🌕:دروددد.مرسیی که لایکش میکنی ( به خدا اگه لایک نکنی 🫡😉)
اخم میکنم. «خب اجازه نداری!» او میخندد. «هه...حالا انگار من ازت اجازه گرفتم!» و لجوجانه ادامه میدهد «کافیه فقط یکم کتابو بیاری این طرف تر تا منم بخونمش» به تو خیره میشوم، ماه عزیز. میتوانی مرا از دست این پسر نجات بدهی؟ «کتابو بیار سمت من، لطفا!» و این جمله را هم همانطور که «چی میخونی؟» را تکرار کرده بود، تکرا میکند.
لعنتی! کاش ضعف نشان نمیدادم. واقعا اینکه کسی چیزی را تکرار کند عصبی ام میکند. او هم که سکوت نمیکند. پس کمی کتابم را به طرفش سوق میدهم. او خوشحال میشود و سرش را نزدیک کتاب میکند تا ببیند. درواقع نیمی از دید مرا یک کله ی هویجی رنگ گرفته است. با دستم سرش را به کناری هل میدهم. «اینجوری من نمیتونم بخونم!»
او هم به سرش دستی میکشد «سرم درد گرفت!»و بعد دوباره لبخند میزند. «ولی باشه. ببخشید» دیگر سرش را جلو نمیاورد. حرفی هم نمیزند. البته تا 5 دقیقه. او جمله ی کتاب را بلند میخواند «" او میخواست از شاهزاده ای که اعتمادش را لکه دار کرده بود انتقام بگیرد" چی داره میگه؟ داستانو برام تعریف میکنی؟» عصبی میشوم.
عجب پسرک رو اعصابی است! کتاب را میبندم. «مثل اینکه افسانه های منو نشنیدی؟!» او این دفعه قهقهه میزند. «همونایی که میگن تو یه ر.و.حی و در قالب یک پسربچه در اومدی و میخوای بچه های خوب آربد رو بدز.دی؟» پس او میداند؟ میداند و آنقدر نزدیک به من نشسته است؟ نگاهی به چشم هایم می اندازد.
«اما من از توی چشم های بنفشت یه ر.وح بدجنس نمیبینم. اون جا...خب به نظرم یه آدمه.» و بعد طوری که انگار کشف بزرگی را به نام خود کرده است، خوشحال میشود و برای خودش دست میزند. «یه آدم تو چشمات میبینم.»
سپس او دوباره میخواهد داستان را برایش تعریف کنم و من هم این دفعه همینکار را میکنم . اما او...یک آدم در چشم های من میبیند؟ نه یک ر.وح بد؟ نه یک هیولا؟ پس یعنی او کور است؟...یا من؟ شش
نظرات بازدیدکنندگان (0)