیچکس نمیدونه قربان، مسئولین موزه هم خبر ندارد. تنها می دانیم که هر چیزی اینجا قرار دادیم غیب شدن، خب خانم ها و آقایان بریم سراغ جاذبه بعد- یکی از سیاستمداران ناگهان جیغ بلندی می کشد و به دیوار اشاره می کند. نخست وزیر و نورمن به دیوار خیره می شوند و دهانشان از تعجب باز می ماند. چشم بزرگی همراه با بال های فرشته ناگهان ظاهر شده است، درون چشم ستاره ای شش پر می درخشد. در زیر چشم پسر بچه ای با یک عروسک خرگوش دیده می شود که لبخندی بر لب دارد. پسر کوچک دیگری که با هیجان به رو به رو زل زده است. پسر نوجوانی که در حال سلفی گرفتن است و مادر و دختری که در آغوش یکدیگر آرام گرفته اند...
نظرات بازدیدکنندگان (0)