بازم درود. این پست ادامه همون ایده هست که تو پست(البته تست)قبلی راجبش گفتم. اگه خوشتون اومد لایک کنید تا بتونم بازم از اینا بسازم.(می دونم خیلی بیکارم به روم نیار)
اسلاید اول؛ توضیحات در زمان های قدیم، در دوره ویکتوریایی، تو یه دختر زیبا و مهربون، توی یه خانواده پولدار و ثروتمند بودی. برعکس خانوادهات که عاشق فخرفروشی بودن تو به هیچ عنوان این کارو نمیکردی و همیشه دوست داشتی با مردم متواضع و فروتن باشی. کم کم اسمت تو شهر خودتون پیچید و بین مردم به عنوان یه دختر پاک، خوشقلب و خوشبرخورد شهرت پیدا کردی.
اسلاید دوم؛ ادامه توضیحات تو یه پدربزرگ توی خانوادهات داشتی که خیلی اون رو دوست داشتی. خیلی زیاد. وقتی زمان گذشت و تو بزرگتر شدی. پدربزرگت کمکم فرتوت و بیمار شد. دکتر بهش گفته بود که وقت کمی برای زندگی واسش باقی مونده. این تو رو حسابی ناراحت کرده بود اما باید این حقیقت تلخ رو قبول میکردی که قراره به زودی پدربزرگ رو از دست بدی.
اسلاید سوم؛ شروع ماجرا پدربزرگت تو رو به اتاق شخصی خودش دعوت کرده بود. رفتی. در زدی و وارد شدی. تو بستر بود ولی وقتی تو رو دید، لبخند رو لباش شکل گرفت. بعد از کمی گپ زدن، پدربزرگ دستت رو گرفت و گفت: «دخترم، نوه عزیزم، من قبل رفتن فقط یه خواسته ازت دارم. اگه قبول کنی با خیال راحت میمیرم.» تو حاضر بودی هر خواسته ای رو قبول کنی تا فقط خوشحالش کنی. پدربزرگت ادامه داد. «تا زنده ام و عمری واسم مونده...میخوام که تو رو توی لباس عروسی ببینم.»
اسلاید چهارم؛ پدربزرگ تصمیمش رو گرفته؟ پدربزرگ آروم ادامه داد: «دخترم، درک میکنم که آمادگیش رو نداشتی ولی هر دوی ما میدونیم که دیگه وقت از/دوا/جت رسیده. پس بهتره هر چه زودتر خودتو آماده کنی. من حتی یکی رو زیرنظر دارم.»
اسلاید پنجم؛ فقط یه دیدار؟ پدربزرگ روشو ازت برگردوند. برای مدتی ساکت شد. ولی انگار میدونست قراره همینطوری بشه. قراره رد کنی. بعد چند دقیقه که مثل یه سال برات گذشت، با اندوه خاصی، آروم و بیجون، گفت: «باشه. من آرزو به دل میمونم. ولی حداقل یک بار با ماکسیمیلیان ملاقات کن. اگه نظرت عوض شد، منو در جریان بزار.»
اسلاید ششم؛ روز ملاقات توی اتاق خودت بودی که خدمتکار اومد و اطلاع داد که ماکسیمیلیان اومده. بلند شدی و با رخت و لباس ظریف و مجلل که از قبل تنت کرده بودی، از اتاق بیرون اومدی و به طرف سالن پذیرایی حرکت کردی. نفس عمیقی کشیدی و وارد شدی. برات مهم نبود که ماکسیمیلیان کیه یا چیکارست. فقط میخواستی این ملاقات زود تموم بشه و راحت بشی. ماکسیمیلیان رو به پنجره ایستاده بود و بیرون رو تماشا می کرد. پشتش به سمت در بود. جایی که تو ازش اومدی. قامت بلندی داشت. لباس مناسبی تنش بود. وقتی صدای پاشنه های تو رو شنید، چرخید. آروم و نه سریع، بهت نگاه کرد و برای لحظهای خیره موند. لبخند زد و گفت: «از ملاقات بانویی به زیبایی شما، مفتخرم. من ماکسیمیلیانام، وارث فرمانده ارتش مرکزی.»
اسلاید هفتم؛ شروع گپ و گفت ماکسیمیلیان یک قلپ از چاییای که توی فنجان مقابلش بود رو نوشید و سر صحبت رو باز کرد: «تعریف شما را بسیار شنیدهام. در این شهر، کسی نیست شما را نشناسد، بانو.» بعد از ساعتی صحبت، با متانت گفت: «مطمعنا میدانید برای چه چیزی اینجا آمدهام. از این که پدربزرگ شما، افتخار دیدارتان را برایم فراهم کرده است، قدردانم. باید بگویم شما از نزدیک، واقعا زیبا هستید.»
ببین ویدا.
چون واقعا حس میکنم داری هدر میری این کامنت رو میزارم. نوشته هات واقعا فوق العادن. یک جورایی مثل مورفین هستن و به من خیلی ارامش میدن. بیشتر وقتا برای پستای تو میام تستچی. پس بخاطر کسایی که عاشق سبک نوشتنت هستن، ننوشتن دوباره یا دیلت زدن بدترین کاریه که میتونی بکنی. من میدونم به نوشتن علاقه داری و ماهم به نوشته هات علاقه داریم. ازت به نمایندگی از کل طرفداری سناریوهات، درخواست میکنم دست از نوشتن نکشی.
چرا از اینا دیگه نمی سازی من طرفدارشم خیلی متفاوت و باحالن😭🎀
حوصله ندارم
ویدا من که می دونم داری فکر می کنی چقد بده ولی فوقالعاده است. بیا و قبول کن. بازم سناریو بنویس مطمعنم خیلیا دوست دارن بخونن😃🎀
این نظر خودته. من خودم میخونم میخوام یه دکمه «لف د لایف» بزنم.
وا، چشه؟ به این خوبی
اگه حمایت بشه می نویسم، تا ببینیم چی پیش میاد